ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۵۶
جیمین تلخ گفت:نه..نه خيلي..
دکتر بچه دار شدن تصمیم جفتتون بود؟
چشمامو بستم
جیمین تلخ گفت تقريبا.
حتي جدايي هم تصميم جفتمون بوده. اصلاً به قرارداد بوده دکتر-سعي كنين كمي بيشتر بهش ارامش بدين..فضاي اطرافش رو اروم کنین..چيزهايي يا کسایی که خوشحالش میکنن رو براش فراهم کنین.. بهش بفهمونین که به اندازه اون بچه براتون ارزشمنده..هست
مگه نه؟
جیمین با بغض گفت:خيلي خيلي بيشتر..
قلبم لرزید.
پردرد دست به صورتم کشیدم.
دست یخ کرده ام میلرزید.
واقعا من اندازه این بچه و حتي بيشتر عزیز بودم؟
شنیدنش از زبون جیمین..حس محشري بود..
به حدي که انگار یه لحظه یادم رفت باید نفس بکشم..
دکتر-پس بهش نشون بدین.. ناراحتي و شوك شدید کاملا براش سمه.. گرفته از در دور شدم و رفتم روي صندلي نشستم و نفسم رو بیرون
دادم. جیمین اومد بیرون.
خواستم بلند شم که دست روی شونه ام گذاشت و نشوندم و جلوم رو زمین زانو زد و مهربون و اروم گفت:الا..خوبی؟
اروم و لرزون سر تکون دادم.
عمیق نگام کرد.
نمیدونست چی باید بگه و وسط گیر کرده بود.
اینو از چشماش میخوندم که نمیتونست بهم اطميناني بده.
اروم گفتم:خوبم.. بریم لطفا..
و بلند شدم.
جیمینم با نفس سنگيني بلند شد و سرفه اي زد و زديم بيرون. تو ماشین لبخند زد و گفت بریم براش خرید؟
نگاش کردم و گفتم هنوز خيلي وقت داریم.. با لبخند گفت:لطفاً..شاید وقت نشه..
تند گفت: اگه حالت خوبه..
خیره نگاش کردم و اروم گفتم باشه
لبخندش خيلي عمیق و شاد شد و عین پسربچه ها ذوق کرد.
از خوشحال شدنش لبخندي رو لبم اومد.
رفتیم داخل یه پاساژ اخ خداا...
لباساي کوچولو و خوشگل..
دلم ضعف رفت...
جورابا و کفش هاي کوچولو و رنگي
لباساي عروسكي اندازه کف دست..
از خوشگلیشون رو پاهام بند نبودم
دوست داشتم عروسکم همه شون رو داشته باشه اصلا دیدنشون باعث حس دوگانه دل گرفتگي و شوق میشد..
جیمینم کم نمیذاشت..
رو هرچی دست میذاشتم میخریدشون..
کلی چیزم خودش برمیداشت...
وقتی نگاش میکردم یه پدر خيلي خيلي منتظر و با علاقه میدیدم چنان ذوقی و وسواسی تو خرید داشت که انگار قرار بود سالها نوزاد
بمونه و اینا رو بپوشه.
حتي
( فصل سوم ) پارت ۵۵۶
جیمین تلخ گفت:نه..نه خيلي..
دکتر بچه دار شدن تصمیم جفتتون بود؟
چشمامو بستم
جیمین تلخ گفت تقريبا.
حتي جدايي هم تصميم جفتمون بوده. اصلاً به قرارداد بوده دکتر-سعي كنين كمي بيشتر بهش ارامش بدين..فضاي اطرافش رو اروم کنین..چيزهايي يا کسایی که خوشحالش میکنن رو براش فراهم کنین.. بهش بفهمونین که به اندازه اون بچه براتون ارزشمنده..هست
مگه نه؟
جیمین با بغض گفت:خيلي خيلي بيشتر..
قلبم لرزید.
پردرد دست به صورتم کشیدم.
دست یخ کرده ام میلرزید.
واقعا من اندازه این بچه و حتي بيشتر عزیز بودم؟
شنیدنش از زبون جیمین..حس محشري بود..
به حدي که انگار یه لحظه یادم رفت باید نفس بکشم..
دکتر-پس بهش نشون بدین.. ناراحتي و شوك شدید کاملا براش سمه.. گرفته از در دور شدم و رفتم روي صندلي نشستم و نفسم رو بیرون
دادم. جیمین اومد بیرون.
خواستم بلند شم که دست روی شونه ام گذاشت و نشوندم و جلوم رو زمین زانو زد و مهربون و اروم گفت:الا..خوبی؟
اروم و لرزون سر تکون دادم.
عمیق نگام کرد.
نمیدونست چی باید بگه و وسط گیر کرده بود.
اینو از چشماش میخوندم که نمیتونست بهم اطميناني بده.
اروم گفتم:خوبم.. بریم لطفا..
و بلند شدم.
جیمینم با نفس سنگيني بلند شد و سرفه اي زد و زديم بيرون. تو ماشین لبخند زد و گفت بریم براش خرید؟
نگاش کردم و گفتم هنوز خيلي وقت داریم.. با لبخند گفت:لطفاً..شاید وقت نشه..
تند گفت: اگه حالت خوبه..
خیره نگاش کردم و اروم گفتم باشه
لبخندش خيلي عمیق و شاد شد و عین پسربچه ها ذوق کرد.
از خوشحال شدنش لبخندي رو لبم اومد.
رفتیم داخل یه پاساژ اخ خداا...
لباساي کوچولو و خوشگل..
دلم ضعف رفت...
جورابا و کفش هاي کوچولو و رنگي
لباساي عروسكي اندازه کف دست..
از خوشگلیشون رو پاهام بند نبودم
دوست داشتم عروسکم همه شون رو داشته باشه اصلا دیدنشون باعث حس دوگانه دل گرفتگي و شوق میشد..
جیمینم کم نمیذاشت..
رو هرچی دست میذاشتم میخریدشون..
کلی چیزم خودش برمیداشت...
وقتی نگاش میکردم یه پدر خيلي خيلي منتظر و با علاقه میدیدم چنان ذوقی و وسواسی تو خرید داشت که انگار قرار بود سالها نوزاد
بمونه و اینا رو بپوشه.
حتي
- ۱.۰k
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط