{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوب به خاطر داشت ه همشه نارتون بودحت تو خل از مسا

خوب به خاطر داشتى كه هميشه كنارتون بود.حتى تو خيلى از مسافرت هاىِ خانوادگى،اون هم همراه برادرت ميومد!
و اين موضوع رو هم يادت نرفته بود كه تو يكى از همون مسافرتها،بخاطرِ مصرفِ الكل،اونهم براىِ اولين بار چطور درست مثلِ يك احمق و تو سنِ هفده سالگى،در اوج مستى به مردِ مقابلت اعتراف كردى!
اون زمان جیهوپ بیست و پنج سالش بود و تنها واكنشش،خنديدن بهت و بعد بغل كردنت و بردنت به هتل و تحويل دادنت به خانواده ات بود!
تك سرفه اى كردى و سعى كردى احساسِ خجالتى كه دوباره به سراغت اومده بود رو،پس بزنى.
بعد از چهار سال،ديدنش عجيب بنظر ميرسيد!
"تو بچگى..زياد احمقانه رفت…"
جیهوپ  جمله ات رو قطع كرد و درحالى كه هنوزهم مقابلِ صورتت خم شده بود،گفت:
"عشقِ اولت بودم!به عشقِ اولت نگو احمقانه،بچه!"
چرخى به چشمهات دادى و از مقابلِ ورودىِ در كنار رفتى،تا مردِ مقابلت هرچه زودتر از اونجا بره و تنهات بزاره:
"خوش حال شدم ديدمتون!"
جیهوپ آروم خنديد.يك خنده نرم و آشنا براىِ گوش هات.
خنده اى كه شايد،شش سالِ پيش جزوِ صداهاىِ موردِ علاقه ات بود!
دیدگاه ها (۰)

"چند وقت گذشته؟چهار سال؟"پوستِ مزاحمِ لبت رو كندى و با اينكا...

بعد از دعواىِ بدى كه با دوست پسرت داشتى،به پارتىِ دوستت رفتى...

اومدن به پارتىِ برادرت،ايده جالبى بنظر نميرسيد و حالا كه دقي...

درِ اتاقى كه تو عمارت متعلق به تو بود رو بستى و بعد بهش تكيه...

اين رو پرسيدى چون حس ميكردى سكوتِ جیمین طولانى تر از حد معمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط