{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای زنگ مدرسه که بلند شد، مثل همیشه سوآ از جای خودش پرید

صدای زنگ مدرسه که بلند شد، مثل همیشه سوآ از جای خودش پرید. این‌بار نه با عجله، نه با ترس. فقط کوله‌اش رو برداشت، عینکش رو درست کرد و راه افتاد. سوهو که تا لحظه آخر پشت سرش اومده بود، بدون حرف فقط سری برای خداحافظی تکون داد و به سمت مسیر خودش رفت.

سوآ با همون قدم‌های مطمئن و سبک، به خونه رسید. کفش‌هاش رو که درآورد، بوی غذا از آشپزخونه پیچیده بود. شوگا با تی‌شرت مشکی و موهای کمی نامرتب، پشت گاز ایستاده بود. بی‌حوصله ولی متمرکز.

سوآ با ذوق وارد شد و با صدایی بلند گفت: – «هی شوگاااا!»

شوگا نیم‌نگاهی بهش انداخت: – «جواب سلام بد نیست.»

سوآ خندید و گفت: – «سلام سلام! حالا گوش بده! امروز یه پسر جدید اومد مدرسه! اسمش سوهو بود!»

بعد ناگهان صاف وایستاد و صدای خودش رو نازک کرد و با ادای سوهو گفت: – «ببخشید، اون معادله‌ رو اشتباه حل کردی. این‌جا باید منفی باشه.»

و بعد زد زیر خنده.

شوگا اخماش رفت توی هم: – «خیلی هم خنده‌دار نبود.»

سوآ باز خندید: – «تو نمی‌فهمی، خیلی کتابیه! هیچی نمی‌گه ولی همه کارا رو می‌کنه. حتی بچه‌های قلدر رو ساکت کرد!»

شوگا برگشت سمت ظرفا: – «امیدوارم دردسر نشه. ناسلامتی اون مدرسه رو با زحمت نگه داشتم.»

سوآ با لحن کودکانه گفت: – «آقای شوگا، سوهو پسر خوبی بود. ولی من بازم تو رو بیشتر از اون دوست دارم!»

شوگا مکثی کرد، بعد یواش گفت: – «برو دستتو بشور. غذا آمادست.»
دیدگاه ها (۰)

صدای قاشق و چنگال روی بشقاب‌ها پخش بود، ولی سکوتی بینشون نبو...

شوگا پشت سینک ظرفشویی ایستاده بود و با دستمال، لیوانا رو خشک...

در کلاس همه سرشون گرم کتاب بود. معلم تازه از کلاس بیرون رفته...

زنگ تفریح بود. سوآ مثل همیشه کنار دیوار حیاط ایستاده بود و س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط