پرنیا رمان عشق ابدی من پارت هفدهم پارت اخر
ازادش کرده بودن
خبر فروش خونه و از محل رفتن خانواده حسین رو هم شنیدم و حتی واسه خداحافظی نرفتم
اونا هم نیومدن
یه روز یه شماره ناشناس بهم زنگ زد
حسین بود وقتی صداش رو شنیدم زبونم لال شده بود فقط اشک میریختم وسط حیاط دانشگاه
گفت حکمم اومد خدا منو دوست داره اعدام نیس
ابده
از الان تا ابد فرصت دارم همش بهت فکر کنم
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.