شاخه هایِ تنها و بلند،
شاخه هایِ تنها و بلند،
به خدا نزدیک ترند.
ای کاش درختی بودم که میوه ام تنهایی بود!
به درختان که خیره می شوم،
عریانی را بهتر می فهمم؛
ویرانی را هم !
ای کاش عریان می بودم
چرا که انسان،
تنها عریان که می شود عجیب می شود !
انگار تنهایی و ویرانی و عریانی و هر چه که مرا عجیب می کند،
همان "فصلی از زمستان" است.
گاه خیال می کنم باران که می بارد،
کسی دریا را به باد داده!
یا برف که می بارد،
گمان می کنم آسمان به زمین آمده !
تنها دلخوشی ام،
برگی ست که از همآغوشی با شاخه خسته نمی شود؛
مرگِ برگ !
اتفاقی نیست !
همان اتفاقی ست که می افتد و
آب از آب تکان نمی خورد !
مرگِ برگ !
همان مُردن به زبان دلتنگی ست،
مُردن در فصلی از زمستان...!
اما من همیشه منتظرم،
منتظرِ سپیدخوانیِ اشعارِ برف !
منتظرِ همنشینیِ چندین حرف !
منتظرِ...
انگار چیزهای بیشتری از "فصلی از زمستان" می خواهم...!
مـیـم مــثـــل مـــریـــم
به خدا نزدیک ترند.
ای کاش درختی بودم که میوه ام تنهایی بود!
به درختان که خیره می شوم،
عریانی را بهتر می فهمم؛
ویرانی را هم !
ای کاش عریان می بودم
چرا که انسان،
تنها عریان که می شود عجیب می شود !
انگار تنهایی و ویرانی و عریانی و هر چه که مرا عجیب می کند،
همان "فصلی از زمستان" است.
گاه خیال می کنم باران که می بارد،
کسی دریا را به باد داده!
یا برف که می بارد،
گمان می کنم آسمان به زمین آمده !
تنها دلخوشی ام،
برگی ست که از همآغوشی با شاخه خسته نمی شود؛
مرگِ برگ !
اتفاقی نیست !
همان اتفاقی ست که می افتد و
آب از آب تکان نمی خورد !
مرگِ برگ !
همان مُردن به زبان دلتنگی ست،
مُردن در فصلی از زمستان...!
اما من همیشه منتظرم،
منتظرِ سپیدخوانیِ اشعارِ برف !
منتظرِ همنشینیِ چندین حرف !
منتظرِ...
انگار چیزهای بیشتری از "فصلی از زمستان" می خواهم...!
مـیـم مــثـــل مـــریـــم
- ۲.۵k
- ۰۷ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط