#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_20
کوک : سلام
دستم بنده چیکار داری
دکتر : شما خبرداشتین
کوک : از چی
دکتر : که همسرتون حامله است....؟
همین جمله کافی بود که کوک رو واسه چند لحظه گیج کنه
کوک : چی میگی دکتر ....
دکتر : خانم ا.ت حامله است
کوک لبخندی روی لبش شکل گرفت لبخندی که نمیتونست از رو لبش محو شه. کوک با صدایی لرزون از شادی گفت : دکتر ....دکتر ا.ت الان پیش شماست بهم نگفت. بخاطر این موضوع میاد
کوک خوشحال بود انگار ته قلبش نوری کوچیک روشن شده بود خانواده اش داشت شکل میگرفت
ولی با حرف بعدی دکتر دنیا رو سرش خراب شد
دکتر : خبر نداشتین؟؟ اومدن اینجا تا بچه رو سقط کنن ....
کوک : ..دکتر. داری شوخی میکنی
دکتر : نه آقای ج
کوک قلبش. اگه سنگی. و بی رحم ولی له شد
خون جلوی چشماش رو گرفت. با،صدایی سرد گفت : منتظرم باش
دکتر : چشمم من به پرستارا سپردم بهشون بیهوش کننده تزریق کنن. صبر میکنیم تا خودتون بیاید دنبالشون
کوک:.....
ویوی ا.ت :
بعد از اینکه روی تخت دراز کشیدم برای بار هزارم عذاب وجدان خفم کرد. بعد اون تزریق پرستار که گفت لازمه. کم کم. چشمام. احساس سنگینی کرد
و سیاهی مطلق......
.
.
.
.
.
چشمام رو که باز کردم. درسته روی تخت بودم. ولی....
ولی تو اتاقم متعجب روی تخت نشستم و به درو برم نگاه کردم که نگاهم رفت سمت ....
سمت کوک که روی صندلی نشسته بود و. دستش روی صورتش
وقتی متوجه شد بلند شدم. سرشو وورد بالا با نگاهی سرد بهم نگاه کرد و نفسش رو با صدا بیرو نداد
#پارت_20
کوک : سلام
دستم بنده چیکار داری
دکتر : شما خبرداشتین
کوک : از چی
دکتر : که همسرتون حامله است....؟
همین جمله کافی بود که کوک رو واسه چند لحظه گیج کنه
کوک : چی میگی دکتر ....
دکتر : خانم ا.ت حامله است
کوک لبخندی روی لبش شکل گرفت لبخندی که نمیتونست از رو لبش محو شه. کوک با صدایی لرزون از شادی گفت : دکتر ....دکتر ا.ت الان پیش شماست بهم نگفت. بخاطر این موضوع میاد
کوک خوشحال بود انگار ته قلبش نوری کوچیک روشن شده بود خانواده اش داشت شکل میگرفت
ولی با حرف بعدی دکتر دنیا رو سرش خراب شد
دکتر : خبر نداشتین؟؟ اومدن اینجا تا بچه رو سقط کنن ....
کوک : ..دکتر. داری شوخی میکنی
دکتر : نه آقای ج
کوک قلبش. اگه سنگی. و بی رحم ولی له شد
خون جلوی چشماش رو گرفت. با،صدایی سرد گفت : منتظرم باش
دکتر : چشمم من به پرستارا سپردم بهشون بیهوش کننده تزریق کنن. صبر میکنیم تا خودتون بیاید دنبالشون
کوک:.....
ویوی ا.ت :
بعد از اینکه روی تخت دراز کشیدم برای بار هزارم عذاب وجدان خفم کرد. بعد اون تزریق پرستار که گفت لازمه. کم کم. چشمام. احساس سنگینی کرد
و سیاهی مطلق......
.
.
.
.
.
چشمام رو که باز کردم. درسته روی تخت بودم. ولی....
ولی تو اتاقم متعجب روی تخت نشستم و به درو برم نگاه کردم که نگاهم رفت سمت ....
سمت کوک که روی صندلی نشسته بود و. دستش روی صورتش
وقتی متوجه شد بلند شدم. سرشو وورد بالا با نگاهی سرد بهم نگاه کرد و نفسش رو با صدا بیرو نداد
- ۶۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط