همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 73.
"ویو پارک دوین"
نودلها بالاخره آماده شد.
جونگ کوک دو تا کاسه روی میز گذاشت.
_«بفرمایید، خانوم پرخور.»
اخم کردم.
+«باز شروع شد.»
نشستم روی صندلی.
چنگالمو برداشتم.
یه لقمه خوردم.
چشمام گرد شد.
+«وااای...»
+«خوشمزهه.»
جونگ کوک با غرور گفت:
_«معلومه.»
_«کار هر کسی نیست.»
چشمامو چرخوندم.
+«دو تا نودل ریختی تو آب جوش.»
+«انگار غذای سلطنتی درست کردی.»
ابروش بالا رفت.
_«پس خودت درست کن.»
+«باشه.»
دستم دراز شد سمت کاسهش.
+«اینم بده من بخورم.»
فوراً کاسه رو عقب کشید.
_«به هیچ وجه.»
+«چرا؟»
_«مال خودمه.»
+«بخیل.»
_«پرخور.»
+«بخیل.»
_«پرخور.»
چند ثانیه فقط به هم زل زدیم.
بعد...
هر دومون همزمان خندیدیم.
وسط غذا...
چشمم افتاد به تخممرغ داخل کاسهی جونگ کوک.
اخم کردم.
+«یه دقیقه...»
اون سرشو بلند کرد.
_«چی؟»
+«تو گفتی دو تا تخممرغ برای من میندازی.»
_«آره.»
+«پس چرا تو هم دو تا داری؟»
با خونسردی گفت:
_«چون من آشپزم.»
+«این که قانون نیست.»
_«از امروز هست.»
لبمو جمع کردم.
آروم...
بدون اینکه حواسش باشه...
چنگالمو بردم سمت تخممرغش.
همین که خواستم بردارمش...
تق!
چنگالش روی چنگالم نشست.
_«کجا؟»
+«هیچ جا.»
_«برگردونش.»
+«نه.»
_«پارک دوین.»
+«جئون جونگ کوک.»
_«اون تخممرغ منه.»
+«الان دیگه مال منه.»
_«دزدی میکنی؟»
+«غنیمت جنگیه.»
_«جنگ؟»
+«آره.»
_«تو شروعش کردی.»
یه دفعه تخممرغ رو با سرعت برداشتم...
و انداختم توی دهنم.
جونگ کوک فقط مات نگام کرد.
بعد...
خندید.
_«واقعاً بچهای.»
با دهن پر گفتم:
+«بردم.»
_«مبارکت باشه.»
بلند شد.
رفتش سمت یخچال.
برگشت...
در حالی که یه ظرف بزرگ بستنی شکلاتی دستش بود.
چشمام برق زد.
+«وااااای...»
+«بستنی!»
خواستم از جاش بلند شم.
ولی جونگ کوک ظرف رو بغل کرد.
_«نه.»
+«چرا؟»
_«مال خودمه.»
+«الان گفتی بخیل نیستی!»
_«الان هستم.»
+«یه قاشق.»
_«نه.»
+«نیم قاشق.»
_«نه.»
+«یه ذره کوچولو.»
_«نه.»
دست به سینه شدم.
+«باشه.»
+«قهر.»
بدون اینکه نگام کنه...
یه قاشق بزرگ بستنی خورد.
بعد عمداً گفت:
_«هوم...»
_«خیلی خوشمزهه.»
با حرص یه بالش از روی مبل برداشتم.
_«جئون جونگ کوک!»
بالش با قدرت پرت شد سمتش.
پوف!
مستقیم خورد به شونهش.
اون چند لحظه به بالش نگاه کرد...
بعد خیلی آروم...
بالش رو برداشت.
لبخند شیطونی زد.
_«مطمئنی میخوای جنگ بالش راه بندازی؟»
همین که این جمله رو گفت...
قلبم فرو ریخت.
+«نه...»
+«اشتباه شد.»
یه قدم اومد جلو.
بالش رو توی دستش چرخوند.
_«دیگه دیر شده، خانوم پارک.»
+«نه...»
+«آقای جئون، منطقی باشین...»
_«من کاملاً منطقیام.»
و در همان لحظه...
پوف!
بالش محکم به صورتم خورد.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای خندهی هر دومون...
تمام خونه رو پر کرد.
برای اولین بار...
اون خونهی مشترک...
به جای دعواهای واقعی...
پر از کلکلهای کودکانه و خنده شده بود.
پارت 73.
"ویو پارک دوین"
نودلها بالاخره آماده شد.
جونگ کوک دو تا کاسه روی میز گذاشت.
_«بفرمایید، خانوم پرخور.»
اخم کردم.
+«باز شروع شد.»
نشستم روی صندلی.
چنگالمو برداشتم.
یه لقمه خوردم.
چشمام گرد شد.
+«وااای...»
+«خوشمزهه.»
جونگ کوک با غرور گفت:
_«معلومه.»
_«کار هر کسی نیست.»
چشمامو چرخوندم.
+«دو تا نودل ریختی تو آب جوش.»
+«انگار غذای سلطنتی درست کردی.»
ابروش بالا رفت.
_«پس خودت درست کن.»
+«باشه.»
دستم دراز شد سمت کاسهش.
+«اینم بده من بخورم.»
فوراً کاسه رو عقب کشید.
_«به هیچ وجه.»
+«چرا؟»
_«مال خودمه.»
+«بخیل.»
_«پرخور.»
+«بخیل.»
_«پرخور.»
چند ثانیه فقط به هم زل زدیم.
بعد...
هر دومون همزمان خندیدیم.
وسط غذا...
چشمم افتاد به تخممرغ داخل کاسهی جونگ کوک.
اخم کردم.
+«یه دقیقه...»
اون سرشو بلند کرد.
_«چی؟»
+«تو گفتی دو تا تخممرغ برای من میندازی.»
_«آره.»
+«پس چرا تو هم دو تا داری؟»
با خونسردی گفت:
_«چون من آشپزم.»
+«این که قانون نیست.»
_«از امروز هست.»
لبمو جمع کردم.
آروم...
بدون اینکه حواسش باشه...
چنگالمو بردم سمت تخممرغش.
همین که خواستم بردارمش...
تق!
چنگالش روی چنگالم نشست.
_«کجا؟»
+«هیچ جا.»
_«برگردونش.»
+«نه.»
_«پارک دوین.»
+«جئون جونگ کوک.»
_«اون تخممرغ منه.»
+«الان دیگه مال منه.»
_«دزدی میکنی؟»
+«غنیمت جنگیه.»
_«جنگ؟»
+«آره.»
_«تو شروعش کردی.»
یه دفعه تخممرغ رو با سرعت برداشتم...
و انداختم توی دهنم.
جونگ کوک فقط مات نگام کرد.
بعد...
خندید.
_«واقعاً بچهای.»
با دهن پر گفتم:
+«بردم.»
_«مبارکت باشه.»
بلند شد.
رفتش سمت یخچال.
برگشت...
در حالی که یه ظرف بزرگ بستنی شکلاتی دستش بود.
چشمام برق زد.
+«وااااای...»
+«بستنی!»
خواستم از جاش بلند شم.
ولی جونگ کوک ظرف رو بغل کرد.
_«نه.»
+«چرا؟»
_«مال خودمه.»
+«الان گفتی بخیل نیستی!»
_«الان هستم.»
+«یه قاشق.»
_«نه.»
+«نیم قاشق.»
_«نه.»
+«یه ذره کوچولو.»
_«نه.»
دست به سینه شدم.
+«باشه.»
+«قهر.»
بدون اینکه نگام کنه...
یه قاشق بزرگ بستنی خورد.
بعد عمداً گفت:
_«هوم...»
_«خیلی خوشمزهه.»
با حرص یه بالش از روی مبل برداشتم.
_«جئون جونگ کوک!»
بالش با قدرت پرت شد سمتش.
پوف!
مستقیم خورد به شونهش.
اون چند لحظه به بالش نگاه کرد...
بعد خیلی آروم...
بالش رو برداشت.
لبخند شیطونی زد.
_«مطمئنی میخوای جنگ بالش راه بندازی؟»
همین که این جمله رو گفت...
قلبم فرو ریخت.
+«نه...»
+«اشتباه شد.»
یه قدم اومد جلو.
بالش رو توی دستش چرخوند.
_«دیگه دیر شده، خانوم پارک.»
+«نه...»
+«آقای جئون، منطقی باشین...»
_«من کاملاً منطقیام.»
و در همان لحظه...
پوف!
بالش محکم به صورتم خورد.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای خندهی هر دومون...
تمام خونه رو پر کرد.
برای اولین بار...
اون خونهی مشترک...
به جای دعواهای واقعی...
پر از کلکلهای کودکانه و خنده شده بود.
- ۱.۵k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط