{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p⁵
زمان همه چیز را تغییر می‌دهد


ویو کوک


سوآ:چیز دیگه
کوک:آره
سوآ:چییییی (داد)
کوک:آروم باش
سوآ:احتمال به‌دست آوردنش خیلی کمه
کوک:چرا
سوآ:با اینکارا میخوای به دستش بیاری
کوک:خو میگی چیکار کنم
سوآ:براش گل بگیر
کوک: گل؟
سوآ:آره دخترا خیلی گل دوست دارن عههه.....بعد ازش معذرت خواهی کن
کوک :چراااا
سوآ:بخاطر کارایی که کردی دیگه
کوک:ولم کنا
رفتم تو اتاق و به حرف های سوآ فکر کردم راست میگه فکر کنم ا/ت خیلی اذیت شده ولی غرورم نمیزاره ازش معذرت خواهی کنم


ویو ا/ت


رفتم اتاق کوک رو تمیز کردم بعد بعدشرفتم بیرون که کوک رو دیدم
کوک:ا/ت برات معلم گیر آوردم
ا/ت:واقعا؟
کوک: اوهووم
ا/ت:وسایل درسیم پیش....
کوک:رو میزت تو اتاق
ا/ت:خیلی ممنونم (ذوق)
با ذوق رفتم تو اتاق که 5تا دسته گل خیلی بزرگ رو تو اتاقم دیدم یه کارت توش بود
_نوشته
نمیتونستم این حرفو رو در رو بهت بگم چون که غرورم اجازه نمی‌داد اگه بخاطر من اذیت شدی واقعا ببخشید
از طرف:جئون جانگ کوک
_
نمیدونم چرا ولی ذوق کردم آخه جئون جانگ کوک با این همه غرور از من معذرت خواهی کرده (با ذوق سرشو رو بالشت فشار میده بعد به کوک فکر میکنه ولی تو همون حالت خوابش میبره)

صبح ویو ا/ت

از خواب بیدار شدم باید میرفتم صبحانه درست میکردم یکم حالت تهوع داشتم اول محل ندادم ولی بعد حالم بدتر شد
آجوما:دخترم حالت خوبه
ا/ت:ن...نمیدونم از خواب بیدار شدم حالم بد بود
آجوما:میخوای بری پیش دکتر لی؟
ا/ت:نه من حالم اونقدارا هم بد نیست
آجوما:مطمئنی؟
ا/ت:آره بابا
ولی بعدش دیگه قابل تحمل نبود
آجوما:دختر الان باید بری پیش دکتر لی
چیزی نگفتم و رفتم


بعد اینکه رفت


دکتر لی:خانم شما بارداری
ا/ت:چییی (داد)
دکتر لی:خانم لطفا آروم باشید
شکه شده بودم اینو چطوری به کوک بگم من که کوک رو دوست ندارم اصلا کوک این بچه رو میخواد؟


آشپزخونه


کوک:آجوما ا/ت کجاست
آجوما:پیش دکتر لی
کوک:برای چی(داد و یکمی نگران)
آجوما:چیزی نیست فقط یکم حالت تهوع داشت


ویو ا/ت


تو شکه این بودم که چطور به کوک بگم که کوک خودش اومد هول کردم
کوک:ا/ت خوبی؟
ا/ت:آ...آره
کوک:برا چی حالت تهوع داشتی؟چیزی خورده بودی؟
ا/ت:چیزه...خب..‌آره ...دیشب خیلی پرخوری کردم
آجوما اومد داخل اتاق
آجوما:دخترم حالت خوبه؟
ا/ت:آره خوبم
کوک:چی شده؟
آجوما:اومدم بگم که پدربزرگتون همه رو جمع کرده گفت به شما دوتا هم بگم بیاین
کوک:باشه الان میایم
منم که میخواستم از زیر حرف در رم سریع بلند شدم رفتم بیرون وقتی همه جمع شدیم پدربزرگ کوک شروع کرد
پدربزرگ:من امروز به همه‌تون گفتم بیاین اینجا چون که باید از این به بعد به سه یون دوست دختر جدید جانگ کوک احترام بذارید
کوک:آخه پدربزرگ
پدربزرگ:حرف نباشه
نمیدونم چرا ولی بغض کردم چرا باید به دوست دختر بابای بچه ام احترام بزارم

ویو کوک

الان باید به ا/ت چی بگم بدون توجه به سو یون رفتم تو اتاق دو دیقه بعد سوآ اومد تو اتاق
سوآ:داداش؟
کوک: چته (داد عصبی)
سوآ:الان میخوای چیکار کنی؟
کوک:چیکار کنم؟هیچی فقط به سه یون بی‌توجهی میکنم
سوآ:ولی پدربزرگ
کوک:آره پدربزرگ رو چیکار کنم؟وایسا بینم تو سه یون رو میشناسی؟
سوآ:آره...قبلا دوست بودیم
کوک:الان حق نداری باهاش حرف بزنی
سوآ:آخه....
کوک:خفه (داد)
سوآ رفت ولی بعد سو یون اومد تو اتاقم
کوک:برو بیرون (سرد)
سو یون:ولی من....
کوک:گفتم برو بیرون (داد خیلی بلند)
سو یون:باشه (بغض)
میدونستم که میره به پدربزرگ میگه ولی دیگه اهمیتی نداشت برام پتو رو کشیدم رو خودم و خوابیدم

بعد بیدار شدن

رفتم با ا/ت حرف بزنم که دم در اتاق دکتر لی صداشو شنیدم
ا/ت:میخوام بچه رو سقط کنم
دکتر لی:از تصمیمتون مطمئنید؟
ا/ت:آره مطمئنم
دکتر لی:تصمیم خودتونه
ا/ت:کی بیام
دکتر لی:دو ساعت دیگه
ا/ت:باشه ممنون
بعدش ا/ت از اتاق اومد بیرون
کوک:بدون اینکه به من بگی میخوای بچمون سقط کنی؟(ا/ت رو میچسبونه به دیوار)
ا/ت:تو دیگه دوست دختر داری این بچه اضافیه
کوک:ولی من اونو دوست ندارم
ا/ت:برو کنار(داد)
کوک:نرم میخوای چیکار کنی فرشته کوچولو
ا/ت:همین که شنیدی بچه رو سقط میکنم
کوک:اون بچه ی منم هست و نمی‌ذارم سقطش کنی
ا/ت:سقط میکنم (داد)
کوک:نمیکنی(داد)
ا/ت:کوک ولم کن (بغض)
کوک:ا/ت من هیچوقت به کسی چیزی رو توضیح ندادم ولی اینو بدون من فقط تو رو دوست دارم و بچه رو میخوام (دستشو برداشت و رفت کنار)
ا/ت:انگار من دوست دارم بچه مو سقط کنم
کوک:پَ چرا اسرار داری سقطش کنی
ا/ت:تو ارباب زاده ای و من خدمتکار امارتت ما از زمین تا آسمون فرق داریم
کوک:مهم اینه که دوست دارم من غرورمو شکستم تا بهت بگم دوست دارم
ا/ت:سو یونُ چیکار میکنی
کوک:تو بارداری اینو به بابابزرگ میگم
ا/ت:مطمئنی موافقت میکنه؟
کوک:آره ولی بچمو سقط نکن
ا/ت:......
دیدگاه ها (۱۰)

P⁶زمان همه چیزرا تغییر می‌دهد ‌(با هم میرن پایین تا به پدربز...

Pآخرزمان همه چیز را تغییر می‌دهد،ویو کوکاون لحظه حسی رو داشت...

P⁴زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/تچند دقیقه بعد دوباره ر...

P³زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/تهمینطور داشت منو می‌بو...

Part 17فلش بک به دو روز بعد کوک ویو تو این دو روز خیلی اعصاب...

Part 20 کوک ویودرو باز کردم که ا،ت و دیدم بی جون رو زمین افت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط