Part ¹
Part ¹
ویو لیلی
از اونجایی که اهل اینجور چیزا نیستم که صبح بلند شدم فلان کردم بحمان کردم خوشم نمیاد بگذریم من لیلی هستم دختری بی کَس و بی پول راستیتش خب...میتونم بگم بدبختم من تو یه عمارت زندگی میکنم و تو همین جا هم کار میکنم تو عمارت داشتم زمینو میسابیدم که نگاهم به ویکتوریا افتاد نمیدونم این از صبح چشه عین این منگولا شنگول شنگول اون ور اینور میپره الکی و یجارو تمیز میکنه یجا دیگه میمونه و کاملا متوجه هستم که داشت خاک برسری تمام کارهای عمارتو انجام میداد برام عجیب نبود میدونستم چخبره تازگیا گفته عاشق یه پسر 29 ساله شده و میگه خیلی خوشگله پولدارنو پول پارو میکننو اینچیزا ویکتوریا و پسره یه روز تو فروشگاه باهم اشنا شدن البته اونروز ویکتوریا رفته بود برای عمارت خرتو پرت بخره حالا هرچی اینا باهم لاو میترکونن و منی که پسررو حتی یبارم ندیدم اروم و سوسکی رفتم سمتش یدونه زدم پس کلش
+ هوی کانگورو چته اینور اونور میپری ؟!
با چهره ای خوشحال دستامو گرفت دستاش یخ بود ! برای چی ؟ اینا از هیجانه یا استرس ؟!
* واییی لیلی خیلی خوشحالم بهم گفته قراره سه روز دیگه بیاد دنبالم واسه همیشه از شر این عو.ضی راحت میشم قراره برم اونجا باهاش زندگی کنم قراره زنش بشم باورت میشه لیلی ؟!
براش خیلی خوشحال شدم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم دست داد حسی که انقار همچی تموم شد حسی که انقار دیگه قرار نیست ولم کنه تنهایی و غم اگه ویکتوریا بره من چیکار کنم اگه بره دیگه نمیتونم تو این عمارت کوفتی زندگی کنم نمیتونم دووم بیارم از وقتی بچه بودم اجوما منو ویکتوریا رو بزرگ کرده جوری که انقار واقعا ویکتوریا خواهر منه حتی با فکر کردن بهش هم قلبم درد میگیره من خیلی به ویکتوریا وابسته ام بغض بدی راه گلومو بست و اشک تو چشمام جمع شد با همون بغض لعنتی لب زدم :.......
خب اینم از پارت 1 لطفا حمایتم کنید ممنون میشم اگه پارت بعدی رو میخواین تو کامنتا بهم بگین میزارم لایک هم یادتون نره خیلی دوستون دارم ❤️🎀🥰
《 jeon.Nila 》
ویو لیلی
از اونجایی که اهل اینجور چیزا نیستم که صبح بلند شدم فلان کردم بحمان کردم خوشم نمیاد بگذریم من لیلی هستم دختری بی کَس و بی پول راستیتش خب...میتونم بگم بدبختم من تو یه عمارت زندگی میکنم و تو همین جا هم کار میکنم تو عمارت داشتم زمینو میسابیدم که نگاهم به ویکتوریا افتاد نمیدونم این از صبح چشه عین این منگولا شنگول شنگول اون ور اینور میپره الکی و یجارو تمیز میکنه یجا دیگه میمونه و کاملا متوجه هستم که داشت خاک برسری تمام کارهای عمارتو انجام میداد برام عجیب نبود میدونستم چخبره تازگیا گفته عاشق یه پسر 29 ساله شده و میگه خیلی خوشگله پولدارنو پول پارو میکننو اینچیزا ویکتوریا و پسره یه روز تو فروشگاه باهم اشنا شدن البته اونروز ویکتوریا رفته بود برای عمارت خرتو پرت بخره حالا هرچی اینا باهم لاو میترکونن و منی که پسررو حتی یبارم ندیدم اروم و سوسکی رفتم سمتش یدونه زدم پس کلش
+ هوی کانگورو چته اینور اونور میپری ؟!
با چهره ای خوشحال دستامو گرفت دستاش یخ بود ! برای چی ؟ اینا از هیجانه یا استرس ؟!
* واییی لیلی خیلی خوشحالم بهم گفته قراره سه روز دیگه بیاد دنبالم واسه همیشه از شر این عو.ضی راحت میشم قراره برم اونجا باهاش زندگی کنم قراره زنش بشم باورت میشه لیلی ؟!
براش خیلی خوشحال شدم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم دست داد حسی که انقار همچی تموم شد حسی که انقار دیگه قرار نیست ولم کنه تنهایی و غم اگه ویکتوریا بره من چیکار کنم اگه بره دیگه نمیتونم تو این عمارت کوفتی زندگی کنم نمیتونم دووم بیارم از وقتی بچه بودم اجوما منو ویکتوریا رو بزرگ کرده جوری که انقار واقعا ویکتوریا خواهر منه حتی با فکر کردن بهش هم قلبم درد میگیره من خیلی به ویکتوریا وابسته ام بغض بدی راه گلومو بست و اشک تو چشمام جمع شد با همون بغض لعنتی لب زدم :.......
خب اینم از پارت 1 لطفا حمایتم کنید ممنون میشم اگه پارت بعدی رو میخواین تو کامنتا بهم بگین میزارم لایک هم یادتون نره خیلی دوستون دارم ❤️🎀🥰
《 jeon.Nila 》
- ۷۸۱
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط