پارت هشتم♦️💫
پارت هشتم♦️💫
روزهایِ بعد از آن اتفاق در راهرو، عمارتِ کیم برایِ آت تبدیل به قفسی طلایی شده بود که دیوارهایش هر روز تنگتر میشدند. او دیگر نمیتوانست با تکیه بر قرارداد، خودش را از سوکجین جدا کند. سوکجین هم دیگر تلاشی برای پنهان کردنِ نگاههایِ خیرهاش نداشت.
یک شب، در حالی که آت در اتاقِ کارش سعی داشت کارهایِ عقبافتادهاش را انجام دهد، سوکجین بدونِ در زدن وارد شد. سکوتِ اتاق سنگین بود؛ آت بدونِ اینکه سرش را بلند کند، لرزشِ خفیفِ دستانش را زیرِ میز پنهان کرد.
سوکجین به سمتِ میز آمد و روی لبهی آن نشست. حضورِ او، تمامِ هوایِ اتاق را قبضه کرده بود. «داره دیر میشه. باز هم داری برایِ فرار از این واقعیت، غرقِ کار میشی؟»
آت خودکارش را روی میز رها کرد و بالاخره به چشمانِ سوکجین نگاه کرد. «واقعیتِ ما چیه سوکجین؟ قراردادی که امضا کردیم، یا اون حسی که هر بار با بودنت تویِ این اتاق، بیشتر از قبل خفهام میکنه؟»
سوکجین دستش را به سمتِ صورتِ آت برد، اما این بار متوقف نشد. انگشتانش به نرمی رویِ گونهی آت نشست و او را مجبور کرد به او نگاه کند. «اگه بهش میگی خفگی، پس چرا فرار نمیکنی؟ چرا هنوز اینجایی؟»
آت چشمانش را بست. این سوالی بود که خودش هم جوابی برایش نداشت. او نجوا کرد: «شاید چون… چون جایی برای برگشتن ندارم. و شاید چون…» او مکث کرد و لبانش از شدتِ اضطراب لرزید، «چون تویِ این بازی، دیگه نمیتونم بدونِ تو نفس بکشم.»
سوکجین دستش را پشتِ گردنِ آت برد و به آرامی او را به سمتِ خود کشید. فاصله میانِ آنها به حداقل رسید؛ فاصلهای که حالا دیگر نه قرارداد، بلکه میلِ محض آن را پر کرده بود.
سوکجین با صدایی بم و لرزان گفت: «این عروسی که قراره تا چند روزِ دیگه برگزار بشه… اون فقط یه نمایش برایِ خانوادمه. ولی من میخوام بدونی که از همین الان، هیچچیزِ دیگهای برام اهمیت نداره. نه قرارداد، نه نمایش، نه خانواده.»
آت به چشمانِ سوکجین خیره شد. او میدید که سوکجین در حالِ غرق شدن است—درست مثلِ خودش. در آن لحظه، هیچ دیواری بینِ آنها نبود. آنها در مرکزِ طوفانی بودند که خودشان ساخته بودند.
آت دستش را رویِ دستِ سوکجین که رویِ گونهاش بود گذاشت. این اولین باری بود که او پیشقدم میشد. «ما داریم خودمون رو نابود میکنیم، سوکجین.»
سوکجین لبخندی تلخ زد و پیشانیاش را به پیشانیِ آت تکیه داد. «شاید نابود شدن، تنها راهِ رسیدن به آزادی باشه.»
آنها در سکوتِ مطلقِ اتاق، کنارِ هم ماندند. این بار، نه به خاطرِ دوربینها یا نگاههایِ خانواده، بلکه به خاطرِ چیزی که دیگر نمیتوانستند انکارش کنند.
ادامه در پارت بعد....
روزهایِ بعد از آن اتفاق در راهرو، عمارتِ کیم برایِ آت تبدیل به قفسی طلایی شده بود که دیوارهایش هر روز تنگتر میشدند. او دیگر نمیتوانست با تکیه بر قرارداد، خودش را از سوکجین جدا کند. سوکجین هم دیگر تلاشی برای پنهان کردنِ نگاههایِ خیرهاش نداشت.
یک شب، در حالی که آت در اتاقِ کارش سعی داشت کارهایِ عقبافتادهاش را انجام دهد، سوکجین بدونِ در زدن وارد شد. سکوتِ اتاق سنگین بود؛ آت بدونِ اینکه سرش را بلند کند، لرزشِ خفیفِ دستانش را زیرِ میز پنهان کرد.
سوکجین به سمتِ میز آمد و روی لبهی آن نشست. حضورِ او، تمامِ هوایِ اتاق را قبضه کرده بود. «داره دیر میشه. باز هم داری برایِ فرار از این واقعیت، غرقِ کار میشی؟»
آت خودکارش را روی میز رها کرد و بالاخره به چشمانِ سوکجین نگاه کرد. «واقعیتِ ما چیه سوکجین؟ قراردادی که امضا کردیم، یا اون حسی که هر بار با بودنت تویِ این اتاق، بیشتر از قبل خفهام میکنه؟»
سوکجین دستش را به سمتِ صورتِ آت برد، اما این بار متوقف نشد. انگشتانش به نرمی رویِ گونهی آت نشست و او را مجبور کرد به او نگاه کند. «اگه بهش میگی خفگی، پس چرا فرار نمیکنی؟ چرا هنوز اینجایی؟»
آت چشمانش را بست. این سوالی بود که خودش هم جوابی برایش نداشت. او نجوا کرد: «شاید چون… چون جایی برای برگشتن ندارم. و شاید چون…» او مکث کرد و لبانش از شدتِ اضطراب لرزید، «چون تویِ این بازی، دیگه نمیتونم بدونِ تو نفس بکشم.»
سوکجین دستش را پشتِ گردنِ آت برد و به آرامی او را به سمتِ خود کشید. فاصله میانِ آنها به حداقل رسید؛ فاصلهای که حالا دیگر نه قرارداد، بلکه میلِ محض آن را پر کرده بود.
سوکجین با صدایی بم و لرزان گفت: «این عروسی که قراره تا چند روزِ دیگه برگزار بشه… اون فقط یه نمایش برایِ خانوادمه. ولی من میخوام بدونی که از همین الان، هیچچیزِ دیگهای برام اهمیت نداره. نه قرارداد، نه نمایش، نه خانواده.»
آت به چشمانِ سوکجین خیره شد. او میدید که سوکجین در حالِ غرق شدن است—درست مثلِ خودش. در آن لحظه، هیچ دیواری بینِ آنها نبود. آنها در مرکزِ طوفانی بودند که خودشان ساخته بودند.
آت دستش را رویِ دستِ سوکجین که رویِ گونهاش بود گذاشت. این اولین باری بود که او پیشقدم میشد. «ما داریم خودمون رو نابود میکنیم، سوکجین.»
سوکجین لبخندی تلخ زد و پیشانیاش را به پیشانیِ آت تکیه داد. «شاید نابود شدن، تنها راهِ رسیدن به آزادی باشه.»
آنها در سکوتِ مطلقِ اتاق، کنارِ هم ماندند. این بار، نه به خاطرِ دوربینها یا نگاههایِ خانواده، بلکه به خاطرِ چیزی که دیگر نمیتوانستند انکارش کنند.
ادامه در پارت بعد....
- ۸۰
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط