هانا دختر جوان و پرانرژی بود که به تازگی به عنوان عضو هشتم به ...
"𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐬𝐭𝐚𝐫𝐬"
هانا دختر جوان و پرانرژی بود که به تازگی به عنوان عضو هشتم به گروه BTS پیوسته بود. همه چیز برای هانا جدید بود. اما برای جونگ کوک، این تغییر به هیچ وجه خوشایند نبود. او که همیشه در گروه به عنوان مرکز توجه شناخته میشد، حالا باید با فرد جدیدی کنار میآمد که نه تنها جایگاهش را در گروه تغییر میداد، بلکه همچنان ناخواسته توجهها را به خود جلب میکرد.
در روزهای اول، هیچچیز بین هانا و جونگ کوک خوب پیش نمیرفت. به محض اینکه هانا وارد اتاق تمرین میشد، جونگ کوک نگاهی تند و بیمیل به او میانداخت. وقتی او اشتباهی در رقص یا آواز میکرد، جونگ کوک با نارضایتی به او اشاره میکرد که باید بیشتر تلاش کند. هانا که همیشه پر از انرژی و تلاش بود، هیچگاه حاضر نبود در برابر رفتارهای سرد و گاهی تلخ جونگ کوک کم بیاورد. در عوض، او به تلافی با شوخیها و واکنشهای خود، سعی میکرد وضعیت را تغییر دهد.
"تو همیشه اینقدر جدی هستی؟" هانا با یک لبخند شرورانه به جونگ کوک نگاه کرد، در حالی که دیگر اعضای گروه در حال تماشای آنها بودند.
"اگر به جای شوخی کردن، بیشتر تمرین میکردی، شاید الان اوضاع بهتر میشد!" جونگ کوک با لحن جدی و گاهی عصبی پاسخ داد.
و اینطور بود که بحثها و دعواهای کوچک میان آنها هر روز ادامه مییافت. هانا حس میکرد که جونگ کوک هیچ علاقهای به پذیرش او ندارد و فقط از حضورش در گروه ناراضی است. از طرفی، جونگ کوک که خود را به عنوان یک فرد کامل و باتجربه میدید، نمیتوانست به راحتی با هانا کنار بیاید که به نظرش هنوز درگیر یادگیری است.
چند ماه بعد، تغییرات تدریجی آغاز شد. تمرینات بیشتر شد و به دلیل سختکوشی هانا و همچنین آمادگی برای اجراهای بزرگتر، رابطهاش با اعضای گروه بهتر شد. اما با این حال، بین او و جونگ کوک همچنان تنش وجود داشت. هانا دیگر از رفتارهای سرد جونگ کوک خسته شده بود و تلاش میکرد که حتی در مواقعی که خیلی به نظرش بیفایده میآمد، به او نزدیک شود.
یکی از شبها، وقتی گروه برای تمرین در استودیو بودند، اوضاع کمی تغییر کرد. وقتی هانا از تمرین خارج شد، جونگ کوک که به نظر میرسید در افکار خودش غرق است، ناگهان دستش را روی شانه هانا گذاشت.
"هانا... من میخواستم ازت معذرتخواهی کنم. شاید سختگیر بودم. تو خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم میتونی پیشرفت کنی."
این جمله از جونگ کوک برای هانا بسیار غیرمنتظره بود. او که به این رفتارهای سرد عادت کرده بود، نمیتوانست باور کند که جونگ کوک چنین چیزی را گفته است.
"یعنی جدی میگی؟" هانا با چشمان پر از تعجب به او نگاه کرد.
ادامه دارد....!؟
هانا دختر جوان و پرانرژی بود که به تازگی به عنوان عضو هشتم به گروه BTS پیوسته بود. همه چیز برای هانا جدید بود. اما برای جونگ کوک، این تغییر به هیچ وجه خوشایند نبود. او که همیشه در گروه به عنوان مرکز توجه شناخته میشد، حالا باید با فرد جدیدی کنار میآمد که نه تنها جایگاهش را در گروه تغییر میداد، بلکه همچنان ناخواسته توجهها را به خود جلب میکرد.
در روزهای اول، هیچچیز بین هانا و جونگ کوک خوب پیش نمیرفت. به محض اینکه هانا وارد اتاق تمرین میشد، جونگ کوک نگاهی تند و بیمیل به او میانداخت. وقتی او اشتباهی در رقص یا آواز میکرد، جونگ کوک با نارضایتی به او اشاره میکرد که باید بیشتر تلاش کند. هانا که همیشه پر از انرژی و تلاش بود، هیچگاه حاضر نبود در برابر رفتارهای سرد و گاهی تلخ جونگ کوک کم بیاورد. در عوض، او به تلافی با شوخیها و واکنشهای خود، سعی میکرد وضعیت را تغییر دهد.
"تو همیشه اینقدر جدی هستی؟" هانا با یک لبخند شرورانه به جونگ کوک نگاه کرد، در حالی که دیگر اعضای گروه در حال تماشای آنها بودند.
"اگر به جای شوخی کردن، بیشتر تمرین میکردی، شاید الان اوضاع بهتر میشد!" جونگ کوک با لحن جدی و گاهی عصبی پاسخ داد.
و اینطور بود که بحثها و دعواهای کوچک میان آنها هر روز ادامه مییافت. هانا حس میکرد که جونگ کوک هیچ علاقهای به پذیرش او ندارد و فقط از حضورش در گروه ناراضی است. از طرفی، جونگ کوک که خود را به عنوان یک فرد کامل و باتجربه میدید، نمیتوانست به راحتی با هانا کنار بیاید که به نظرش هنوز درگیر یادگیری است.
چند ماه بعد، تغییرات تدریجی آغاز شد. تمرینات بیشتر شد و به دلیل سختکوشی هانا و همچنین آمادگی برای اجراهای بزرگتر، رابطهاش با اعضای گروه بهتر شد. اما با این حال، بین او و جونگ کوک همچنان تنش وجود داشت. هانا دیگر از رفتارهای سرد جونگ کوک خسته شده بود و تلاش میکرد که حتی در مواقعی که خیلی به نظرش بیفایده میآمد، به او نزدیک شود.
یکی از شبها، وقتی گروه برای تمرین در استودیو بودند، اوضاع کمی تغییر کرد. وقتی هانا از تمرین خارج شد، جونگ کوک که به نظر میرسید در افکار خودش غرق است، ناگهان دستش را روی شانه هانا گذاشت.
"هانا... من میخواستم ازت معذرتخواهی کنم. شاید سختگیر بودم. تو خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم میتونی پیشرفت کنی."
این جمله از جونگ کوک برای هانا بسیار غیرمنتظره بود. او که به این رفتارهای سرد عادت کرده بود، نمیتوانست باور کند که جونگ کوک چنین چیزی را گفته است.
"یعنی جدی میگی؟" هانا با چشمان پر از تعجب به او نگاه کرد.
ادامه دارد....!؟
- ۲.۶k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط