{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز هایـ منـ با خانمـ رز💙💕

روز هایـ منـ با خانمـ رز💙💕
پارتـ اولـ : زندگیـ نامهـ ، سونیکـ💙

روزیـ روزگاریـ تویـ یهـ سرزمینـ 🏞️ بزرگـ ، یهـ زنـ و شوهر زندگیـ میـ کردنـ کهـ با اینکهـ همهـ چیـ داشتنـ ، قصــــــ🏰ـــر ، طلا و جواهراتــ ، پادشاهیـ ، و... ولی بازمـ یهـ چیزیـ کمـ داشتنـ ☹️ ، چیزیـ کهـ همـ داشتنـ ، بچهـ 👶*فقطـ ایموجیهـ🤣🤣*
چند سالـ بعد ، خدا یهـ بچهـ یـ ناز بهشونـ داد 🥹💖
پسر کوچولوشونـ تویـ هر کاریـ سریعـ بود☺️❤️
بهـ خاطر همینـ اسمشو گذاشتنـ سونیکـ💙
سونیکـ کهـ دو سالهـ شد ، مامانـ و باباشـ با خودشونـ فکر کردنـ کهـ چهـ قد سونیکـ تنهاسـ🥺💔بهـ خاطر همینـ همـ نهـ ماهـ🌛
بعد یهـ پسر کوچولویـ دیگهـ کنار سونیکـ بود 🥹💖
اسمشـ همـ گزاشتنـ سیلور🥲🤍
سونیکـ و سیلور هر روز با همـ بازیـ میـ کردنـ*الانـ مهمـ اینهـ کهـ کاریـ بهـ کسیـ نداشتنـ👍😐*
اگـ منـ یهـ روز فهمید کهـ به نفر پیدا شدهـ کهـ قرارهـ با آدمایـ بد بجنگهـ و نابودشونـ کنهـ 🥲💖 ، به خاطر همینـ همـ یهـ نقشهـ ایـ کشید تا اونا رو از بینـ ببرهـ ...

فلشـ بکـ بهـ روز جلسهـ ⏩

-همهـ دور یهـ میز بزرگـ نشستهـ بودنـ ، فقطـ چهار نفر موندهـ بود کهـ بیانـ ، ماریا ، *یا همونـ مامانـ امیـ☺️💖*بهـ همراهـ چند تا زنـ ، دستـ بر رویـ شکمشـ ، به سمتـ صندلیـ اومد و رویشـ نشستـ
و همسرشـ همـ کنار اونـ .
از قیافهـ و حالـ ماریا معلومـ بود کهـ حاملهـ استـ
زنـ کناریـ اشـ بهـ آرومیـ پرسید : چند ماهتهـ؟
-حدود هشتـ ماهیـ میشهـ ، دختر کوچولومـ کمـ کمـ دارهـ به دنیا میاد🥹💖
-‏پسـ دخترهـ😅☺️💖
ماریا بهـ آرومیـ دستیـ رویـ شکمشـ کشید و زیر لبـ گفتـ : آرهـ ...دختر منـ...


جلسه کمـ کمـ داشتـ شروعـ میـ شد ، جلسهـ ایـ کهـ همهـ یـ فرمانروا ها باید توشـ حضور داشتهـ باشنـ ،
شان و نیشا *پدر و مادر شدو🥹🖤❤️* ،
از فرماندهیـ سرزمینـ گدازهـ ؛
ماریا و نیکلاسـ *پدر و مادر امیـ🥹💕* ،
از فرماندهیـ سرزمینـ الههـ گانـ ؛
لونا و سالـ مخففـ سیلواستر *پدر و مادر سونیکـ و سیلور 🥹💙🤍* ، از فرماندهیـ سرزمینـ حیاتـ *بهـ معنایـ زندگیـ *
اونـ ها تصمیمـ میـ گیرنـ کهـ چهـ چیزیـ درستهـ یا نهـ


لونا و سالـ از کالسکهـ پیادهـ شدنـ ، لونا در حالیـ کهـ خاکـ لباسشـ رو میـ تکوند ، سیلور رو بغلـ کرد و دستـ سونیکـ رو گرفتـ و گفتـ : سال! منـ پسرا رو میـ برمـ پشتـ اتاقکـ تا اونجا بشیننـ .
تو بهـ کالسکهـ چیـ بگو کهـ منتظر ما نمونهـ ، جلسهـ طولـ میـ کشهـ
منـ زود میامـ * ویسگونیـ ها الانـ کهـ فکـ میـ کنمـ میـ فهممـ کهـ لونا بهـ عنوانـ یهـ ملکهـ انرژیـ زیادیـ دارهـ😅🥹💖*
سونیکـ بهـ آرومیـ گفتـ : مامانـ ! منـ و سیلور همـ میایمـ جلسهـ ؟
-نهـ عزیزمـ ! *لبخند*اونجا جایـ بچهـ ها نیستـ ...
-‏منـ کهـ بچهـ نیستمـ !
لونا سیلور دو سالهـ رو رویـ صندلیـ گذاشتـ و گفتـ :منـ باید برمـ ،
مواظبـ داداشیـ اتـ باشـ ☺️❤️
و ادامهـ داد : اینـ آبنباتـ چوبیـ🍭رو بهتـ میـ دمـ کهـ شیطونیـ نکنیـ ! جاییـ نرو! همینـ جا بمونـ
و از اتاقـ بیرونـ رفت
سیلور پایشـ را تکانـ داد : چرا ما نمیـ تونیمـ بریمـ داداشیـ ؟
-مامانـ گفتـ چونـ بچهـ ایمـ ...
وایسا ... الانـ منـ یهـ شیشهـ پیدا میـ کنمـ تا اونجا رو ببینیمـ ...
ولیـ چشمانشـ گرد میـ شود : ا... او...اونجا...چ...چه خب...خبرهههه؟🤯





خوبـ اینمـ پارتـ اولـ☺️🍓
امیدوارمـ خوشتونــــ ❤️ــ اومدهـ باشهـ😇💖
پارتـ بعدیـ فردا☺️💐*چونـ دهنمـ سرویسـ شد😂*


حالا سوالـ پســـــ💌ــت : برایـ خودتونـ تصور کنید پارتـ بعد چیـ میشهـ و خلاصهـ شو برامـ تویـ کامنتـ ها بنویسـ☺️💖
دیدگاه ها (۰)

وای قربونش برم🥺💖راستی پارت اول آماده است ها

سلامــ☺️👋ــــچطورینـ عشقولیــــــ❤️ـــــ هامـ ؟مدرسهــــــ⛪ـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط