{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا باور کن

مرا باور کن
پارت 32
ریاء
آرمان- تو میگی خواهرت............ ولی اون قراره زنم بشه😏
یقه ی پیرهنشو گرفتم
- تو... تو میفهمی داری چی میگی؟ هااان
آرمان دستامو از یقش برداشت تو چشاش اشک جمع شد ولی غرورش نمیزاشت پیشم گریه کنه
آرمان- تو نمیدونی چی رنج کشیدم.... نمی دونی
ریاء من عاشق خواهرت شدم ولی..... بخدا قسم قصدم نبود
...... قصدم نبود
- یعنی چی قصدت نبود.... هااا جواب بده؟
آرمان- یعنی من مجبورش کردم نامزدم بشه
- چجوری مگه پدرت نمیدونه؟
آرمان- چرا میدونه فقط پدرم و آرسان و تیاء
- سماء..... هم عاشق تو بود.... چون تو میگی مجبورش کردی
آرمان- ریاء(آب دهنشو قورت داد) من...... من.........
- تو چی؟
آرمان - من به سماء تجاوز کردم
و سرشو گرفت پایین باور نمی کنم این داره چی میگه
- تو داری شوخی میکنی مگه نه
+من با تو شوخی ندارم
اشک تو چشمام جمع شده بود
دیگه روی خودم کنترلی نداشتم
دستمو بلند کردم و یه سیلی محکم به آرمان زدم که هنگ کرد
قطره ی اشکی از چشمم اومد
با دستم بهش اشاره کردم
- تو نمی دونی من.... من تحمل ندارم..... چرا به من گفتی؟ هااااا
و شروع کردم به هق هق کردن آخه دلم بدجوری درد میکرد
+من اینو گفتم تا عذاب وجدانم کم بشه....... چون یه هفته پیش دوستم از تهران به من گفت سماء فوت کرد و چون به عشقم نرسیدم خورد شدم عذاب وجدان گرفتم تو این عذابو نمیدونی
دیگه مونده منو اونجا جایز ندونستم
دلبر
باچیزی که حالا شنیدم کل سیستم بدنم هنگ کرد
- ریاء من دیوونه شدم رفت😳
ریاء- من که از تو دیوونه تر شدم
- حالا چکار میکنی
+ نمی دونم ولی چرا تیاء به من نگفت
- برو ببین کجاس ازش بپرس
+ باشه من رفتم دنبالش بگردم
ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۲)

dark life = 33

سناریو

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

رقص مرگ و عشقp⁷نشستیم و شروع کردیم به خوراکی خوردن×نگفت کجا ...

🖤🥀 مَـن هَـمیشـه پـایِـت بـودَم...بـالـا سَـرِت مِـثـل سـایـ...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐ویو آنیا منتظر بودم که دیدم کوک با پاس...

سناریو بلولاک/قفل آبی

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط