{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۳۳



*دو ساعت بعد*
(فروشگاه)


"نور سفید و خسته‌کنندهٔ فروشگاه، روی سبدهای پر از جنس و کف براق زمین منعکس می‌شد. صدای چرخ‌دستی‌ها، خندهٔ بچه‌ها و موسیقی پس‌زمینه، فضایی می‌ساخت که برای ات هم غریب بود و هم عجیباً آرامش‌بخش."


- (لباس را از چوب لباسی اش گرفتُ برداشت)
اجوما این خوبه؟


؛ (لبخند زد)
اره فک کنم بپوشیش خیلی بهت بیاد


- (لباس را روی بازو اش انداخت و به سمت لباس دیگری رفت)
من نه- واسه تو.


؛ (به ات خیره شد)
برای من؟


-بله برای شما-
(بدون نگاه کردن به او لب زد)
نمیتونم برای کسی که حکم مامانمو داره لباس بگیرم؟


؛ نه اخه-


-اخه چی اجوما؟
(به او نگاه کرد و به سمتش قدم برداشت)
بیا اینارو بگیر-
(لباس هارا به اجوما داد)
برو اتاق پرو تنت کن ببین خوشت میاد یا نه، خوب؟


؛ (لب هایش را گشود تا اعتراض کند اما ات اجازه نداد)


-(به سمت اتاق هلش داد)
برو


؛( نگاهی به لباس های رنگی انداخت. این فروشگاه، فروشگاهی بود که اجناسش، برای طبقه ی متوسط به پایین خیلی گران بود. لبخندی زد و وارد اتاق شد)


"دو گارد چند قدم عقب‌تر قدم برمی‌داشتند؛ نه آنقدر نزدیک که مزاحم شوند، نه آنقدر دور که نگران‌کننده باشد.
ات کمی جلوتر رفت تا برچسب قیمت کیفی که از ان خوشش امده بود را بخواند. گاردها با دقت به دوروبر نگاه میکردند. یکی از انها که نزدیک تر بود، خم شد تا چیزی از زمین بردارد ..."


-(به سمت دیگر فروشگاه رفت. چشمش را ریز کرد و کیف را برگرداند تا قیمتش را ببیند)
چقدر گرونه...


"همان لحظه صدایی آرام و نامنتظر پشت سرش آمد؛
صدایی که نه به کارمندان فروشگاه می‌ماند، نه به مشتری‌های عادی."


؟ من به جای تو بودم همرو برمیداشتم.


-(ات برگشت.)


؟(مردی حدود سی‌وچند ساله، با کت قهوه‌ای، موهای مرتب و نگاه عجیبی که انگار چیزی را می‌دانست… خیلی چیزها را.)


- ام... شما؟


؟(مرد لبخند کجی زد؛ نه تهدیدآمیز، نه دوستانه—چیزی بینش.)


+ فکر نمی‌کردم اجازه بدن تنها توی فروشگاه بچرخی. با اینکه…
(نگاهی به گارد ها انداخت)
الانم کامل تنها نیستی.


-(ات یک قدم عقب رفت و نگاهی به گاردها انداخت؛ هنوز متوجه چیزی نشده بودند. به او خیره شد)
ببخشید، شما رو می‌شناسم؟


؟ تو منو نمی‌شناسی… ولی من تو رو می‌شناسم، ات.


-(قلبش لرزید؛ اسمش را هیچ‌کس اینطوری صدا نمی‌زد.
صدایی آرام، بی‌حفاظ، انگار مدت‌ها دنبالش بوده.)


- من... نمی‌فهمم چی میگین.


؟ لازم نیست بفهمی. فقط باید گوش بدی.
(آرام‌تر، کوتاه‌تر)
من می‌تونم از اونجا نجاتت بدم.


-(ات به او خیره ماند)
چی؟!


؟ آروم باش، نذار گاردا چیزی بفهمن.
(به کیف اشاره کرد، انگار که یکی از کارکنان بود و داشت درباره‌ی کیف حرف می‌زد)
اگه تصمیم بگیری، میتونی از اونجا بری… بدون اینکه حتی اون پسر بفهمه.


-(ات اخمش را درهم کشید.)
منظور شما… جونگ کوکه؟


؟(مرد لحظه‌ای مکث کرد…
لبخندش ناپدید شد.)
هیش-


-(ات چشم‌هایش گرد شد. قلبش سریع‌تر می‌زد. دستش ناخودآگاه به سمت کیف رفت و ان را بدون نگاه کردن به مرد برداشت)
شما کی هستین؟ چرا دارین اینا رو—


؟(مرد به گارد ها نگاه کرد و کمی نزدیک‌تر آمد، اما نه به اندازه‌ی تهدید… فقط به اندازه‌ی ضرورت.)
میخوای از اونجا در بیای یا نه؟


-(به او خیره مانده بود)


؟ من همون کسی‌ام که می‌خواد بهت فرصت فرار بده.
فرصتی که امثال تو معمولاً هیچ‌وقت زنده نمی‌مونن تا داشته باشنش.


-چی داری میگی-
(رویش را برگرداند)


؟(مرد آرام ادامه داد:)
فقط امروز. فقط یه بار.
اگه نیای…
برمی‌گردی به همون قفس طلایی.
(دستش را دراز کرد تا ات را نگه دارد)
وایسا-
(دستش توسط یک نفر عقب کشیده شد)


؟¹(یکی از گارد ها بود... اخمانش در هم رفته بود)
دستتو بکش.


-(سریع جدا شد و به سمت اجوما که کنار گارد دیگر ایستاده بود رفت)


؟² (گارد دوم دستش را دور ات گرفت)
تموم شد؟


-(حالش گرفته بود)
اره بریم.


"از فروشگاه خارج شدند..."


لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۱۳)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط