Pآخر
Pآخر
زمان همه چیز را تغییر میدهد،ویو کوک
اون لحظه حسی رو داشتم که تا الان تجربه نکرده بودم ذوق داشتم از اونجایی که ات خیلی مست شده بود و نمیتونست راه بره بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشین
کوک:کی عاشقم شدی
ات:نمیدونم یهو به خودم اومدم دیدیم عاشقت شدم (با حالت مستی)
کوک:(لبخند)
بعد رسیدن به خونه اتاق کوک
ات رو بردم داخل اتاق همونجوری دراز کشیدم ات سرشو گذاشت رو سینم و همونجوری خوابش برد (من درحال ذوق کردن برای متن مسخره🤦♀🤣)
صبح ،4روز قبل ازدواج ،ویو ات
بیدار شدم دیدم تو بغل کوکم چشامو بستم و یکم فکر کردم و دیشب رو یادم اومد آروم میخواستم خودمو از بغلش در بیارم که از پشت بغلم کرد و کشید سمت خودش
ات:کوک ولم کن (آروم)
کوک:بزار یکم بغلت کنم
چیزی نگفتم بعد از چند دقیقه ولم کرد آروم بلند شدم رفتم بیرون نمیتونستم جلوی کوک بمونم رفتم سرویس یه آب زدم به صورتم بعد رفتم سر میز این که دیگه کاری برای انجام ندارم خیلی خسته کننده است بعد اینکه صبحانه خوردم رفتم از کتابخونه امارت یه رمان گنده برداشتم و رفتم تو باغ خدایی فضا باغ خیلی قشنگ بود بعد اینکه کتابو تموم کردم(بچم خیلی تند کتاب میخونه)دیگه کاری نداشتم و رفتم تو نت و چند تا لباس بچه نگا کردم فکر کردن به اینکه دلیل زندگی با کوک تو شکممه خیلی حالم خوب میکرد
روز عروسی/بعد عروسی
عروسی دیگه تموم شده بود و من زنه کوک شده بودم بعد اینکه اومدیم خونه کوک بغلم کرد و برد تو خونه تو این 4 روز خیلی صمیمی شده بودیم وقتی رفتیم داخل منو گذاشت زمین چسبوند به دیوار و بوسید بعد از اینکه بوسیدنش تموم شد
ات:من سختمه
کوک:خب بیا بریم بخوابیم (بچها به دلیل نداشتن ایده خیلی جلو جلو میرم)
9ماه بعد روز بدنیا اومدن بچه،بعد به دنیا اومدن بچه
واقعا بچه ی خیلی نازی بود وارث کوک بیشتر به کوک رفته بود اسموشو گذاشتیم سوهو
_________________
تمام
امیدوارم خسته تون نکرده باشم راستی بعدی از کدوم یکی از اعضا باشه
زمان همه چیز را تغییر میدهد،ویو کوک
اون لحظه حسی رو داشتم که تا الان تجربه نکرده بودم ذوق داشتم از اونجایی که ات خیلی مست شده بود و نمیتونست راه بره بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشین
کوک:کی عاشقم شدی
ات:نمیدونم یهو به خودم اومدم دیدیم عاشقت شدم (با حالت مستی)
کوک:(لبخند)
بعد رسیدن به خونه اتاق کوک
ات رو بردم داخل اتاق همونجوری دراز کشیدم ات سرشو گذاشت رو سینم و همونجوری خوابش برد (من درحال ذوق کردن برای متن مسخره🤦♀🤣)
صبح ،4روز قبل ازدواج ،ویو ات
بیدار شدم دیدم تو بغل کوکم چشامو بستم و یکم فکر کردم و دیشب رو یادم اومد آروم میخواستم خودمو از بغلش در بیارم که از پشت بغلم کرد و کشید سمت خودش
ات:کوک ولم کن (آروم)
کوک:بزار یکم بغلت کنم
چیزی نگفتم بعد از چند دقیقه ولم کرد آروم بلند شدم رفتم بیرون نمیتونستم جلوی کوک بمونم رفتم سرویس یه آب زدم به صورتم بعد رفتم سر میز این که دیگه کاری برای انجام ندارم خیلی خسته کننده است بعد اینکه صبحانه خوردم رفتم از کتابخونه امارت یه رمان گنده برداشتم و رفتم تو باغ خدایی فضا باغ خیلی قشنگ بود بعد اینکه کتابو تموم کردم(بچم خیلی تند کتاب میخونه)دیگه کاری نداشتم و رفتم تو نت و چند تا لباس بچه نگا کردم فکر کردن به اینکه دلیل زندگی با کوک تو شکممه خیلی حالم خوب میکرد
روز عروسی/بعد عروسی
عروسی دیگه تموم شده بود و من زنه کوک شده بودم بعد اینکه اومدیم خونه کوک بغلم کرد و برد تو خونه تو این 4 روز خیلی صمیمی شده بودیم وقتی رفتیم داخل منو گذاشت زمین چسبوند به دیوار و بوسید بعد از اینکه بوسیدنش تموم شد
ات:من سختمه
کوک:خب بیا بریم بخوابیم (بچها به دلیل نداشتن ایده خیلی جلو جلو میرم)
9ماه بعد روز بدنیا اومدن بچه،بعد به دنیا اومدن بچه
واقعا بچه ی خیلی نازی بود وارث کوک بیشتر به کوک رفته بود اسموشو گذاشتیم سوهو
_________________
تمام
امیدوارم خسته تون نکرده باشم راستی بعدی از کدوم یکی از اعضا باشه
- ۳.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط