{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۳۵


*ادامه*


+(کمی بعد سرش را برگرداند و به او نگاه کرد)
حالا تو چی؟ میری باهاش یا نه؟


-(سریع سرش را برگرداند و به جونگ کوک خیره شد...کمی بعد سرش را دوباره برگرداند و لب زد)
خبرارم کامل بهت رسوندن.


+(چیزی نگفت؛ گویی فقط منتظر جواب ات بود)


-در ضمن ..
(نفس عمیقی کشید)
حرفایی که بهم زد ...وسوسم کرد.


+(لبخندی زد و سرش را پایین انداخت)


-(با تعجب به او خیره شد)
خنده دار بود؟


+بزار یچیزی بهت بگم؛ کسی که بخواد تو رو فراری بده، یا خیلی احمقه، یا ام که خطرناک-


-(حرفش را قطع کرد)
به هرحال من که نمیرم-


+(به ات خیره شد؛)


-( به رو به رو خیره شد؛ کمی بعد سرش را پایین انداختُ به ارامی لب زد)
من یچیزیرو فهمیدم...
(نفس عمیقی کشید)
که تمام این مدت، تنها کسی که از صمیم قلبش منو دوس داشت...تو بودی.
مامان بابام، یونا... هیچکدومشون هیچوقت به من حس امنیتی که تو دادی رو نمیدادن.
(شانه ای بالا انداخت)
نمیدونم...شایدم من اینطور فک میکنم.
اما به هر حال،
(به او خیره شد)
من ...
دوست دارم جونگ کوک-


+(وقتی که اخرین جمله را از ات شنید، چیزی در دلش اب شد. اما به روی خودش نیاورد)


"فضای سنگینی بینشان حاکم بود. سکوتِ حاکم بر اتاق، نه از جنسِ خلاء، بلکه از جنسِ کلماتی بود که تازه به زبان آمده بودند و سنگینی‌شان تمامِ اتمسفرِ بین‌شان را پر کرده بود..."


+(جونگ‌کوک کمی به سمتِ «ات» چرخید. نگاهش دیگر آن نگاهِ سرد و بی‌تفاوتِ همیشگی نبود؛ لایه‌ای از نرمش و در عین حال، نوعی محافظه‌کاری در چشمانش موج می‌زد. او به خوبی می‌دانست که اعترافِ «ات»، نقطه عطفی است که دیگر هیچ‌چیز را به حالت قبل برنمی‌گرداند...دستش را آرام بالا آورد و انگشتانش را لابلای موهای «ات» فرو برد. لمسِ دستِ او، گرم بود و آرامش‌بخش؛ درست همان حسی که ات در میانه‌ی طوفان‌های زندگی‌اش، تنها از او دریافت کرده بود.)



*نویسنده: واو...چه رمانتیک...اینارو از کجام درمیارم مینویسم اخه...*


-(نگاهش را به چشمان او قفل کرد)


+(آرام سرش را پایین آورد و با احتیاطی که نشان از احترامی عمیق داشت، لب‌هایش را روی لب‌های او گذاشت. بوسه‌ای که ابتدا آرام و تردیدآمیز بود، اما به محض اینکه ات همراهی کرد، طعمی از اشتیاق و دلتنگیِ سال‌ها سکوت به خود گرفت. جونگ‌کوک دست دیگرش را پشتِ گردن ات گذاشت و او را به خود نزدیک‌تر کرد.)


"در آن لحظه، دنیا برای هر دوی آن‌ها متوقف شد. این نه فقط یک بوسه، بلکه مُهری بر تصمیمی بود که ات گرفته بود؛ مُهری بر این حقیقت که از این پس، هر طوفانی هم که در راه باشد، او دیگر تنها نخواهد بود..."


لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۲۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۶«حقیقتی که نباید می‌دانست» 🌑❤️‍🔥ات ه...

پارت ۱۹۶

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

پارت دوم_جایی میان ماچند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط