{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند
هردو از احساس نفرت پر شدند
دل به چشمان کسی,وابسته بود
عقل از این بچه بازی خسته بود
حرف حق با عقل بود اما چه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود
دل به فکر چشم مشکی فام بود
عقل آگاه از خیال خام بود
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد
کشمکش ها بینشان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیشتر
عاقبت عقل از سر عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید
تا به خود امد بیابانگرد بود
خنده بر لب از غم این دردبود...
دیدگاه ها (۸)

به شب گفتم... برای من یکی از بهترین و زیباترین آرامش را بیاو...

هر که با عشق بر این دایره پیوسته سلاممهر جویانه بدین قافله د...

ﺷﻌﺮﯼ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺯﻳﺒﺎ ﺍﺯ ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻻﻫﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻃﻼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻮﺩ...

امروز می تواندروز قشنگی باشد،اگر ما....هنر این را داشته باش...

💠متن نامه پدرانه و بسیار محبت آمیز حجت الاسلام قرائتی به دخت...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند هردو از احساس ...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند هردو از احساس ...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند/هردو از احساس نفرت پر شدند/دل ...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند/هردو از احساس نفرت پر شدند/دل ...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدندهردو از احساس نفرت پر شدند....د...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدندهردو از احساس نفرت پر شدند....د...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدندهردو از احساس نفرت پر شدند....د...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدندهردو از احساس نفرت پر شدند....د...

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدندهردو از احساس نفرت پر شدند....د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط