{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم ♦️💫

پارت ششم ♦️💫
روزهای بعد از آن شامِ پرفشار، خانه برای سوکجین و آت به میدانی از مین‌های خنثی‌نشده تبدیل شده بود. آن‌ها باید هر لحظه در حضور خانواده، نقشِ زوجی عاشق را ایفا می‌کردند، اما به محض اینکه درها بسته می‌شد، سکوتی سنگین و خفقان‌آور بینشان حکم‌فرما می‌شد.
عصر یک روز بارانی، سوکجین در کتابخانه‌ی خصوصی‌اش پناه گرفته بود تا از نگاه‌های کنجکاوِ مادرش در امان بماند. صدایِ ظریفِ باز شدنِ در، سکوتِ اتاق را شکست. آت بود. او بدونِ تعارف وارد شد و در را پشتِ سرش بست.
سوکجین کتاب را روی میز گذاشت و نگاهش کرد. «فکر کردم طبقِ برنامه باید توی تراس با سونی حرف می‌زدی.»
آت به سمتِ قفسه‌های کتاب قدم برداشت، اما انگشتانش هیچ‌کدام را لمس نکردند. او بدونِ اینکه به سوکجین نگاه کند، گفت: «سونی حواسش هست. اما… اونجا خیلی شلوغ بود. حس کردم اگه یک ساعتِ دیگه اون نقابِ لبخند رو روی صورتم نگه دارم، نفسم بند میاد.»
او برگشت و به سوکجین نگاه کرد؛ نگاهی که این بار سرد نبود، بلکه خسته بود. سوکجین از پشتِ میز بلند شد. فاصله‌ی بینِ آن‌ها، فضایی بود که هر دو از آن می‌ترسیدند.
سوکجین به آرامی قدمی به جلو برداشت. «نقش بازی کردن سخته، می‌دونم.»
آت لبخندی تلخ زد و به نزدیکیِ میز رسید. حالا فقط یک قدم با سوکجین فاصله داشت. «سخت‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کردم. هر بار که جلوی اونا دستم رو می‌گیری، حس می‌کنم دارم لبه‌ی پرتگاه راه میرم. اما چیزی که بیشتر می‌ترسونتم اینه که…» مکث کرد و سرش را کمی خم کرد، «گاهی حس می‌کنم وقتی اون دست رو می‌گیری، دیگه اونقدرها هم برام مهم نیست که داریم نقش بازی می‌کنیم.»
سوکجین ضربانِ قلبش را در گلویش حس کرد. او دستش را بالا آورد و به سمتِ صورتِ آت برد، اما پیش از آنکه لمسش کند، مکث کرد. او متوجه شد که این «نزدیک شدن»، دیگر بخشی از قراردادِ نمایشی‌شان نیست. این چیزی فراتر بود؛ یک کششِ مغناطیسی در دلِ تاریکی.
آت به جای عقب‌نشینی، صورتش را به سمتِ کفِ دستِ سوکجین چرخاند. چشمانش را بست و نفسِ عمیقی کشید. «این‌جوری… بدونِ نگاهِ کسی… واقعاً حس می‌شه.»
سوکجین با انگشتانش به آرامی خطِ فکِ آت را لمس کرد. این اولین باری بود که آت چنین اجازه‌ای به او می‌داد. حالا دیگر خبری از آن حالتِ دفاعی و سرکش نبود. آت، در این فضایِ کوچکِ کتابخانه، آسیب‌پذیرترین نسخه‌ی خودش را به سوکجین نشان می‌داد.
سوکجین نجوا کرد: «آت… ما داریم بازیِ خطرناکی می‌کنیم.»
آت چشمانش را باز کرد. در عمقِ نگاهش، چیزی شبیه به شعله‌ای کوچک در حالِ زبانه کشیدن بود. «می‌دونم. ولی شاید… شاید این تنها راهی باشه که بتونیم واقعاً زنده بمونیم.»
در همان لحظه، صدایِ پایِ خدمتکار از راهروی بیرون شنیده شد. آت به سرعت از سوکجین فاصله گرفت و به سمتِ کتاب‌های قفسه چرخید. دوباره همان فاصله‌ی ایمن، دوباره همان سکوت. سوکجین، با دستانی که هنوز گرمایِ پوستِ آت را حس می‌کرد، دوباره روی صندلی نشست و به کتابِ مقابلش خیره شد، اما کلمات روی کاغذ برایش معنایی نداشتند.
دیدگاه ها (۲)

پارت هفتم♦️💫هنوز گرمایِ انگشتانِ سوکجین روی گونه‌ی آت در فضا...

پارت هشتم♦️💫روزهایِ بعد از آن اتفاق در راهرو، عمارتِ کیم برا...

پارت پنجم♦️💫نورِ لوسترهای کریستالی سالن غذاخوریِ عمارتِ کیم،...

پارت چهارم♦️💫باغ خانه‌ی سوکجین در شب، شبیه به یک قلمروی باشک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط