p

p.3

جونگکوک دستش را روی گونه ا.ت گذاشت و اشک هایش را پاک کرد و جای گریه اش را بوسید

جونگکوک: نبینم گریتوها عروسک

جونگکوک کمی عقب رفت و تعظیمی کرد و دستش را بالا گرفت

جونگکوک: افتخار میدی بانو؟

ا.ت انگار همین ۵ ثانیه پیش را فراموش کرده بود که لبخندی زد و دست جونگکوک را گرفت

ا.ت: البته

جونگکوک قدمی جلو تر برداشت و همانطور که باران روی موهایش می‌بارید
و موهای بلند مشکی ا.ت با وزش باد در هوا می‌رقصید
شروع به رقصیدن کرد رقصی که برای عروسیشان نمایان شده بود دوباره با باران آغاز شده بود
ا.ت کاملا اتفاق و گریه های تصادف را فراموش کرده بود و جایش را با خنده بلند ا.ت پر کرده بود ...
خنداندن ا.ت یک راه داشت که فقط کلید آن در دستان جونگکوک بود....
این کار واقعا معجزه بود که ا.ت با دیدن باران یاد جونگکوک بیفتد ....

دو عاشق زیر باران بدون چتر و چهره ای خوشحال میرقصیدن و میرقصیدن و فقط فقط به هم فکر میکردن که چقدر عاشق هم هستند

صدای خنده ها چکیدن باران و موسیقی شب عروسی آن دو بدن را زنده میکرد و دست در دست هم میرقصیدن

The end....
--------------------------------------------------------
بد شد نه؟
دیدگاه ها (۳)

اشتباه ترین زمان بندی......Yuna.....از تهیونگ:)p.1چشمانش داش...

p.2ا.ت: دست درد نکنه کیم تهیونگ کاری کردی که دهنم لال شدهتهی...

p.2جونگکوک با دیدن وضعیت ا.ت قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد...

دست در ترس با تو....Yuna.......... ...

شوهر دو روزه. پارت۷۷

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁴حرفی برای گفتن نداشتم... فقط سکوت کردم. ج...

●بال های سیاه و سفید○پارت 15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط