دنیا برایم به یک فیلم صامت سیاهوسفید تبدیل شده سکانس

دنیا برایم به یک فیلمِ صامتِ سیاه‌وسفید تبدیل شده. سکانس‌های تکراریِ صبح، ظهر و شب، بی‌هیچ دیالوگ و موسیقی متنی پخش می‌شوند. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، لب‌هایشان تکان می‌خورد، اما من هیچ صدایی نمی‌شنوم. خورشید طلوع می‌کند، اما دنیای من رنگی به خود نمی‌گیرد.

شوق، آن حسی بود که به این تصویرها رنگ می‌داد؛ آن صدایی بود که به این سکوت معنا می‌بخشید. حالا دیگر چیزی برای کشف کردن وجود ندارد. داستان قابل پیش‌بینی است و پایانش، تکرارِ همین سکانسِ امروز.

چگونه می‌توان به تماشای فیلمی نشست که قهرمانش دیگر برای هیچ‌چیز نمی‌جنگد؟ فقط در گوشه‌ای ایستاده و منتظر است تا پرده‌ها برای همیشه پایین بیایند. خورشید هر روز طلوع می‌کند، اما پرده‌ی نمایشِ روحِ من برای همیشه پایین آمده است.
دیدگاه ها (۰)

روزی می‌رسد که سنگینیِ زرهی که عمری بر تن کرده‌ای تا استوار ...

صبوری را چون دانه‌ای در دلِ سخت‌ترین خاک‌ها کاشتم. با اشک، آ...

نفس می‌کشم، نه از سرِ شوقِ زیستن، که از سرِ عادتِ یک جسم. چش...

چپتر ۸ _ سایه های تارهوا سردتر از همیشه بود. باربارا با گلدا...

دو ستاره در شبپارت ۱تسوموگی نمیتوانست بخوابد . صدای زوزه ی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط