روزی می‌رسد که سنگینیِ زرهی که عمری بر تن کرده‌ای تا استو

روزی می‌رسد که سنگینیِ زرهی که عمری بر تن کرده‌ای تا استوار بمانی، از سنگینیِ تمامِ زخم‌هایی که پنهان کرده، بیشتر می‌شود. دیگران برقِ پولادینش را می‌ستایند و از خستگیِ شانه‌هایی که این بار را می‌کشند، بی‌خبرند.

صبوری، همان دستی بود که هر روز غبار از این زره می‌زدود و به امیدِ رسیدن به سرمنزلِ مقصود، صیقلش می‌داد. اما این راه، به هیچ آبادی نرسید و این صبر، جز بر وزنِ این پولادِ سرد نیفزود.

خسته‌ام… نه از جنگیدن، که از تظاهر به ایستادگی در قفسی که نامش صلابت بود. می‌خواهم این زره را بر زمین افکنم، حتی اگر عریانیِ زخم‌هایم، جهان را بیازارد.
دیدگاه ها (۴)

چپتر ۴ _ شعله ای در دلروزها برای لیندا مثل قفسی بسته بود.زند...

وقتی جفتشون عاشق یه دختر میشن p²⁷

ᴘᴀʀᴛ37

فرزند تاج و تخت-پارت-۱-نکته: «خواندن این رمان بدون لایک و کا...

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.³طی چند روز بع...

شهید: تا دیر نشده خود را به #کاروان_حسین (ع) برسانید

بخشی از #وصیت_نامه شهید قاسم آیگانی

"پشیمونم"p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط