{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند وقت گذشتهچهار سال

"چند وقت گذشته؟چهار سال؟"
پوستِ مزاحمِ لبت رو كندى و با اينكار،توجه مردِ مقابلت رو؛روىِ لبهات جلب كردى.
جیهوپ  درحالى كه يكى از دستهاش،تو جيبِ شلوارش بود بهت نزديكتر شد و بالاخره از چهارچوب در،فاصله گرفت:
لبهات..
گره كم رنگى بينِ ابروهات نشست:
"چى؟"
مردِ بزرگتر،با سر اشاره اى به لبهات كرد و گفت:
"تو بچگيت هم اين عادت رو داشتى..يادت نمياد؟هميشه قبل از اجراهات و يا امتحاناتت پوست لبت رو ميكندى و من و برادرت تمامِ سعيمونو ميكرديم تا بخندونيمت!"
جیهوپ ابرويى بالا انداخت و گفت:
"ميبينم كه هنوزهم ميتونم بخندونمت!"
"من ديگه هفده سالم نيست!"
"درسته،تو الان ديگه بيست و یک سالت شده!يه دخترِ بيست و یک ساله و زيبا!و قطعا ديگه مانعى براىِ رد كردنت وجود نداره..چطوره كه به عشقِ اولت،يه فرصت براىِ اثباتِ خودش بدى؟"
ناباور از چيزى كه ميشنيدي،بدونِ گرفتنِ نگاهت از مرد،گفتى:
"ببخشيد؟"
جیهوپ نگاهى به ساعتِ مچيش انداخت و بعد،لب زد:
"الان بايد برم بچه،اما بهم قولِ سه قرار رو بده!سه بار ميبرمت سرِ قرار و اگه بعدش نخواستى،ديگه اذيتت نميكنم!"
دیدگاه ها (۰)

بعد از دعواىِ بدى كه با دوست پسرت داشتى،به پارتىِ دوستت رفتى...

همين بى حركت بودنش،كمى كفريت كرد براىِ همين،درحالى كه همچنان...

خوب به خاطر داشتى كه هميشه كنارتون بود.حتى تو خيلى از مسافرت...

اومدن به پارتىِ برادرت،ايده جالبى بنظر نميرسيد و حالا كه دقي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط