{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بین چهار تا پسرم که شهید شدند، اصغرم چیز دیگری بود. برای

بین چهار تا پسرم که شهید شدند، اصغرم چیز دیگری بود. برای من هم کار پسر ها را می کرد، هم کار دختر ها را ، وقتی خانه بود، نمی گذاشت دست به سیاه وسفید بزنم .ظرف می شست، غذا می پخت .اگر نان نداشتیم ،خودش خمیر می کرد ،تنور روشن می کرد. خیلی کمک حالم بود.
وقتی رفت جبهه ،همه می پرسیدند«چطور دلت آمد بفرستیش ؟» فقط بهشان می گفتم « آدم چیزی رو که خیلی دوست داره ،باید در راه دوست بده»
دیدگاه ها (۶)

سلامبرشما

روایتهای میناب رو میخوندمبعضی شهدا خیلی کم لطفی کردیم مثلا م...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۹: یک روز عادی… شایدآشپزخانه قصر هنوز شلو...

چندپارتی تهیونگ

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

چندپارتی جین

سناریو مایکی { جنگل چشمات }8 سالگی))چشماشو باز کرد. مثل همیش...

ماه شب مافیا ژانر:کمدی-عاشقانه-مافیایی-اکشن شخصیت های اصلی:م...

مرغ ملانصرالدین فقط یک پا داشتچرا می‌گوییم «مرغش یک پا دارد»...

✈️ چند روز بیشترپارت ۳ لیا با گریه گفت:ـ من نمی‌خوام برم.نام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط