{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز های من با خانم رز

روز های من با خانم رز
پارت چهارم : زندگی نامه



-امی جانم ! من نمی خوام بهت زور کنم ولی تو باید ... اوهو اوهو ... باید فرمانروایی سرزمینمون رو به عهده ... اوهو اوهو ...
بگیری ! من نگرانتم ...


-اما...باشه برای بعدا ...


ماریا سرفه اش شدید تر می شود : برای بعدا ؟ احتمال مرگ من خیلی ... اوهو... اوهو... زیاده ! هم به خاطر ملکه بودنم .... اوهو ... اوهو... احتمال ترور وجود داره و به خاطر ... اوهو ... اوهو ... ریه هام ...

امی داد می زند : مامان این حرفو زننین!


کمی بعد ... خدمتکار ها ماریا را به اتاق می برند و امی تنها می ماند ...

از زبان امی :

سعی می کنم بغضمو نگه دارم ... مادر خیلی مریضه ... هر روز حالش بد تر میشه ...
هیچ امیدی بهش نیست ! ...
اما نمی تونم ... نمی تونم بغضمو نگه دارم ! ...
چیزی نمی شه اگه گریه کنم ؟ ...
نه چیزی نمیشه ...
یه کم اشکالی نداره ...
اشکام به سرعت روی لباسم ریختن...

فلش بک به روز به دنیا آمدن امی ⏮️

شان با چاقو به سال زده بود ...
بعد از به دنیا آمدن امی ، بعد از اینکه شیرش را خورد و لباس هایش را پوشید ، اورا به اتاقکی که سونیک *چهار ساله* و سیلور*دوساله* بودند بردند *چون کسی رو نداشتن که بچه یک یک روزه رو پیشش بزارن بردن پیش یه پسر چهار ساله 😐😑
آخه اون یکی رو می خواد مراقبش باشه اون مراقب به بچه یک یه روزه باشه ؟🤣🤣 *
و رفتند تا سال رو درمان کنن


از زبان سونیک :

مامانم یه چیزی رو که توی یه پارچه یه بنفش *از بنفش متنفره🤣*بود آورد کنار ما گفت : پسرا ! این دختر کوچولو رو آوردم پیشتون تا مراقبش باشین اسمش امی کوچولو هست ❤️

و با عجله رفت 😐


سیلور: اسمش واقعا امی کوچولو هست یا اینطوری صداش می کنن ؟

من : چه بدونم ؟

ادامه دادم : بیا ببینیم چه شکلیه ...

و بعد رفتیم بالا سرش *انگار بازجویی هست 🤣*

سیلور : این که یه پاستیل صورتیه !

سونیک : نه ! خارپشته

و خطاب بهش *انگار امی اسم نداره😐* گفتم : هی دختره ! تو از کجا اومدی ؟

امی گریه می کنند : اوعع ! اوعع ! *داد*

سیلور : مث اینکه ناراحت شد 😐

از زبان راوی :

سونیک گفت : ولی خیلی ناز و باحاله مگه نه ؟

سیلور : مگه من نیستم ؟

سونیک : حسود *چشم غره*

سیلور در حال کرم ریختن : ها ! نکنه ازش خوشت اومده ؟ هان ؟

سونیک *با داد و سرخ شدن * : اون یه بچه ی یه روزه است !

***

بعد از درمان سال ، دیگر کسی شان و همسرش را ندید جز وقتی که زیر لب گفت : بهتون گفته بودم که پسر من بهتره ... بعدا خواهید دید ...

*و محو شدن از محیط بیمارستان 😶‍🌫️😧*

خوبـ امیدوارمـ خوشتونــــ ❤️ ــ اومدهـ باشهـ 😇 🍓 ـــ نظرتونـ رو تویـ کامنتـ ها بنویسینـ 🤗💝
شرطـ پارتـ بعد هفتـ تا کامنتهـ 😚🎀
جوابـ پارتـ قبلیـ : امیـ دو سالشهـ 🫠🍓
دیدگاه ها (۶)

من دوباره اومدم 😚💕🍓

می دوننم که خیلی خوب نیست آهنگ بزارم امروز و چند وقت دیگه ام...

اس ۱: آره 🥹👍❤️اس ۲: من دقیقا مثل باب اسفنجی هستم 😚اس ۳: وای ...

مطمئنم خوشتون میاد 😉🫰💕

روز های من با خانم رز 💕💙 پارت سوم : زندگی نامه از زبان راوی:...

پارت اول🔥عشق ابدی ما🔥از زبان؟؟امروز داشتم برای مدرسه آماده م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط