{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 38

از زبان ات:

همین که از کلاس بیرون اومدم...در رو بستم و به دیوار تکیه دادم قلبم هنوز تند میزد...جونگکوک هنوز ازم ناراحت بود.

خیلیم ناراحت بود ولی...یه چیزو فهمیده بودم اون هنوز بی تفاوت نشده اگر بی تفاوت بود...انقدر عصبانی نمیشد.

اشکامو پاک کردم و گوشیمو درآوردم یه شماره رو گرفتم.

از زبان جیمین:

روی مبل با جین سو لم داده بودیم چیپس میخوردم و فیلم میدیدیم...که گوشیم زنگ خورد.

جیمین:«هوی کیه سر صبحی؟»
شماره ناشناس بود جواب دادم..

جیمین:«بله؟»
ات:«سلام جیمین.»
یه لحظه خشکم زدـ.

جیمین:«...»
ات:«الو؟»
جیمین:«وایسا ببینم... ویون ات؟!»
ات:«آره.»

صاف نشستم...
جیمین:«زنده ای؟!»
ات:«متاسفانه.»
جیمین:«اووووووووه.»
ات:«کمکم کن.»
جیمین:«چی؟»
ات:«جونگکوک میخواد منو خفه کنه.»
جیمین:«هاهاهاهاهاهاهاهاها.»
ات:«نخند.»
جیمین:«حقته.»
ات:«پارک جیمین.»
جیمین:«باشه ادامه بده.»

ات یه نفس عمیق کشید...

ات:«میخوام دوباره به دستش بیارم.»
دو ثانیه سکوت کردم... بعد از روی مبل پریدم بالا..

جیمین:«یااااااااااااااااااااا!»
جین سو:«چته؟»
جیمین:«هیچی عشقم.»

بعد دوباره گوشی رو گرفت...

جیمین:«باشه. منم هستم.»
ات:«واقعا؟»
جیمین:«عملیات نجات عشق آغاز شد.»
ات:«بعد از مدرسه بیایین به این ادرسی که برات میفرستم..»
جیمین:«باشه..»

[عصر ساعت 4]

ساعت 4 زنگ زدم با اون دوتا احمق و گفتم بیان به ادرسی که ات فرستاده بود...

بعد از چند دقیقه همه مون رسیدیم رستوران ات روی صندلی نشسته بود..
ما هم رفتیم نشستیم کنارش..

جیمین:«خوب..!!»
تهیونگ:«من هنوز نفهمیدم چرا اومدیم اینجا.»
جیمین:«برای عشق.»
تهیونگ:«خفه شو.»

جین جرعه ای از قهوه اش خورد...
جین:«خب بگو ات.»

ات نفسشو بیرون داد...
ات:«جونگکوک ازم متنفره.»
جیمین:«آره.»
ات:«خیلی متنفره.»
تهیونگ:«آره.»
ات:«شماها چرا هی تایید میکنین؟!»
جیمین:«چون حقیقت تلخه.»

از زبان جین:

ات بالش روی مبل رو برداشت و کوبید تو صورته جیمین..

جیمین:«اوخ!»
همه خندیدم...

جین:«خب نقشه چیه؟»
ات:«نمیدونم.»
تهیونگ:«چه عالی.»
ات:«برای همین گفتم بیایین اینجا.»

چند ثانیه سکوت شد بعد...ناگهان جیمین از جاش بلند شد..

جیمین:«فهمیدم.»
همه:«چی؟»
جیمین با غرور گفت..

جیمین:«باید حسودش کنیم.»
ات:«چی؟»
تهیونگ:«تو واقعا احمقی.»
جیمین:«نه گوش کنین.»

بعد با هیجان ادامه داد..
جیمین:«یه پسر خوشتیپ پیدا میکنیم.»
ات:«بعد؟»
جیمین:«بعد اون میاد با ات حرف میزنه.»
ات:«بعد؟»
جیمین:«جونگکوک حسودی میکنه.»
تهیونگ:«بعد؟»
جیمین:«بعد عاشق میشه.»
تهیونگ:«بعد؟»
جیمین:«بعد ازدواج.»
تهیونگ:«بعد؟»
جیمین:«بعد بچه.»
تهیونگ:«بعد؟»
جیمین:«بعد نوه.»
تهیونگ:«بعد؟»
جیمین:«خفه شو.»

کل میز ترکید از خنده... حتی ات هم خندید اما من آروم گفتم..
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 39جیمین:«عهههههه.»جی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 40جونگکوک:«ویون ات ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 37از زبان جونگکوک:چه...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 36نه..نه... امکان ند...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 08جونگکوک:«بله جیمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط