P4
این خواهر منه که الان بغلش کردم ....
توی بغلش حس آرامش و امنیت داشتم واقعا از بچگی دلم این بغل رو می خواست ، از بغلش اومدم بیرون ، و فقط بهم دیگه نگاه میکردیم فکر کنم خودمونم از اینکه اینقدر شباهت داشتیم تعجب کرده بودیم ، یوهانم با چشای خیلی خوشحال و انگار که خیلی ذوق کرده بود نگاهمون میکرد ، چند ثانیه بعد بالاخره سکوت بینمون شکسته شد .
یوهان : خب ببینم حالا که همو پیدا کردین دلیل نمیشه مارو نادیده بگیرین
نایون : بزار دو دقیقه با خواهرم تنها باشم
یوهان : دو دقیقه نه بگو دو ساعت
نایون بهش خندید و گفت : خیلی خب اقای حسود
یوهان اومد و کنار ما وایساد که نایون با تعجب بهش نگاه کرد و گفت : چطوری به بقیه بگیم ؟
یوهان : باید اروم بگیم ، یکدفعه هول میشن
بعدم نایون انگار که یه فکری داشته باشه با تعجب بهم نگاه کرد و انگار که جرقه ای توی مغزش خورده باشه سریع برگشت سمت یوهان و گفت : یه فکری دارم
یوهان : چی ؟
برگشت سمت منو و گفت : دلت میخواهد بابا رو ببینی
سریع سرم رو تکون دادم و گفتم : آره میخوام
یه نفس عمیق کشید و گفت : منم میخوام مامان رو ببینم
دوباره مکث کرد و چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد که یوهان زد بهش و گفت : بگو دیگه .
با حرف یوهان خیلی سریع گفت : بیا جاهامون رو عوض کنیم
یک لحظه از حرفش تعجب کردم ما که خواهریم میتونیم هردومون مامان و بابا رو ببینیم ولی از یه طرف هم با خودم میگفتم اینجوری بهتره
توی بغلش حس آرامش و امنیت داشتم واقعا از بچگی دلم این بغل رو می خواست ، از بغلش اومدم بیرون ، و فقط بهم دیگه نگاه میکردیم فکر کنم خودمونم از اینکه اینقدر شباهت داشتیم تعجب کرده بودیم ، یوهانم با چشای خیلی خوشحال و انگار که خیلی ذوق کرده بود نگاهمون میکرد ، چند ثانیه بعد بالاخره سکوت بینمون شکسته شد .
یوهان : خب ببینم حالا که همو پیدا کردین دلیل نمیشه مارو نادیده بگیرین
نایون : بزار دو دقیقه با خواهرم تنها باشم
یوهان : دو دقیقه نه بگو دو ساعت
نایون بهش خندید و گفت : خیلی خب اقای حسود
یوهان اومد و کنار ما وایساد که نایون با تعجب بهش نگاه کرد و گفت : چطوری به بقیه بگیم ؟
یوهان : باید اروم بگیم ، یکدفعه هول میشن
بعدم نایون انگار که یه فکری داشته باشه با تعجب بهم نگاه کرد و انگار که جرقه ای توی مغزش خورده باشه سریع برگشت سمت یوهان و گفت : یه فکری دارم
یوهان : چی ؟
برگشت سمت منو و گفت : دلت میخواهد بابا رو ببینی
سریع سرم رو تکون دادم و گفتم : آره میخوام
یه نفس عمیق کشید و گفت : منم میخوام مامان رو ببینم
دوباره مکث کرد و چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد که یوهان زد بهش و گفت : بگو دیگه .
با حرف یوهان خیلی سریع گفت : بیا جاهامون رو عوض کنیم
یک لحظه از حرفش تعجب کردم ما که خواهریم میتونیم هردومون مامان و بابا رو ببینیم ولی از یه طرف هم با خودم میگفتم اینجوری بهتره
- ۵۱.۰k
- ۲۵ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط