{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم

پارت چهارم


یه روز عصر، وقتی تنها توی اتاق بودی، یونگی در زد و اومد داخل.
دست‌هاشو توی جیبش گذاشته بود و نگاهش جدی‌تر از همیشه بود.
نشست ل*به‌ی ت*خت و گفت:

– «می‌دونم شاید وقتش نباشه... می‌دونم تو الان درگیر هزار تا چیز دیگه‌ای. اما نمی‌تونم بیشتر از این نگم.»

سکوت کرد.
ن*فس ع*میقی کشید.

– «من... از همون روزی که دیدم چطور شکننده‌ای، فهمیدم برام فقط یه دوست یا مثل بقیه‌ی اعضا نیستی. تو... بیشتر از اونی که فکر می‌کنی برام مهمی. خیلی بیشتر.»

چشم‌هات گرد شد.
قلبت به شدت می‌کوبید.
هیچ صدایی ازت درنیومد.

یونگی لبخند کجی زد و گفت:

– «نمی‌خوام جوابی الان بدی. فقط می‌خواستم بدونی... اگه یه روزی همه پشتت خالی کنن، من همون‌جایی هستم که اون شب بودم. کنار تو.»

وقتی رفت، تو هنوز مات و مبهوت نشسته بودی.
صدای تیک‌تاک ساعت پر از هیجان توی گوش‌هات می‌پیچید.

اون لحظه فهمیدی زخمای صورتت خوب شدن، اما زخمای دلت؟

انگار یونگی با حرف‌هاش داشت یکی‌یکی مرهم می‌ذاشت روشون.


---



بعد از اعتراف یونگی، ذهن و قلبت پر از تناقض شد.

از یه طرف، جیمین بود؛
داداشی که تمام زندگیت برات جنگیده، همیشه مراقبت بوده و حتی وقتی اشتباه کردی، با شدت و عصبانیت واکنش نشون داد چون وحشت کرده بود از دستت بده.

از طرف دیگه، یونگی بود؛
با اون نگاه آرام، صدای نرم، و حضور همیشگی که باعث می‌شد احساس کنی هیچ‌وقت تنها نیستی.


روزها گذشت.

هر بار که یونگی کنارت می‌نشست و بی‌صدا لیوانی چای یا قهوه جلوت می‌ذاشت، حس عجیبی درونت می‌جوشید.

همون احساسی که اول فکر کردی صرفاً قدردانیه، اما کم‌کم فهمیدی چیزی فراتر از اون داره شکل می‌گیره.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت پنجم ( اخر )❤️اولین جرقهیه روز بارونی بود. همه توی خونه...

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم ---هوا سرد بود. سرمایی که ...

پارت سومبعد از اون روز، زندگی توی خونه کمی تغییر کرد. جیمین ...

پارت دوم صبح روز بعد، خورشید بالا اومده بود اما تو هنوز پشت ...

دختر همسایه

سناریو | وقتی وسط دعوا یهو می‌بوسنت 'ورژن چان'بحث داغ شده بو...

آتشی زیر خاکستر پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط