نفس میکشم نه از سر شوق زیستن که از سر عادت یک جسم

نفس می‌کشم، نه از سرِ شوقِ زیستن، که از سرِ عادتِ یک جسم. چشم باز می‌کنم، نه برای دیدنِ طلوع، که به اجبارِ نوری که پلک‌هایم را می‌شکافد. قدم برمی‌دارم، چون پاهایم هنوز فرمانِ رفتن را از یاد نبرده‌اند.

من، دیگر «زندگی» نمی‌کنم؛ من تماشاگرِ تنی شده‌ام که به ادامه‌ دادن تظاهر می‌کند. موتورِ این جسم خاموش است و فقط با نیرویِ سرازیریِ روزهای گذشته، به پیش می‌خزد. درونم سکوتی‌ست مطلق. نه خشمی، نه عشقی، نه حتی غمی. فقط یک خلأ سرد و بی‌انتها که تمامِ صداها را می‌بلعد.

شوق، آن سوختی بود که این موتور را روشن نگه می‌داشت. و حالا در این ایستگاهِ متروک، من مانده‌ام و جسمی که دیگر هیچ مقصدی را به رسمیت نمی‌شناسد. این جسم، خانه‌ای‌ست که روح، مدت‌هاست از آن اسباب‌کشی کرده است.
دیدگاه ها (۲)

دنیا برایم به یک فیلمِ صامتِ سیاه‌وسفید تبدیل شده. سکانس‌های...

روزی می‌رسد که سنگینیِ زرهی که عمری بر تن کرده‌ای تا استوار ...

👑👑👑اهورا مزدا...خدای یگانه‌ی ایران زمین تو سرزمین پارس را بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط