حسم به تو....
حسم به تو....
p16:
انیا لباس پوشید و رفت
سوار ماشین دامیان شدن و...
تو راه رفتن به فروشگاه:
انیا: یه چپ کن بخندیم
دامیان: چی چی چپ کنم بمیریم که نمیتونیم بخندیم
انیا: یه چپ کن بخندیم[و چپ کردن و خندیدن]
تو راه کلی حرف زدن تا رسیدن
دامیان در رو برای انیا خانم باز کرد
دامیان: بفرما خانم فورجر [حس میکنم داستان یکم بیمزه شده😑]
انیا: ؟
پیاده شدن و رفتن...
انیا:(خب بکی.... برلینت عاشق، چیز های عاشقانه و... رو دوست داره پس بهتره...)
دامیان:(الاناس که انیا نظر بده و من نخشه هدیه به انیا رو تموم کنم)[بابا تو نمیتونی یه لحظه به چیزی فکر نکنی؟😒]
انیا:(برای من؟!)دخترا بادوم زمینی دوست دارن[چه خوب از ذهن خوانی استفاده میکنه😂]
دامیان: چ.. چی داری میگی؟(منم میدونم دخترا... نکنه این دختره میتونه ذهنمو بخونه!)
انیا:(عجب بیعرضه ای هستما الان چکار کنم؟)میخواستم بگم بیشتر دخترا عطر دوست دارن
دامیان: اهان
رفتن بگردن
تو راه بودن که چشم دامیان به یه عروسک افتاد
دامیان:(فکر کنم از اون عروسکه خوشش بیاد)بیا بریم...
دامیان دست انیا رو گرفت و دویدن طرف اون عروسک
[اها راستی از اون عروسک های بود که قرمز و بزرگن ک معمولا دخترا دوس دارن👍🏻]
انیا لحظه ای که عروسک رو دید شد اس2 فقط سنش بیشتر...
دامیان:(چه ذوقی هم کرده مثلا فکر میکنه ماله بکیه)
انیا:(اره فکر میکنم مال بکیه)
خب بریم ببینیم تا الان بکی و ارشام چه نخشه های کشیدن🙃
بکی: فهمیدی چی شد؟
ارشام: اره اره... اگه دامیان نتونست فاز اول رو درست ادامه بده میریم به فاز دو[بابا فازت چیه؟😂]و تو انیا رو دعوت میکنی ویلا من هم دامیانو... اونجا...[بکی تبریک میگم... تو تونستی بچه مثبت رمانمو منحرف کنی😂]
انیا و دامیان رفته بودن یه چی بخورن[اهم الان شبه]
دامیان: اونجا ساندویچ فروشی هست الان بر میگردم همینجا بمون
انیا: اها باشه
خو دامیان رفت... چند دقیقه بعد از اون طرف یه پسر هول پیداش شد
----: جوووون بخورمت؟🤤[هیچی نگو😐]
انیا: ع..عه... برو عقب ب.. ب.. به دامیان میگم
دامیان: نـــــفـــــسکــــــــــش[سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری داره اند...😂]
دامیان ساندویچ به دست حمله کرد
درحال حاضر دامیان یقه یارو رو گرفته بود و...
دامیان: باز حرفتو تکرار میکنی؟[جمله دیگه ای به ذهنم نرسید]
----: هی تو... میدونی من کیام؟
دامیان: تو چی؟ تو میدونی من کیام؟
----: من پسر ی هتل پنج ستاره هستم
دامیان: عه واقعا؟ چه خوب... منم پسر رعیس دزموند، دامیان دزموند هستم[خوشم میاد یکی اینجوری حرف بزنه😌]
[میدونم تو این پارت حرف زیاد زدم]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p16:
انیا لباس پوشید و رفت
سوار ماشین دامیان شدن و...
تو راه رفتن به فروشگاه:
انیا: یه چپ کن بخندیم
دامیان: چی چی چپ کنم بمیریم که نمیتونیم بخندیم
انیا: یه چپ کن بخندیم[و چپ کردن و خندیدن]
تو راه کلی حرف زدن تا رسیدن
دامیان در رو برای انیا خانم باز کرد
دامیان: بفرما خانم فورجر [حس میکنم داستان یکم بیمزه شده😑]
انیا: ؟
پیاده شدن و رفتن...
انیا:(خب بکی.... برلینت عاشق، چیز های عاشقانه و... رو دوست داره پس بهتره...)
دامیان:(الاناس که انیا نظر بده و من نخشه هدیه به انیا رو تموم کنم)[بابا تو نمیتونی یه لحظه به چیزی فکر نکنی؟😒]
انیا:(برای من؟!)دخترا بادوم زمینی دوست دارن[چه خوب از ذهن خوانی استفاده میکنه😂]
دامیان: چ.. چی داری میگی؟(منم میدونم دخترا... نکنه این دختره میتونه ذهنمو بخونه!)
انیا:(عجب بیعرضه ای هستما الان چکار کنم؟)میخواستم بگم بیشتر دخترا عطر دوست دارن
دامیان: اهان
رفتن بگردن
تو راه بودن که چشم دامیان به یه عروسک افتاد
دامیان:(فکر کنم از اون عروسکه خوشش بیاد)بیا بریم...
دامیان دست انیا رو گرفت و دویدن طرف اون عروسک
[اها راستی از اون عروسک های بود که قرمز و بزرگن ک معمولا دخترا دوس دارن👍🏻]
انیا لحظه ای که عروسک رو دید شد اس2 فقط سنش بیشتر...
دامیان:(چه ذوقی هم کرده مثلا فکر میکنه ماله بکیه)
انیا:(اره فکر میکنم مال بکیه)
خب بریم ببینیم تا الان بکی و ارشام چه نخشه های کشیدن🙃
بکی: فهمیدی چی شد؟
ارشام: اره اره... اگه دامیان نتونست فاز اول رو درست ادامه بده میریم به فاز دو[بابا فازت چیه؟😂]و تو انیا رو دعوت میکنی ویلا من هم دامیانو... اونجا...[بکی تبریک میگم... تو تونستی بچه مثبت رمانمو منحرف کنی😂]
انیا و دامیان رفته بودن یه چی بخورن[اهم الان شبه]
دامیان: اونجا ساندویچ فروشی هست الان بر میگردم همینجا بمون
انیا: اها باشه
خو دامیان رفت... چند دقیقه بعد از اون طرف یه پسر هول پیداش شد
----: جوووون بخورمت؟🤤[هیچی نگو😐]
انیا: ع..عه... برو عقب ب.. ب.. به دامیان میگم
دامیان: نـــــفـــــسکــــــــــش[سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری یاری داره اند...😂]
دامیان ساندویچ به دست حمله کرد
درحال حاضر دامیان یقه یارو رو گرفته بود و...
دامیان: باز حرفتو تکرار میکنی؟[جمله دیگه ای به ذهنم نرسید]
----: هی تو... میدونی من کیام؟
دامیان: تو چی؟ تو میدونی من کیام؟
----: من پسر ی هتل پنج ستاره هستم
دامیان: عه واقعا؟ چه خوب... منم پسر رعیس دزموند، دامیان دزموند هستم[خوشم میاد یکی اینجوری حرف بزنه😌]
[میدونم تو این پارت حرف زیاد زدم]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۴۵۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط