{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p.2

p.2

جونگکوک با دیدن وضعیت ا.ت قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد و روی گونه اش فرود آمد و سریع خودش را جمع و جور کرد و اشکش را پاک کرد تا ا.ت نبیند
کمی جلوتر رفت و ا.ت را در آغوش گرفت و چانه اش را روی سر ا.ت گذاشت

جونگکوک: عزیزم همچی تموم شده آروم باش

ولی ا.ت با صدای خوردن قطره باران به آسفالتِ خیابان بیشتر میترسید و آن صحنه در جلوی چشمانش منتقل میشد نمی‌توانست خودش را آرام کند فقط بدتر و بدتر میشد

جونگکوک کمی عقب آمد تا به چشمان ا.ت نگاه کند در آن چشمان اشک حلقه شده بود و همش اشک می‌ریخت جونگکوک بلند شد و دست ا.ت را گرفت

جونگکوک: قشنگم خواهش میکنم بلند شو

ا.ت سرش را بالا آورد نگاهی به جونگکوک کرد و با کمک دست جونگکوک بلند شد
جونگکوک دستش را محکم تر گرفت و لبخندی به ا.ت زد و پشتش را کرد و دویید و رفت توی خیابان جونگکوک برگشت و دوتا دستان ا.ت را گرفت و با ذوق و برقی در چشمانش که داشت نگاه ا.ت کرد

جونگکوک: پرنسسم امروز روز ماعه بیا این روزو برا خودمون ثبت کنیم که موقع باران یاد هم بیفتیم

و........

_____________________________________

خودتون دیگه حواستون باشه وقتی
"The end..." نزدم یعنی هنوز تموم نشده

شرایط: ۳ لایک و ۳ کامنت✨
دیدگاه ها (۷)

p.3جونگکوک دستش را روی گونه ا.ت گذاشت و اشک هایش را پاک کرد ...

اشتباه ترین زمان بندی......Yuna.....از تهیونگ:)p.1چشمانش داش...

دست در ترس با تو....Yuna.......... ...

p.4شوگا توان فریاد زدن ، اشک ریختن را نداشت فقط داشت خفه میش...

تک پارتی از جونکوک (درخواستی) «آخرین بار که باران بارید...» ...

The best experience of my life

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط