روزی میرسد که سنگینی زرهی که عمری بر تن کردهای تا استو
روزی میرسد که سنگینیِ زرهی که عمری بر تن کردهای تا استوار بمانی، از سنگینیِ تمامِ زخمهایی که پنهان کرده، بیشتر میشود. دیگران برقِ پولادینش را میستایند و از خستگیِ شانههایی که این بار را میکشند، بیخبرند.
صبوری، همان دستی بود که هر روز غبار از این زره میزدود و به امیدِ رسیدن به سرمنزلِ مقصود، صیقلش میداد. اما این راه، به هیچ آبادی نرسید و این صبر، جز بر وزنِ این پولادِ سرد نیفزود.
خستهام… نه از جنگیدن، که از تظاهر به ایستادگی در قفسی که نامش صلابت بود. میخواهم این زره را بر زمین افکنم، حتی اگر عریانیِ زخمهایم، جهان را بیازارد.
صبوری، همان دستی بود که هر روز غبار از این زره میزدود و به امیدِ رسیدن به سرمنزلِ مقصود، صیقلش میداد. اما این راه، به هیچ آبادی نرسید و این صبر، جز بر وزنِ این پولادِ سرد نیفزود.
خستهام… نه از جنگیدن، که از تظاهر به ایستادگی در قفسی که نامش صلابت بود. میخواهم این زره را بر زمین افکنم، حتی اگر عریانیِ زخمهایم، جهان را بیازارد.
- ۳.۶k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط