{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اومدن به پارت برادرتاده جالب بنظر نمرسد و حالا ه

اومدن به پارتىِ برادرت،ايده جالبى بنظر نميرسيد و حالا كه دقيقا تو موقعيتش قرار داشتى،بيشتر از قبل مطمئن شدى كه،اشتباه كردى كه اومدى!
از پله ها بالا رفتى تا كمى از اون فضاىِ پر سر و صدا دور باشى.
اولين درى كه جزوى از اتاق ها بود رو،خواستى باز كنى كه،درِ اتاق باز و قامتِ شخصى غريبه،مقابلت ظاهر شد:
"هى!حواست كجاست؟"
مردِ مقابلت،چند ثانيه بدونِ حرف بهت نگاه كرد و بعد،نرم خنديد.
كمى خم شد و مقابلِ صورتت قرار گرفت و گفت:
"باورم نميشه بورام كوچولومون انقدر بزرگ شده!منو يادت نمياد نه؟دوستِ صميمىِ برادرت،همونى كه تو بچگى،بهش اعترف كردى و بعد با وجودِ هشت سال اختلاف سنيمون،خواستى كه باهام ازدواج كنى!"
با دهانى نيمه باز،به شخصِ مقابل نگاه كردى.
نگاهِ ناباور و متعجبت،از سر تا پاىِ مرد رو از نظر گذروند و درنهايت،پرت شدى تو خاطراتِ گذشته.
خوب به ياد داشتى كه مردِ مقابلت،دوستِ موردِ علاقه ات،از بينِ دوستهاى برادرت بود.
جیهوپ،مردى كه تمامِ دورانِ كودكى و نوجوونيت،ازش خوشت ميومد!
دیدگاه ها (۰)

خوب به خاطر داشتى كه هميشه كنارتون بود.حتى تو خيلى از مسافرت...

"چند وقت گذشته؟چهار سال؟"پوستِ مزاحمِ لبت رو كندى و با اينكا...

درِ اتاقى كه تو عمارت متعلق به تو بود رو بستى و بعد بهش تكيه...

هيچ حقِ انتخابى نداشتى.حتى نظر هم نميتونستى بدى.اگه اينكارو ...

مردِ مقابلت، براىِ چند ثانيه تنها بهت خيره شد و بعد، نگاهش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط