{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند او

ادم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند اونقدر از کتابی که خونده بود ترسیده بود که رنگش سبز کبود شده بود.
نفس عمیقی کشید کتابو گذاشت روی میز کنارش وپتوروتاروی سرش بالا کشید همونطور که از ترس میلرزید سعی میکرد به خودش دلداری بده
ادم فضایی همش با صدای لرزون با خودش تکرار میکرد:

[ نه انسان ها واقعیت ندارند]
دیدگاه ها (۵)

عشق زار آلود(Mysterious Love)part:۲ات گوشی رو برداشت و پیام ...

برده عمارت جئون

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷رینا با خودش: کجام...؟آ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

ابلیس

پارت ۱۳

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 152♡⁠。⁠)⁩نلي : ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6۲جک بعد از چند بوق ...

رمان اسیر خان پارت سوم ۳

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۸ آخرین کلاس قبل از ناهار تمام شد.فلیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط