{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود . بناب

مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود . بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او خواست کمکش کند تا خانه اش را بفروشد . بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند. دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.

(( خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار. ))

صاحب خانه گفت دوباره بخوان!
مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!
در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی. ولی تا وقتی که تو نوشته هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم ..
دیدگاه ها (۳۳)

💡 شاید مشتری بعدی‌تان همین‌جا باشد!یک مشتری جدید، یک همکار ح...

Part 1

فیککککککک های جدید

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 10#لینو #فیکشنساعت ۹:۴۵ شب ـ خانه‌ی...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۵‌با شروع ماه سوم، ر...

debt (part 1)

قلبی در قلمرو دشمن — پارت نهمدرِ عمارت باز شد.مردی با کت مشک...

رمان انتقام ازدواج کامل

$-The Fairy's - Monster's wrong love-$Part 2اهورا باز هم مثل...

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط