P8
ویو کوک
-معامله چطور بود
∆هعی بد نبود
-هه،پس تموم شده
∆درسته،میگمم
-چیه باز
∆اون دختر خوشگله رفت تو کی بود هانا اسمش بود؟
با یه نگاه ترسناک نگاش کردم
∆زنته؟هان؟
-دیگه داری زیادی حرف میزنی،گمشو از عمارتم بیرون
∆ای بابا نمیخای دعوتم کنی تو؟زیر پاهام علف سبز شد
-نخیر،بیرون
یهو دیدم هانا از داخل اومد کنارم وایساد
-نگفتم برو تو؟
+سلام،چرا ولی آجوما گفت بیایی ناهار بخوریم(دوست داشتنی)
-خیلی خب برو تو عشقم
∆هانا؟
چی؟چی شنیدم هانا؟
حمله ور شدم سمتش و انداختنش نشستم روش تا میخورد زدمش
+جونگکوکککک نکنننن
برگشتم سمت هانا
یهو با مشت محکمی که به شکمم خورد افتادم زمین این دفعه اون بود که مشتای محکمی به صورتم میزد
+(جیغغغغغغغغ)نهههههه ولش کنننن عوضییییی
ویو هانا
خیلی بد داشت جونگکوکو میزد وایییی نهههه
بادیگاردای جونگکوک داشتن با بادیگاردای اون مرد دعوا میکردن
رفتم اون مرده رو هل بدم اما خیلی سنگین بود
زورش از جونگکوک بیشتر بود به دورو برم نگاه کرد رو زمین یه سنگ دیدم
برش داشتم
اون مرد یه چاقو از جیبش در آورد میخواست به گردنه جونگکوک بزنه که سنگو زدم رو سرش
بیهوش افتاد
دستمو گذاشتم رو صورتم
+من چیکار کردم(گریه)کشتمش؟
-(نفس نفس)اهههه
نشستم رو زمین
+خوبی کوک؟
-اره آره
دستشو انداختم دور گردنم میخواستم بلند شم که یه حس سوزش تو پهلوم احساس کردم
افتادم رو زمین
+ایییییی(گریه و جیغ)
-هانااااااااااااا
یکی از بادیگاردای اون مرد بود خواست به جونگکوک حمله کنه
که در عمارت باز شد و کلی بادیگارد ریختن تو
-بکشینشوننننننن
بادیگاردای ریختن سر اونا و همشونو داشتن میکشتن
جونگکوکم یهو بلند شد منو بغل کرد
ویو کوک
رفتم تو عمارت
آجوما:حالتون خوبه(نگران)
خدمتکار:آقا حالتون خوبه؟
-به دکتر زنگ بزن زوددددددددددد(عربده)
رفتم بالا تو اتاق هانا رو گذاشتم رو تخت
بیحال گفت
+درد دارم
-چیزی نیست عشقم چیزی نیست الان دکتر میاد
یهو در زده شدد
خدمتکار:ارباب...
-دکتر اومددد؟
خدمتکار:بعله
دکتر وارد اتاق شد
«برو بیرون جونگکوک
-نه میخوام....
»بیرونن
رفتم از اتاق بیرون
-معامله چطور بود
∆هعی بد نبود
-هه،پس تموم شده
∆درسته،میگمم
-چیه باز
∆اون دختر خوشگله رفت تو کی بود هانا اسمش بود؟
با یه نگاه ترسناک نگاش کردم
∆زنته؟هان؟
-دیگه داری زیادی حرف میزنی،گمشو از عمارتم بیرون
∆ای بابا نمیخای دعوتم کنی تو؟زیر پاهام علف سبز شد
-نخیر،بیرون
یهو دیدم هانا از داخل اومد کنارم وایساد
-نگفتم برو تو؟
+سلام،چرا ولی آجوما گفت بیایی ناهار بخوریم(دوست داشتنی)
-خیلی خب برو تو عشقم
∆هانا؟
چی؟چی شنیدم هانا؟
حمله ور شدم سمتش و انداختنش نشستم روش تا میخورد زدمش
+جونگکوکککک نکنننن
برگشتم سمت هانا
یهو با مشت محکمی که به شکمم خورد افتادم زمین این دفعه اون بود که مشتای محکمی به صورتم میزد
+(جیغغغغغغغغ)نهههههه ولش کنننن عوضییییی
ویو هانا
خیلی بد داشت جونگکوکو میزد وایییی نهههه
بادیگاردای جونگکوک داشتن با بادیگاردای اون مرد دعوا میکردن
رفتم اون مرده رو هل بدم اما خیلی سنگین بود
زورش از جونگکوک بیشتر بود به دورو برم نگاه کرد رو زمین یه سنگ دیدم
برش داشتم
اون مرد یه چاقو از جیبش در آورد میخواست به گردنه جونگکوک بزنه که سنگو زدم رو سرش
بیهوش افتاد
دستمو گذاشتم رو صورتم
+من چیکار کردم(گریه)کشتمش؟
-(نفس نفس)اهههه
نشستم رو زمین
+خوبی کوک؟
-اره آره
دستشو انداختم دور گردنم میخواستم بلند شم که یه حس سوزش تو پهلوم احساس کردم
افتادم رو زمین
+ایییییی(گریه و جیغ)
-هانااااااااااااا
یکی از بادیگاردای اون مرد بود خواست به جونگکوک حمله کنه
که در عمارت باز شد و کلی بادیگارد ریختن تو
-بکشینشوننننننن
بادیگاردای ریختن سر اونا و همشونو داشتن میکشتن
جونگکوکم یهو بلند شد منو بغل کرد
ویو کوک
رفتم تو عمارت
آجوما:حالتون خوبه(نگران)
خدمتکار:آقا حالتون خوبه؟
-به دکتر زنگ بزن زوددددددددددد(عربده)
رفتم بالا تو اتاق هانا رو گذاشتم رو تخت
بیحال گفت
+درد دارم
-چیزی نیست عشقم چیزی نیست الان دکتر میاد
یهو در زده شدد
خدمتکار:ارباب...
-دکتر اومددد؟
خدمتکار:بعله
دکتر وارد اتاق شد
«برو بیرون جونگکوک
-نه میخوام....
»بیرونن
رفتم از اتاق بیرون
- ۱۴.۶k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط