{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به ما گفتند باید بازی کنید.

به ما گفتند باید بازی کنید.
گفتیم با کی؟ گفتند با دنیا.
تا خواستیم بپرسیم بازی چی ؟
سوت اغاز بازی رو زدن, فقط فهمیدم خدا تو تیم ماست.
بازی شروع شد و دنیا پشت سر هم به ما گل میزد ولی نمیدونم چرا هر وقت به نتیجه نگاه میکردم, امتیازها برابر بود.
تو همین فکر بودم که خدا زد به پشتم, خندید و گفت:
نگران نباش تو وقت اضافه میبریم حالا بازی کن! گفتم اخه چطوری ؟
بازم خندید و گفت: خیلی ساده فقط پاس بده به من, باقیش با من. ...

پس الهی به امید تو

دیدگاه ها (۱)

زیاده خواه نیستم !جاده‌ ی شمال...یک کلبه ی جنگلی‌...یک میز ک...

سلامتی همه مادرا"بنام مادر"پـا به پـای غـم من پیـر شـد و حـر...

آینه اتاقم را ...با آینه اتاقت عوض میکنی؟این فقطمرا نشان مید...

هر شب رأس ساعت دلتنگیسراغترا از ماه میگیرم!!پرده ی اتاقـت را...

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

فیک : بین راندها

خواهر یه کوالا پارت ۲۳

آکیرا و کاراسو

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط