این عکس سرگذشت داستان عجیبی است👇
این عکس سرگذشت داستان عجیبی است👇
یه دختر ساده بودم بقل یک درخت تو باغمون تاب بازی میکردم اون قسمت و خیلی دوس داشتم بیشتر وقتمو اونجا میگذرونم
یه روز نفهمیدم چی شد یهو عاشق شدم
به خاطرش هر کاری کردم
بهش گفتم دوسش دارم
قید خانوادمو به خاطرش زدم
گفت من برا خودم کسی رو دارم راتو بکش هری
مردم ازم یه جسم موند دیوونه شدم
یهو میخندیدم یهو گریه میکردم
خودکشی کردم چون چیزی برا از دست دادن نداشتم
ولی از خدا خواستم روحمو زیر همون درخت رها کنه
منو زیر همون درخت خاک کردند
تاب میخورم تاب میخورم
فقط منتظر روزیم که برگرده
:)f
یه دختر ساده بودم بقل یک درخت تو باغمون تاب بازی میکردم اون قسمت و خیلی دوس داشتم بیشتر وقتمو اونجا میگذرونم
یه روز نفهمیدم چی شد یهو عاشق شدم
به خاطرش هر کاری کردم
بهش گفتم دوسش دارم
قید خانوادمو به خاطرش زدم
گفت من برا خودم کسی رو دارم راتو بکش هری
مردم ازم یه جسم موند دیوونه شدم
یهو میخندیدم یهو گریه میکردم
خودکشی کردم چون چیزی برا از دست دادن نداشتم
ولی از خدا خواستم روحمو زیر همون درخت رها کنه
منو زیر همون درخت خاک کردند
تاب میخورم تاب میخورم
فقط منتظر روزیم که برگرده
:)f
- ۱۹.۰k
- ۱۳ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط