مرا باور کن
مرا باور کن
پارت 31
ریاء:
داشتم خفه میشدم آخه دهنمو محکم گرفته بود
+ می خوام دستمو بردارم اگه جیق کشیدی خفه ات میکنم
دستشو برداشت که خواستم جیق بزنم دوباره دستشو روی دهنم گذاشت
+ چرا نفهمی اگه دستمو برداشتم جیق نزن
دستشو برداشت و منو به خودش برگردوند
اینکه...... آرمانه
- پسره ی....... نمیدونم چی؟ چرا منو اینجوری گرفتی
+نفهم آخه کسی هست سرشو میندازه پایین و می یاد تو اتاق دیگران
- کی گفته بدون اجازه چندبار درو زدم ولی بازش نکردی چکار کنم
قبل از اینکه حرفمو کامل کنم منو بغل کرد و به چشمام نگاه کرد😳
+ آیا تو واقعا سماء هستی؟
- نکنه سرت زده به جایی؟ هااا.... منو ول کن
+ چرا چشات یه چیزی دیگه ای میگن تو سماء نیستی
- چرا هستم
+ نیستی
- هستم
+ولی فکر نکنم اینی که حافظه اشو از دست داده یادش بیاد کی😏
😳 واای حالا چکار کنم
+ حالا چی میگی سماء هستی یا ریاء؟
-چیییییی؟
با دوتا دستاش بازوهامو گرفت و فشار داد
- اخخخ درد میکنه ولم کن
+چرا نقش بازی میکنی هااا تو هیچگاه سماء نمیشی پس حق نداری جاشو بگیری
اشک تو چشمام جمع شده بود با چه حقی اینجوری با من صحبت میکنه
- اون خواهرمه اگه می خوام جاشو بگیرم به تو مربوط نمیشه
+ تو داری میگی خواهرت ولی اون............
**********
دلبر
تویه گلخونه نشسته بودم و داشتم به گل ها نگاه میکنم که صدای گریه ی ریاء رو شنیدم
چی شده چرا گریه میکنه
از گلخونه اومدم برون و به سمته ریاء رفتم
دیدم رویه زمین نشسته و داره زار زار گریه میکنه
- ریاء چی شده چراگریه میکنی؟ ریااا
سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد لباساش گلی بودن و صورتش قرمز بود انگار کسی بهش یه خبره بدی گفته
- ریاء عزیزم چته بیا؟ بیا بریم داخل بلند شو داخل حرف میزنیم
بعد از اینکه صورتشو شست و لباساشو تمیز کرد نشست و به من خیره شد
- ریااا به من بگو چی شده
ریاء-آرمان به من گفت........
............... ادامه دارد.......
پارت 31
ریاء:
داشتم خفه میشدم آخه دهنمو محکم گرفته بود
+ می خوام دستمو بردارم اگه جیق کشیدی خفه ات میکنم
دستشو برداشت که خواستم جیق بزنم دوباره دستشو روی دهنم گذاشت
+ چرا نفهمی اگه دستمو برداشتم جیق نزن
دستشو برداشت و منو به خودش برگردوند
اینکه...... آرمانه
- پسره ی....... نمیدونم چی؟ چرا منو اینجوری گرفتی
+نفهم آخه کسی هست سرشو میندازه پایین و می یاد تو اتاق دیگران
- کی گفته بدون اجازه چندبار درو زدم ولی بازش نکردی چکار کنم
قبل از اینکه حرفمو کامل کنم منو بغل کرد و به چشمام نگاه کرد😳
+ آیا تو واقعا سماء هستی؟
- نکنه سرت زده به جایی؟ هااا.... منو ول کن
+ چرا چشات یه چیزی دیگه ای میگن تو سماء نیستی
- چرا هستم
+ نیستی
- هستم
+ولی فکر نکنم اینی که حافظه اشو از دست داده یادش بیاد کی😏
😳 واای حالا چکار کنم
+ حالا چی میگی سماء هستی یا ریاء؟
-چیییییی؟
با دوتا دستاش بازوهامو گرفت و فشار داد
- اخخخ درد میکنه ولم کن
+چرا نقش بازی میکنی هااا تو هیچگاه سماء نمیشی پس حق نداری جاشو بگیری
اشک تو چشمام جمع شده بود با چه حقی اینجوری با من صحبت میکنه
- اون خواهرمه اگه می خوام جاشو بگیرم به تو مربوط نمیشه
+ تو داری میگی خواهرت ولی اون............
**********
دلبر
تویه گلخونه نشسته بودم و داشتم به گل ها نگاه میکنم که صدای گریه ی ریاء رو شنیدم
چی شده چرا گریه میکنه
از گلخونه اومدم برون و به سمته ریاء رفتم
دیدم رویه زمین نشسته و داره زار زار گریه میکنه
- ریاء چی شده چراگریه میکنی؟ ریااا
سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد لباساش گلی بودن و صورتش قرمز بود انگار کسی بهش یه خبره بدی گفته
- ریاء عزیزم چته بیا؟ بیا بریم داخل بلند شو داخل حرف میزنیم
بعد از اینکه صورتشو شست و لباساشو تمیز کرد نشست و به من خیره شد
- ریااا به من بگو چی شده
ریاء-آرمان به من گفت........
............... ادامه دارد.......
- ۳.۷k
- ۰۸ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط