در کلاس همه سرشون گرم کتاب بود. معلم تازه از کلاس بیرون ر
در کلاس همه سرشون گرم کتاب بود. معلم تازه از کلاس بیرون رفته بود تا برگهها رو بیاره. سوآ با دقت روی مسأله ریاضی خم شده بود. هنوز گاهی وقتی روی کلمات تمرکز میکرد، چشمهاش درد میگرفت. عینک جدیدش خوب بود، ولی مغزش هنوز خسته بود.
از صندلی کناری، صدای آرامی اومد:
– «اون قسمت سوم رو اشتباه نوشتی. علامت جمع باید منفی باشه.»
سوآ بدون اینکه نگاه کنه، فقط گفت: – «مرسی.»
سوهو ساکت شد. هیچ تلاشی برای مکالمه یا صمیمیت نمیکرد. فقط همونقدر که نیاز بود، حرف میزد. همونقدر که کمک میکرد، بدون اینکه فضای اطراف سوآ رو بشکنه.
زنگ تفریح که خورد، بیشتر بچهها از کلاس رفتن بیرون. چند نفر، با چشمغره از کنار سوآ رد شدن. ولی کسی چیزی نگفت. چون سوهو هنوز اونجا نشسته بود. آروم کتابش رو ورق میزد، مثل محافظی بیسروصدا.
سوآ از گوشهٔ چشم نگاهش کرد و با خودش گفت:
«نه اینکه مهم باشه... ولی حضورش... بد هم نیست.»
همینکه کسی، بدون اجبار، کنارت بمونه.
بدون اینکه چیزی بخواد.
از صندلی کناری، صدای آرامی اومد:
– «اون قسمت سوم رو اشتباه نوشتی. علامت جمع باید منفی باشه.»
سوآ بدون اینکه نگاه کنه، فقط گفت: – «مرسی.»
سوهو ساکت شد. هیچ تلاشی برای مکالمه یا صمیمیت نمیکرد. فقط همونقدر که نیاز بود، حرف میزد. همونقدر که کمک میکرد، بدون اینکه فضای اطراف سوآ رو بشکنه.
زنگ تفریح که خورد، بیشتر بچهها از کلاس رفتن بیرون. چند نفر، با چشمغره از کنار سوآ رد شدن. ولی کسی چیزی نگفت. چون سوهو هنوز اونجا نشسته بود. آروم کتابش رو ورق میزد، مثل محافظی بیسروصدا.
سوآ از گوشهٔ چشم نگاهش کرد و با خودش گفت:
«نه اینکه مهم باشه... ولی حضورش... بد هم نیست.»
همینکه کسی، بدون اجبار، کنارت بمونه.
بدون اینکه چیزی بخواد.
- ۳۵.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط