{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم اخر

پارت پنجم ( اخر )


❤️اولین جرقه


یه روز بارونی بود.
همه توی خونه جمع شده بودن و مشغول بازی ویدئویی بودن.
تو خسته شدی و به اتاقت پناه بردی.
روی تخت دراز کشیدی و به صدای بارون گوش دادی.

چند دقیقه بعد، در اتاقت بی‌صدا باز شد.
یونگی بود.
با همون حالت آرام همیشگی.
بدون اینکه چیزی بگه، کنار پنجره نشست.


سکوتی بینتون بود، اما سکوتی عجیب و راحت.
بعد از چند دقیقه، اون با صدای آروم گفت:

– «من همیشه عاشق بارون بودم. چون وقتی بارون میاد، می‌تونی هرچقدر بخوای گریه کنی و کسی نفهمه.»

این جمله درست مثل تیری بود که به قلبت نشست.
همون لحظه فهمیدی یونگی فقط کسی نیست که کنارت باشه... اون کسیه که عمق درونتو می‌فهمه.


---


❤️دومین جرقه


چند روز بعد

وقتی برای خرید بیرون رفته بودید، تصادفی دستتون به هم خورد. ل*مس کوتاهی بود، اما باعث شد قلبت تندتر بزنه.

وقتی نگاهش کردی، دیدی یونگی هم لحظه‌ای مکث کرد، لبخند کوچیکی زد، اما چیزی نگفت.
اون سکوت پر از معنی بیشتر از هر کلمه‌ای تأثیر داشت.

از اون روز به بعد، هر بار نگاهت با نگاهش گره می‌خورد، حس می‌کردی چیزی درونت می‌لرزه.
انگار ناخودآگاه دنبال نگاهش می‌گشتی.


---


👀لحظه‌ی سرنوشت‌ساز


یه شب، بعد از تمرین طولانی، همه خسته بودن. جیمین زودتر خوابید.
تو هم به بالکن پناه بردی.
هوا خنک بود و ستاره‌ها توی آسمون می‌درخشیدن.
یونگی اومد.
بدون اینکه چیزی بگه، کنارت نشست.
برای مدتی هر دو فقط به آسمون نگاه کردید.

یونگی ناگهان گفت:

– «یادته چی بهت گفتم؟ اینکه همیشه کنارتم؟»

تو لبخند زدی:

– «آره... یادمه.»


سکوت کوتاهی شد.
قلبت محکم می‌زد.
برای اولین بار خواستی چیزی بگی، چیزی که مدت‌ها توی دلت سنگینی کرده بود.
با صدای لرزون گفتی:

– «من... منم دیگه نمی‌تونم انکار کنم. تو... فراتر از یه دوست برام شدی. وقتی کنارمی حس می‌کنم می‌تونم نفس بکشم.»

یونگی لحظه‌ای موند، انگار نفسش بند اومده بود.
بعد لبخند کوچیک و واقعی‌ای زد، از اون لبخندهایی که خیلی کم نشون می‌داد.

– «بالاخره گفتی...»


آروم دستتو گرفت.
نه با عجله، نه با هیجان... با همون آرامشی که همیشه داشت.

– «منم همینو می‌خواستم بشنوم. چون از همون روزی که اون حالت رو دیدم، فهمیدم قلبم دیگه دست خودم نیست.»

قلبت سبک شد.
همه‌ی ترس‌ها، همه‌ی دردها، همه‌ی زخما... انگار با همون جمله از بین رفتن.


---


😍بعد از اعتراف


از اون شب به بعد، هیچ‌ چیز تغییر نکرد.
هنوز هم دعواهای کوچیک با جیمین بود، هنوز هم سختی‌ها و روزهای سنگین وجود داشتن.

اما یه چیز فرق می‌کرد:

وقتی به یونگی نگاه می‌کردی، دیگه فقط یه دوست نمی‌دیدی. حالا کسی بود که قلبت باهاش تپیدن یاد گرفته بود.

و وقتی جیمین بالاخره از نگاه‌های معنی‌دار بین تو و یونگی چیزی فهمید، فقط لبخند تلخی زد و گفت:

– «فقط قول بده... هر کاری می‌کنی، خوشحال باشی. همین برام کافیه.»

اونجا بود که فهمیدی، هم عشق برادری جیمین رو داری، هم عشق عمیق یونگی رو و برای اولین بار، احساس کردی واقعاً تنها نیستی.


پایان
دیدگاه ها (۹)

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم ---هوا سرد بود. سرمایی که ...

پارت دوم – "از امروز اینجا زندگی می‌کنی. قوانین ساده‌ست: به ...

پارت چهارم یه روز عصر، وقتی تنها توی اتاق بودی، یونگی در زد ...

پارت سومبعد از اون روز، زندگی توی خونه کمی تغییر کرد. جیمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط