روز هایـ منـ با خانمـ رز 💙💕

روز هایـ منـ با خانمـ رز 💙💕
پارتـ دومـ : زندگیـ نامهـ💙


از زبان سونیک 💙 :

تا خواستم به خودم بیام دیدم همه ی اونا به جون هم افتادن .
بابام و یه نفر دیگه داشتن به هم فح* می دادن .
یه آقایی هم می خواست اونا رو از هم جدا کنه .
ضربان قلبم داشت شدید تر می شد ...*ینی استرس گرفته بودم😕* بقیه رو نمی دیدم ...

از زبان مادر سونیک💙 :

بعد از این که پسرا رو توی اتاقک گذاشتم ، با سال به طرف محل جلسه رفتیم . بعد از اینکه سلام کردیم ، روی صندلی نشستیم و جلسه شروع شد . اولاش خوب پیش رفتیم ولی بعد ...

از زبان راوی :

شان ، که سر میز بود ، با چند سرفه *برای جلب توجه😂*
جلسه را شروع کرد و خطاب به سال و همسرش گفت : خوب ... شما خیلی دیر کردین ، قرارمون ساعت چهار بود ولی الان ساعت یک ربع به پنجه ... کجا بودین؟
لونا دست های عرقی شو با دامنش پاک کرد و با لبخند گفت : باید بچه هارو از باغ می آوردم
شان دستش رو زیر چونه اش گذاشت : فقط همین؟ پس معلوم شد که پدر و مادر خوبی برای بچه هاتون نیستید! ...
-فقط همین نبود ... مث اینکه شما هم تجربه ی زیادی ندارین !
باید لباس هاشون رو عوض می کردم ، خودمون آماده می شدیم ، کالسکه می گرفتیم ، و اینکه شما محل جلسه رو نزدیک فرمانروایی خودتون قرار دادین و نسبت به فرمانروایی ما خیلی دوره ، با اینکه فروانروایی سرزمین الهه گان به دوری ما نیست
می خواین بازم دلیل بیارم ؟
شان سرخ شد *فک نمی کرد مامان سونیک این طوری زایه اش کنه🫠 * و گفت : خوب ... اینجا جای این حرفا نیست باید جلسه رو ادامه بدیم ...*چیه ها 😏 ؟ فک کردی چیه ؟ *
و ادامه داد : خوب ... آقای نیکلاس بفرمایید ...

-خوب ... حدود ۱۰۰ تا از حیوانات توسط رباتنیک نابود شدن
و چهار تا سرزمین گرفته شده
کم کم فروانروایی ها دارن نابود می شن
ما به ی نجات دهنده یا همون قهرمان نیاز داریم .
از قبل درباره ی این مشورت کرده بودیم و توی این جلسه می خوایم نظر نهایی رو معلوم کنیم
تصمیم ما این بود که ...
شان به تندی بلند شد : چرا اینقدر طولش می دی ؟ بگو پسر من تا تموم شه دیگه
جمع به طور عجیبی چند دقیقه ساکت شد
نیکلاس کمی من و من کرد : راستش ...
شان عصبی شد : نـ .... نکنه نظرتون رو عوض کردین؟
نیکلاس گفت : پسر شما یکی از گزینه هامون بود ولی ما اونو به طور واقعی ندیدیم... همیشه پنهونش می کردید... وقتی که نظریه دادیم شدو نجات دهنده باشه ، شما با شنیدن اون رفتین ولی هنوز نظرمون قطعی نشده بود ... ما سونیک رو زیاد دیدیم و باهاش آشنایی داریم ... نظر نهایی مون سونیک بود چون...
- چون و زهـ* ـر ما*ر ! مگه دلیل میشه ؟ پسر من تنها نجات دهنده ای هست که می تونه باشه ! اون پسر عوضـ**ـی لیاقت داشتن چنین چیزی رو نداره !
و به سمت سال رفت : تو ی عوضـ**ـی چطور جرأت می کنی این طوری ور و ور جلوی من وایسی ؟ اون پسر تو قرار نیست چیزی بشه ! پسر من ....
و گردن سال رو گرفت : هم تو و هم پسرا تو می کشم ! *گمونم شدو و باباش علاقه ی زیادی به کشتن دارن🤣*

فنجون از دست ماریا افتاد ...
رنگش پرید ...
همه ی خانوم ها به سمت اون رفتن ...

ماریا گفت : حالم خوب نیست ... دخترم ! ...

لونا داد زد : باید بره بیمارستان !
ضربان قلبش داره کم میشه !

نیکلاس زیر لب گفت : نباید می آوردمش ... استرس براش خوب نبود ....

شان و سال در حال دعوا

لونا و نیشا در حال مراقبت از ماریا

نیکلاس در حال جدا کردن شان و سال

سونیک و سیلور در حال سناریو سازی 🤣🤣

سیلور : الان بابا میمیره😶
سونیک : نه مامان قراره با پاشنه اون آقا وحشیه * شان رو می که🤣🤣 * رو بزنه 😆
سیلور : یا شاید آقا وحشیه بیاد ما رو بکنه تو گونی آدم ربایی کنه به بابا بگه اگه مارو می خواد باید ۱ میلیارد پول بده 🫠
*عژب سناریو های🤣*


خوبـ ☺️🎀
پایانـ پارتـ دومـ 🫠💖
فشاریـ بشید تا پارتـ بعدیـ 😛🎂


سوالـ پستــــــ💌ـــ : اگهـ جایـ سونیکـ یا سیلور بودیـ چهـ سناریو ایـ برایـ خودتـ میـ ساختیـ ؟🤨

سهـ تا بنویسـ ☺️🌸



*جوابـ دادنـ بهـ سوالـ پستـ شرطـ پارتـ بعدهـ نمیـ دونیـ بدونـ 😌☝️*
دیدگاه ها (۷)

پارت...؟عشق ابدیهمه خوابیدنوفردا صبحشدو: از خواب بلند شدم اس...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

اوسی سونیک بندهههههههبریم یه بیو بدیمنام : لونا نام خانوادگی...

اسم رمان : تقدیر در کلاس درسنقش های اصلی: سونیک خارپشت💙💙 شَد...

ببخشید دیر شد قول میدم فعلا فقط پارت بدم💗دردسر های سه روزه (...

شلاممممممممممممممممممممممممممم

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

بعضی آدما رو باید همون‌جایی که خاطره خوبی ازشون داری نگه دار...

در دنیای من عشق بی معنی ست

کپ مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط