برای من بدترین بخش ماجرا قطع شدن اینترنت نبود. ...
برای من بدترین بخش ماجرا قطع شدن اینترنت نبود. ...
برای من بدترین بخشش این بود که فهمیدم حتی وصل بودن هم میتواند طبقاتی باشد ...
من هیچ ذوق و خوشحالیای از این وصل شدن قطرهچکانی ندارم. چون چیزی که حق آدم بوده، وقتی تیکهتیکه و با تأخیر برگردد، دیگر شبیه هدیه نیست. شبیه این است که یکی مدتها دستش را جلوی آفتاب بگیرد و بعد که کنار رفت، انتظار داشته باشد از نور ذوقزده شوی ....
این روزها و شبهایی که از سر گذراندیم، هیچکدام حق ما نبود. ما چیز زیادی نخواستیم. نه زندگی عجیب، نه آرزوهای بزرگ. فقط خواستیم یک زندگی معمولی داشته باشیم. همان چیزی که ظاهراً هر روز بیشتر از ما دور شد ....
از شما چه پنهان، خودم بعضی وقتها با خریدن کانفیگهایی که قیمتشان سر به آسمان میکشید وصل میشدم. اما هر بار که وصل میشدم، بیشتر دلم میگرفت. چون حس میکردم دارم از پنجره خانهام به دنیایی نگاه میکنم که انگار برای همه ساخته نشده ...
چون همان روز، چند ساعت قبلترش، توی فروشگاه دیده بودم آدمها برای خرید سادهترین چیزها حسابکتاب میکنند. یکی چیزی را برمیداشت و دوباره سر جایش میگذاشت. یکی چندبار قیمت را نگاه میکرد. انگار مردم دیگر برای زندگی خرید نمیکردند؛ برای زنده ماندن خرید میکردند ...
بعد همان شب، توی اینترنت آدمهایی را میدیدم که از روزمرگیهای لاکچریشان میگفتند. و دردش فقط پول نبود. دردش فاصله بود ...
اما راستش را بخواهید، وسط تمام این تلخیها یک چیز عجیب هم دیدم. در نبود فضای مجازی، آدمها انگار کمی بیشتر آدم شده بودند. توی کوچه و خیابان، آن جنگ مسخرهای که مدام بین زن و مرد راه انداخته بودند، کمرنگتر شده بود. فخر فروشی کمتر شده بود. انگار مردم کمتر دنبال نمایش بودند و بیشتر حواسشان به هم بود. بیشتر سلام میکردند، بیشتر کمک میکردند. برای چند لحظه حس کردم شاید زیر این همه خستگی، هنوز چیزی از ما زنده مانده ...
شاید مشکل فقط اینترنت نبود. شاید درد این بود که فهمیدم حتی وصل بودن هم بین آدمها عادلانه تقسیم نشده ...
و خستهکنندهتر از هر چیزی، زندگی کردن در جاییست که آدمها را با میزان دسترسیشان میسنجند ....
برای من بدترین بخشش این بود که فهمیدم حتی وصل بودن هم میتواند طبقاتی باشد ...
من هیچ ذوق و خوشحالیای از این وصل شدن قطرهچکانی ندارم. چون چیزی که حق آدم بوده، وقتی تیکهتیکه و با تأخیر برگردد، دیگر شبیه هدیه نیست. شبیه این است که یکی مدتها دستش را جلوی آفتاب بگیرد و بعد که کنار رفت، انتظار داشته باشد از نور ذوقزده شوی ....
این روزها و شبهایی که از سر گذراندیم، هیچکدام حق ما نبود. ما چیز زیادی نخواستیم. نه زندگی عجیب، نه آرزوهای بزرگ. فقط خواستیم یک زندگی معمولی داشته باشیم. همان چیزی که ظاهراً هر روز بیشتر از ما دور شد ....
از شما چه پنهان، خودم بعضی وقتها با خریدن کانفیگهایی که قیمتشان سر به آسمان میکشید وصل میشدم. اما هر بار که وصل میشدم، بیشتر دلم میگرفت. چون حس میکردم دارم از پنجره خانهام به دنیایی نگاه میکنم که انگار برای همه ساخته نشده ...
چون همان روز، چند ساعت قبلترش، توی فروشگاه دیده بودم آدمها برای خرید سادهترین چیزها حسابکتاب میکنند. یکی چیزی را برمیداشت و دوباره سر جایش میگذاشت. یکی چندبار قیمت را نگاه میکرد. انگار مردم دیگر برای زندگی خرید نمیکردند؛ برای زنده ماندن خرید میکردند ...
بعد همان شب، توی اینترنت آدمهایی را میدیدم که از روزمرگیهای لاکچریشان میگفتند. و دردش فقط پول نبود. دردش فاصله بود ...
اما راستش را بخواهید، وسط تمام این تلخیها یک چیز عجیب هم دیدم. در نبود فضای مجازی، آدمها انگار کمی بیشتر آدم شده بودند. توی کوچه و خیابان، آن جنگ مسخرهای که مدام بین زن و مرد راه انداخته بودند، کمرنگتر شده بود. فخر فروشی کمتر شده بود. انگار مردم کمتر دنبال نمایش بودند و بیشتر حواسشان به هم بود. بیشتر سلام میکردند، بیشتر کمک میکردند. برای چند لحظه حس کردم شاید زیر این همه خستگی، هنوز چیزی از ما زنده مانده ...
شاید مشکل فقط اینترنت نبود. شاید درد این بود که فهمیدم حتی وصل بودن هم بین آدمها عادلانه تقسیم نشده ...
و خستهکنندهتر از هر چیزی، زندگی کردن در جاییست که آدمها را با میزان دسترسیشان میسنجند ....
- ۹۸
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط