{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی یونگی

درخواستی یونگی
موضوع : اسلاید دوم


---


هوا سرد بود.
سرمایی که انگار از دیوارهای بلند و سنگی عمارت یونگی به بیرون نشت می‌کرد.

دختر با یک چمدان کوچک جلوی در ایستاده بود.
قلبش تند می‌زد.
از همان لحظه‌ای که فهمیده قرار است زیر یک سقف با مردی زندگی کند که همه از او می‌ترسند، دلش آشوب شده بود.

درب بزرگ عمارت با صدای غژغژی آرام باز شد و خانم خدمتکار، زنی با نگاه تیز و لبخندی مصنوعی، ظاهر شد.

– "اوه... تو همون دختری هستی که آقا یونگی قبول کرده بیاد اینجا زندگی کنه؟"

دختر لبخند خجالت‌ زده ای زد و سرش را پایین انداخت.

– "بله... منم."

خدمتکار او را به داخل برد.
سالن بزرگ و مجلل بود، اما سرد... نه از نظر دما، بلکه از حس بی‌روحی که در فضا موج می‌زد.
درست همان‌طور که گفته بودند:
این خانه انعکاسی از صاحبش بود.


و بالاخره... یونگی.

مردی با موهای کمی آشفته، چشم‌هایی بی‌احساس و صدایی عمیق.
پشت میز مطالعه‌اش نشسته بود و به برگه‌هایی نگاه می‌کرد.
وقتی سر بلند کرد، نگاهش به چشمان دختر گره خورد.
هیچ لبخندی، هیچ نشانه‌ای از گرمی.
فقط یک نگاه سرد.

– "از امروز اینجا زندگی می‌کنی. قوانین ساده‌ست:
به موقع درس بخون، بی‌نظم نباش، و... هیچ اشتباهی نکن."

دختر با صدایی لرزان گفت:

– "بله... متوجه شدم."


ادامه دارد....
شرمنده کم نوشتم فقط میخوام بدونم خوبه ادامش بنویسم یا نه نظراتون برام مهمه
دیدگاه ها (۲۱)

پارت دوم – "از امروز اینجا زندگی می‌کنی. قوانین ساده‌ست: به ...

پارت سوم یک شب زمستانی، وقتی دختر به اتاق مطالعه رفت تا تکال...

پارت پنجم ( اخر )❤️اولین جرقهیه روز بارونی بود. همه توی خونه...

پارت چهارم یه روز عصر، وقتی تنها توی اتاق بودی، یونگی در زد ...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_24···چشام رو که باز کردم ، درسته روی تخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط