ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم )
پارت ۵۵۸

با کلي خريد اومديم بيرون که جیمین نذاشت بهشون دست بزنم و همه رو خودش برداشت و گفت: خودت چيزي نميخواي؟ نه چیزی نیاز ندارم جیمین :-لباس یه کم بازتر.. واسه باردارييه كم دیگه سخت میشه
برات..
به شکمم نگاه کردم و اروم دست روش کشیدم و سر تکون دادم و
گفتم اره
جیمین اینجا بمون من اینا رو بذارم تو ماشین میام..
با لبخند سر تکون دادم.
جیمین گوشه و ایستا
چشم..
با لبخند رفت.
رفتم گوشه اي وایستادم تا بیاد.
وسایل رو توي ماشین گذاشت و برگشت.
رفتیم داخل لباس فروشي..
بين لباسا قدم میزدیم و فروشنده راهنماییمون میکرد. چندتا لباس گشاد و بلند گرفتیم و سمت خونه برگشتیم. وسایل کوچولو و با نمك پسرکم رو گوشه اتاق من گذاشت و گفت: باید اول اتاقش رو رنگ بزنیم
هول گفتم برای تو که خوب نیست. اتاق که خیلی بزرگ نیست به نظرم فردا که تو سرکاری من از فرد و نيكول كمك میگیرم خودمون
رنگ میزنیم.
خسته گفت سرکار نمیرم..در اصل..
نفس عميقي كشيد و چرخید سمتم و گفت:باید برم یه سفر کاري. شوکه نگاش کردم و گنگ گفتم سفر کاري؟
جیمین :-يه سفر كاري مهمه..مجبورم برم..
اشفته :گفتم چي ميگي؟ اصلا سفرکاري يهو از کجا پیداش شد؟
بغض کرده بودم و صدام میلرزید.
اصلاً تصور اینکه باز بخواد تنهام بذاره تنمو میلرزوند. نگام کرد و ناچار :گفت مجبورم برم الا. عصبي :گفتم مجبور؟؟ مگه یه شرکت تبلیغاتی چندتا سفر کاری داره؟ بعدش همه رو باید رئیس شرکت بره؟ يکي ديگه بره نمیشه؟
داشتم خفه میشدم.
کلافه چشماشو بست و گفت: يكي دو هفته اي برمیگردم..
شوکه گفتم یکی دو هفته؟
اصلا نمیتونستم خوب نفس بکشم..
چونه ام از شدت بغض خيلي بد ميلرزيد..
جیمین : عمیق و مهربون نگام کرد و بعد به شکمم نگاه کرد و گفت:میدونم تو این شرایطتت نباید تنهات بذارم. اما ...
چشماشو بست و اشفته گفت: اما مجبورم..واقعا مجبورم الا..باور کن
اگه میشد کنسلش میکردم
اشکم پردرد روی صورتم جاري شد و درمونده و پر خواهش
گفتم: جیمین لطفا.. من...
تلخ نگام کرد.
با بغض :گفتم من میترسم... من... من چیکار کنم؟ نرو... لطفا... نفس خيلي عميقي كشيد و غمگین گفت: واقعا سعی کردم.. اما نمیشه
الا...
دیدگاه ها (۲۱)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۵۷ گاهي رو اسباب بازیایی دست ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۵۶ جیمین تلخ گفت:نه..نه خيلي....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۳ اروم منو یه کم از خودش دور...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۸۳ فصل ۳ )جیمین :فك كردم قراره بميرم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط