{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 71.

"ویو پارک دوین"

سه روز بعد...

کل شرکت...

فقط روی پروژه‌ی گالری دونگ وو کار می‌کرد.

توی اتاق طراحی...

کاغذها روی میز پخش بودن.

ماکت اولیه...

کنار لپ‌تاپ جونگ کوک قرار داشت.

من هم روبه‌روش نشسته بودم و روی نمای اصلی کار می‌کردم.

جونگ کوک با مداد روی نقشه خط کشید.

_«نه...»

_«اگه سقف شیشه‌ای این قسمت بیشتر باشه...»

_«نور طبیعی بهتر وارد میشه.»

سرمو تکون دادم.

+«درسته.»

شروع کردم به اصلاح کردن طرح.

همون موقع...

در اتاق باز شد.

بدون اینکه کسی اجازه بده...

دونگ وو وارد شد.

_«سلام معمارهای محبوبم.»

جونگ کوک حتی سرشم بلند نکرد.

_«درب زدن یادت نرفته؟»

_«نه.»

_«پس چرا نمیزنی؟»

_«حوصله ندارم.»

من خنده‌م گرفت.

جونگ کوک فقط زیر لب گفت:

_«اعصابم...»

دونگ وو اومد کنارمون ایستاد.

خم شد روی نقشه.

_«وااای...»

_«این قشنگه.»

بعد...

کاملاً طبیعی...

یه دستشو روی شونه‌ی جونگ کوک گذاشت.

_«کوکی...»

_«اینجا رو گردتر کن.»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کنه...

دستشو برداشت و کنار زد.

_«دست.»

_«چیه؟»

_«بذار کار کنم.»

_«دارم کمک می‌کنم.»

_«کمک نمی‌کنی.»

_«مزاحم میشی.»

دونگ وو فقط خندید.

دو دقیقه بعد...

دوباره خودش رو به جونگ کوک چسبوند.

این بار خم شد و چونه‌شو روی شونه‌ی جونگ کوک گذاشت.

_«کوکی...»

_«گرسنه‌م.»

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.

_«دونگ وو...»

_«هوم؟»

_«اگه تا سه ثانیه دیگه از روی شونه‌م بلند نشی...»

_«چی میشه؟»

_«خودم بلندت می‌کنم.»

دونگ وو با خنده صاف ایستاد.

_«باشه بابا.»

من سعی می‌کردم روی نقشه تمرکز کنم...

ولی هر چند ثانیه...

چشمم سمت اون دوتا می‌رفت.

پنج دقیقه بعد...

دونگ وو دوباره برگشت.

این بار صندلیشو کشید...

چسبیده به صندلی جونگ کوک نشست.

اونقدر نزدیک...

که آرنج‌هاشون به هم می‌خورد.

_«کوکی.»

_«باز چی؟»

_«قهوه می‌خوام.»

جونگ کوک بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:

_«برو بخر.»

_«با هم بریم.»

_«نه.»

_«چرا؟»

_«کار دارم.»

دونگ وو با قیافه‌ی بچه‌گونه‌ای اخم کرد.

_«تو اصلاً دوستم نداری.»

جونگ کوک زیر لب خندید.

_«از بس دوستت دارم...»

_«هنوز بیرونت نکردم.»

ملیس و سوآ که از پشت شیشه داشتن نگاه می‌کردن...

آروم می‌خندیدن.

ملیس گفت:

_«این دونگ وو عجب آدمیه.»

سوآ نگاهش رو به من دوخت.

بعد با لبخند شیطونی گفت:

_«ولی یکی دیگه داره بیشتر اذیت میشه.»

+«کی؟»

_«خودت.»

اخم کردم.

+«من؟»

_«آره.»

+«چرا باید اذیت بشم؟»

سوآ فقط با چشم به داخل اتاق اشاره کرد.

دونگ وو دوباره...

این بار موقع خندیدن...

بازوی جونگ کوک رو گرفته بود.

نگاهم چند ثانیه روی دستش موند.

بی‌اختیار مدادی که دستم بود...

تق...

از وسط شکست.

هر سه نفر به سمتم برگشتن.

جونگ کوک ابروش بالا رفت.

_«خانوم پارک؟»

هول شدم.

+«ه... هیچی.»

دونگ وو به مداد شکسته نگاه کرد.

بعد به صورتم.

یه لبخند خیلی ریز و معنی‌دار زد.

انگار...

یه چیزی رو فهمیده بود.

اما چیزی نگفت.

جونگ کوک از جعبه‌ی روی میزش یه مداد نو برداشت.

بلند شد.

اومد کنارم.

مداد رو آروم جلوی دستم گذاشت.

بعد، خیلی آروم که فقط خودم بشنوم، گفت:

_«مداد بیچاره چه گناهی کرده بود؟»

با خجالت زیر لب غر زدم.

+«نمی‌دونم...»

جونگ کوک گوشه‌ی لبش بالا رفت.

_«مطمئنی دلیل شکستن مداد...»

یه نگاه کوتاه به دونگ وو انداخت.

بعد دوباره به من.

_«چیز دیگه‌ای نبود؟»

صورتم دوباره سرخ شد.

+«آقای جئون...»

+«روی پروژه تمرکز کنین.»

دونگ وو که از دور نگاه‌مون می‌کرد...

آروم با خودش خندید.

_«آها...»

_«پس قضیه از این قراره...»
دیدگاه ها (۲۶)

همخونه اجباری... پارت 72."ویو جئون جونگ کوک"ساعت...نزدیک نه ...

همخونه اجباری... پارت 73."ویو پارک دوین"نودل‌ها بالاخره آماد...

پیج دومم.. فالوشه خوشگلااا🤍🫂ایدی=https://wisgoon.com/rrmyrrm...

همخونه اجباری... پارت 70."ویو جئون جونگ کوک"همه هنوز داشتن م...

همخونه اجباری.. پارت 69."ویو پارک دوین"فضای اتاق کنفرانس...ب...

همخونه اجباری... پارت 78."ویو جئون جونگ کوک"در اتاق رو پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط