{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~همانند روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۳۴

*یک ساعت بعد*
(در مسیر عمارت)


"ماشین با سرعتی یکنواخت در خیابان‌های خلوت شهر حرکت می‌کرد. نور چراغ‌های خیابان به‌صورت ضرب‌آهنگ‌گونه‌ای از شیشه‌ی دودی ماشین عبور می‌کردند و سایه‌روشن‌های عجیبی روی صورت ات می‌انداختند. اجوما که بسته‌ی لباس‌ها را در آغوش داشت، نگران به ات نگاه می‌کرد؛ او متوجه لرزشِ خفیف دستان ات و سکوت غیرعادی‌اش شده بود."


- (ات به شیشه تکیه داده بود و به بیرون خیره شده بود. کلمات آن مرد در گوشش می‌پیچید: *«من می‌تونم از اونجا نجاتت بدم... برمی‌گردی به همون قفس طلایی.»)


؛ (آرام زمزمه کرد)
ات؟ حالت خوبه؟ توی فروشگاه یهو رنگت پرید... اون مرد کی بود؟ چیزی گفت که اذیت شدی؟


- (بدون اینکه سرش را برگرداند، پلک‌هایش را روی هم فشار داد)
نمیدونم اجوما... فقط یه غریبه بود. فکر کنم اشتباه گرفته بود.
(ات دروغ می‌گفت. تمام بدنش از التهابِ آن گفتگو می‌سوخت. او به جونگ‌کوک فکر می‌کرد؛ به آن عمارتِ بزرگ که دیگر نه یک خانه، بلکه یک «قفس طلایی» به نظر می‌رسید اما...حالا که با خودش فکر میکرد، او عاشق جونگ کوک شده بود. نگاهی به گاردهای صندلی جلو انداخت که سنگی و بی‌احساس، مستقیم به جاده نگاه می‌کردند.)




*نیم ساعت بعد - عمارت*


"ماشین جلوی درب عظیم و آهنی عمارت ترمز کرد. سنگینیِ سکوتِ عمارت، همیشه مثل پتکی بر سر ات می‌خورد. به محض اینکه ماشین وارد محوطه شد، چراغ‌های نورافکنِ باغ روشن شدند. )


- (ماشین متوقف شد. ات به دسته در خیره شد. فکرش درگیر بود.)


؛ (با تردید دستش را روی دست ات گذاشت)
بیا بریم عزیزم. هوا سرده.


-(از ماشین پیاده شد و به داخل عمارت رفت؛ به بالای پله ها، به سمت اتاقش رفت و در را بست)



*۵ ساعت بعد، ۰۰:۰۰*

-(توی تراس اتاقش، روی صندلی نشسته بود؛ ساعت از نیمه شب میگذشت اما او خوابش نمیبرد. به حیاط خیره شده بود. *یعنی اون کی بود... چرا میخواس بهم کمک کنه...* با خودش فکر کرد)


"صدای تق تق در او را از تفکراتش بیرون کشید اما سرش را برنگرداند و جوابی نداد...دو تا حالت بیشتر نبود، یا اجوما بود، یا ام که جونگ کوک، بی خوابی به سرش زده بود..."


+(ارام در را پشت سرش‌ بست؛ به سمت تخت ات رفت و پتو را از روی ان برداشت)


-(نگاهش را بالاخره از حیاط گرفت و به دستانش داد)


+(پتو را روی شانه های ات انداخت)
چرا تو تراس نشستی، سرما میخوری


-(نگاهش را به جونگ کوک داد)


+(کنار ات روی صندلی نشست)


-(نگاهش را از او گرفت و به رو به رو قفل کرد)


+شنیدم توی فروشگاه مهمون ناخونده داشتی.‌‌..


-(کمی مکث کرد)
خوبه که خبرا زود بهت میرسه



لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۴)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ک...

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

part44 عشق پنهان 《ویو جونگ کوک 》دیگه چیزی نگفتم چشمام رو بست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط