نفس می‌کشم، نه از سرِ شوقِ زیستن، که از سرِ عادتِ یک جسم.

نفس می‌کشم، نه از سرِ شوقِ زیستن، که از سرِ عادتِ یک جسم. چشم باز می‌کنم، نه برای دیدنِ طلوع، که به اجبارِ نوری که پلک‌هایم را می‌شکافد. قدم برمی‌دارم، چون پاهایم هنوز فرمانِ رفتن را از یاد نبرده‌اند.

من، دیگر «زندگی» نمی‌کنم؛ من تماشاگرِ تنی شده‌ام که به ادامه‌ دادن تظاهر می‌کند. موتورِ این جسم خاموش است و فقط با نیرویِ سرازیریِ روزهای گذشته، به پیش می‌خزد. درونم سکوتی‌ست مطلق. نه خشمی، نه عشقی، نه حتی غمی. فقط یک خلأ سرد و بی‌انتها که تمامِ صداها را می‌بلعد.

شوق، آن سوختی بود که این موتور را روشن نگه می‌داشت. و حالا در این ایستگاهِ متروک، من مانده‌ام و جسمی که دیگر هیچ مقصدی را به رسمیت نمی‌شناسد. این جسم، خانه‌ای‌ست که روح، مدت‌هاست از آن اسباب‌کشی کرده است.
دیدگاه ها (۴)

HATE TO LOVE⁴(ویو:رز)...:هر سه،رز.با مادر تقریبا همزمان به س...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟟دوستت خواهم داشتدر سکوت، در کلام، در صلح، در جنگ‌.𓂃˖...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑨_بخش اول_گاهی او را خندانده ام...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :مشاهده : باید معین و م...

#Bubble Changbin 🫧 🐷🐰: روی استیجی اجرا کردیم که هنوزم نمی‌تو...

سلام من مایا هاوک هستم و اینجام تا بررسی کنماز مجموعه کرایتر...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_44فصل نوزدهم | ...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت اول :شما می‌توانید در باغچه، باغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط