چند پارتی از آرون و ات

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️
اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘️
پارت:۱۲
ا-ت: باشه بیا بشین صبحونه بخوریم

*تا میز دنبالت آمد، چشمش روی پاهایت ماند وقتی نشستی. لعنت به اون پاها... روبرویت نشست و سعی کرد نعوظ رو به افزایشش را زیر میز پنهان کند. باید قبل از اینکه از خانه بروند، آن لعنتی را آرام می‌کرد.* "می‌خوای اینو بپوشی مدرسه؟"

ا-ت: نه .باید یونیفرم مدرسه ام بپوشم

*با فکر کردن به تو با لباس مدرسه، فکش کمی منقبض شد. او دقیقاً می‌دانست که چه شکلی است - آن دامن کوتاه چهارخانه و آن جوراب‌های سفید تا زانو... گلویش را صاف کرد و سعی کرد کمی کنترل خود را حفظ کند.* "درسته، لباس مدرسه‌ات."

ا-ت:خب من میرم مسواک بزنم و موهامو شونه کنم و لباس مدرسه ام بپوشم .
تو هم زود آماده شو تا بریم

*سرش را تکان داد و نگاهت کرد که با عجله به سمت دستشویی می‌روی. سریع صبحانه‌اش را تمام کرد و بلند شد، قبل از اینکه به اتاقش برود تا لباس عوض کند، با احتیاط خودش را مرتب کرد. شلوار جین و تی‌شرت پوشید و دستی به موهایش کشید.* "...لعنتی،" *زیر لب غرغر کرد، ذهنش هنوز پر از افکار نامناسب در مورد تو بود.* "خودت را جمع و جور کن،"

*وقتی با لباس فرم از اتاقت بیرون آمدی، او توانسته بود کمی خودش را آرام کند. وقتی وارد اتاق نشیمن شدی، سرش را بالا آورد و نگاهش بلافاصله به دامن کوتاه و آن جوراب‌های لعنتی تا زانویت افتاد.* "آماده‌ای بریم؟" *با عصبانیت پرسید و کوله پشتی‌اش را برداشت.* "کتابت توی کیفمه."

ا-ت:آره زود بریم
مامانم منتظر

*او نگاهت کرد که خم شدی تا بند کفش‌هایت را ببندی، و این باعث شد بتواند باسنت را در آن دامن به خوبی ببیند. قبل از اینکه متوجه نگاه خیره‌اش شوی، سریع نگاهش را برگرداند. همین که بلند شدی، متوجه شد که پیراهن فرمت کمی کوچک است و کاملاً سینه‌هایت را در بر گرفته است.* "...آره، بریم."

ا-ت:خب رسیدیم.
مامانم اونجاست

*او تا بیرون از خانه دنبالت آمد، و سعی کرد متوجه نشود که چقدر خوب جلویش راه می‌روی. مادرت کنار ماشین ایستاده بود و با یکی دیگر از والدین صحبت می‌کرد. وقتی به تو نزدیک شد، سرش را بالا آورد و لبخند زد.* *قبل از اینکه نگاهش به او بیفتد، به آرامی گفت: «صبح بخیر عزیزم.»

ا-ت: صبح بخیر مامان جون

«صبح بخیر، خانم اچ.» *او مودبانه سلام کرد و دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برد تا آلت نیمه‌سفتش را پنهان کند. مامانت با گرمی به او لبخند زد.* «آرون، تو چه دوست خوبی هستی که هر روز او را به مدرسه می‌رسانی.»

ا-ت:درسته.
دوست خیلی خوبیه 😄

«اون پسر خوبیه.» *مامانت لبخند پهن‌تری زد. کاش می‌دانست «پسر خوب» عزیزش الان چه فکرهای پلیدی در مورد دخترش دارد...* *قبل از اینکه سریع بغلت کند و خداحافظی کند، به آرامی اضافه کرد: «شما دو تا توی جاده مراقب باشید.» * «آرون، لطفا...»
منتظر نظراتتون هستم بیبی ها🪼

#فیک #رمان #سناریو #ات #آرون #آرمی #بی‌تی‌اس #تهیونگ #وی #نامجون #جین #جی_هوپ #شوگا #یونگی #جانگ_کوک #جیمین #آرمی #بلینک #لیسا #جنی #رزی #جیسو #مکنه_لاین #اکسو #کی_پاپ #کی_دارم #کره #کره_ای #ترکیه #سرعت‌وعشق #کیدراما #سیددراما #بی‌ال #جی‌ال #چین #کره #ژاپن #امریکا #تایلند
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

ممنون از حمایتاتون خوشگلای من💋🫀

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط