همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 72.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت...
نزدیک نه شب بود.
تقریباً همهی کارمندها رفته بودن.
فقط من...
و پارک دوین...
هنوز توی اتاق طراحی نشسته بودیم.
روی میز...
پر از کاغذ...
ماژیک...
و ماکتهای نصفهکاره بود.
دوین با خستگی خودش رو روی صندلی ول کرد.
+«دیگه مغزم کار نمیکنه...»
نگاهی به ساعت انداختم.
_«برای امروز کافیه.»
چشمهاش برق زد.
+«یعنی تموم؟»
_«آره.»
+«خدا رو شکر...»
همون لحظه شکمش صدای بلندی داد.
دوین همونجا خشکش زد.
بعد با خجالت دستشو روی شکمش گذاشت.
+«این...»
+«من نبودم.»
بیاختیار خندیدم.
_«حتماً من بودم.»
لباشو جمع کرد.
+«مسخره نکن.»
_«از صبح فقط یه ساندویچ خوردی.»
+«تو هم خوردی.»
_«ولی من به گرسنگی عادت دارم.»
دوین زیر لب غر زد.
+«چه افتخاری...»
لبخندم پررنگتر شد.
کیف لپتاپم رو برداشتم.
_«بریم.»
چند دقیقه بعد...
هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم.
طبق معمول...
من جلوتر حرکت کردم.
و از آینه...
دیدم دوین هم پشت سرم میاد.
انگار...
بیاختیار...
هر دومون یه مسیر رو حفظ کرده بودیم.
مسیر...
خونه.
بیست دقیقه بعد...
ماشینم رو داخل پارکینگ گذاشتم.
همون لحظه...
دوین هم کنارم پارک کرد.
از ماشین پیاده شد.
موهاش به خاطر باد کمی به هم ریخته بود.
کلید رو از کیفش درآورد.
+«امروز خیلی خستهکننده بود.»
در رو باز کردم.
_«ولی خوب پیش رفت.»
+«آره...»
وارد خونه شدیم.
همین که کفشهامونو درآوردیم...
دوین خودش رو روی مبل پرت کرد.
+«من مردم...»
_«هنوز زندهای.»
+«نه...»
+«روحمه که حرف میزنه.»
کتم رو روی دستهی مبل گذاشتم.
با خنده رفتم سمت آشپزخونه.
_«شام چی بخوریم؟»
از روی مبل داد زد:
+«هرچی زودتر آماده بشه.»
_«نودل؟»
+«قبوله.»
_«تخممرغ هم بندازم توش؟»
+«دو تا!»
_«دو تا؟»
+«امروز حقمه.»
سرم رو تکون دادم.
_«باشه، خانوم پرخور.»
از آشپزخونه صدای غر زدنش اومد.
+«من پرخور نیستم...»
+«فقط خیلی گرسنهم.»
قابلمه رو روی گاز گذاشتم.
آب که جوش اومد...
نودلها رو داخلش ریختم.
همین موقع...
دوین هم با پاهای کشیده...
کشونکشون خودش رو تا آشپزخونه رسوند.
بدون اجازه...
روی اپن نشست.
پاهاش رو تاب میداد.
و فقط نگام میکرد.
نگاهش رو حس کردم.
بدون اینکه برگردم گفتم:
_«چیه؟»
+«هیچی.»
_«از پنج دقیقه پیش داری نگام میکنی.»
+«داشتم فکر میکردم.»
_«به چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
+«اینکه...»
+«تو وقتی آشپزی میکنی...»
+«خیلی آرومتر از وقتیه که رئیس شرکتی.»
خندهی کوتاهی کردم.
_«پس رئیس بودن انقدر ترسناکه؟»
دوین با شیطنت گفت:
+«امروز که بود.»
دستم لحظهای از هم زدن قابلمه ایستاد.
آروم برگشتم سمتش.
چشمهاش برای یک لحظه رنگ پشیمونی گرفت.
+«ببخشید...»
_«نه.»
لبخند محوی زدم.
_«لازم نیست هر بار بابتش عذرخواهی کنی.»
+«ولی...»
_«اون موضوع تموم شد.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد من دوباره مشغول درست کردن شام شدم.
و دوین...
همچنان روی اپن نشسته بود.
این بار...
نه با اخم...
نه با لجبازی...
فقط با یک لبخند آروم...
که انگار کمکم...
این خانه...
واقعاً داشت برای هر دومان...
حس خانه پیدا میکرد.
پارت 72.
"ویو جئون جونگ کوک"
ساعت...
نزدیک نه شب بود.
تقریباً همهی کارمندها رفته بودن.
فقط من...
و پارک دوین...
هنوز توی اتاق طراحی نشسته بودیم.
روی میز...
پر از کاغذ...
ماژیک...
و ماکتهای نصفهکاره بود.
دوین با خستگی خودش رو روی صندلی ول کرد.
+«دیگه مغزم کار نمیکنه...»
نگاهی به ساعت انداختم.
_«برای امروز کافیه.»
چشمهاش برق زد.
+«یعنی تموم؟»
_«آره.»
+«خدا رو شکر...»
همون لحظه شکمش صدای بلندی داد.
دوین همونجا خشکش زد.
بعد با خجالت دستشو روی شکمش گذاشت.
+«این...»
+«من نبودم.»
بیاختیار خندیدم.
_«حتماً من بودم.»
لباشو جمع کرد.
+«مسخره نکن.»
_«از صبح فقط یه ساندویچ خوردی.»
+«تو هم خوردی.»
_«ولی من به گرسنگی عادت دارم.»
دوین زیر لب غر زد.
+«چه افتخاری...»
لبخندم پررنگتر شد.
کیف لپتاپم رو برداشتم.
_«بریم.»
چند دقیقه بعد...
هر کدوم سوار ماشین خودمون شدیم.
طبق معمول...
من جلوتر حرکت کردم.
و از آینه...
دیدم دوین هم پشت سرم میاد.
انگار...
بیاختیار...
هر دومون یه مسیر رو حفظ کرده بودیم.
مسیر...
خونه.
بیست دقیقه بعد...
ماشینم رو داخل پارکینگ گذاشتم.
همون لحظه...
دوین هم کنارم پارک کرد.
از ماشین پیاده شد.
موهاش به خاطر باد کمی به هم ریخته بود.
کلید رو از کیفش درآورد.
+«امروز خیلی خستهکننده بود.»
در رو باز کردم.
_«ولی خوب پیش رفت.»
+«آره...»
وارد خونه شدیم.
همین که کفشهامونو درآوردیم...
دوین خودش رو روی مبل پرت کرد.
+«من مردم...»
_«هنوز زندهای.»
+«نه...»
+«روحمه که حرف میزنه.»
کتم رو روی دستهی مبل گذاشتم.
با خنده رفتم سمت آشپزخونه.
_«شام چی بخوریم؟»
از روی مبل داد زد:
+«هرچی زودتر آماده بشه.»
_«نودل؟»
+«قبوله.»
_«تخممرغ هم بندازم توش؟»
+«دو تا!»
_«دو تا؟»
+«امروز حقمه.»
سرم رو تکون دادم.
_«باشه، خانوم پرخور.»
از آشپزخونه صدای غر زدنش اومد.
+«من پرخور نیستم...»
+«فقط خیلی گرسنهم.»
قابلمه رو روی گاز گذاشتم.
آب که جوش اومد...
نودلها رو داخلش ریختم.
همین موقع...
دوین هم با پاهای کشیده...
کشونکشون خودش رو تا آشپزخونه رسوند.
بدون اجازه...
روی اپن نشست.
پاهاش رو تاب میداد.
و فقط نگام میکرد.
نگاهش رو حس کردم.
بدون اینکه برگردم گفتم:
_«چیه؟»
+«هیچی.»
_«از پنج دقیقه پیش داری نگام میکنی.»
+«داشتم فکر میکردم.»
_«به چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
+«اینکه...»
+«تو وقتی آشپزی میکنی...»
+«خیلی آرومتر از وقتیه که رئیس شرکتی.»
خندهی کوتاهی کردم.
_«پس رئیس بودن انقدر ترسناکه؟»
دوین با شیطنت گفت:
+«امروز که بود.»
دستم لحظهای از هم زدن قابلمه ایستاد.
آروم برگشتم سمتش.
چشمهاش برای یک لحظه رنگ پشیمونی گرفت.
+«ببخشید...»
_«نه.»
لبخند محوی زدم.
_«لازم نیست هر بار بابتش عذرخواهی کنی.»
+«ولی...»
_«اون موضوع تموم شد.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد من دوباره مشغول درست کردن شام شدم.
و دوین...
همچنان روی اپن نشسته بود.
این بار...
نه با اخم...
نه با لجبازی...
فقط با یک لبخند آروم...
که انگار کمکم...
این خانه...
واقعاً داشت برای هر دومان...
حس خانه پیدا میکرد.
- ۱.۳k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط