مافیایه عشق P
مافیایه عشق P:32
هان با سردرد بدی بیدار شد خواست دستش رو بالا بیاره که دید به یک صندلی بسته شده اخمی کردی و تکونی خورد و به اطراف نگاه کرد اتاق سرد و تاریکی بود که هیچ وسایلی داخلش نبود به جز یک لامپ کم نور که بالای سر هان بود هیچی یادش نبود اینکه اینجا کجاست دقیقا چه اتفاقی اف...
یک لحظه همه چی مثل یک فیلم از جلو چشماش رد شد ماشین،فلیکس ،اون دوتا غریبه ،اونا بیهوششون کردن ، ای ان ،...
ای ان همراهش بود سرش رو بالا اورد و با دقت به اطراف نگاه کرد ولی ندیدش
لینو:ای ان...جونگیننن...جونگییییی کجا...
حرفش هنوز تموم نشده بود که در اتاق با صدای بدی باز شد نگاهشو به در داد ولی با نوری که بهش عادت نداشته چشماش رو بست کم کم تلاش کرد و با اخم چشماش رو باز کردی و به مردی که وارد شده بود نگاه کرد ولی صورتش رو نمیدید تا وقتی که در بسته شد و اتاق باز در تاریکی غرق شد مرد غریب جلو اومد و یک صندلی جلو هان گذاشت و نشست و اون موقع بود که هان صورتش رو دید و شناختش اون یکی از همون عوضی ها بود که دزدیده بودنشون
هان:عوضی حرومزاده ولم کن اینجا کجایه تو اشغال قرار بود ما رو ببری پیش فلیکس...
با قرار گرفتن دست مرد روی ران پایش لرزید و حرفش رو خورد و با شوک و ترس به مرد غریبه نگاه کرد
هان: دا...داری... چه کار میکنی ...و...ولم کن ...بهم دست نزن عوضی ...
مرد :نمیخواهی ساکت شی؟
هان که یکم جرعت گرفته بود باز به حرفش ادامه داد
هان :نه نمیخوام مثلا میخواهی چه کار کنی؟ میکشیم؟
مرد پوزخندی زد سرش رو کج کرد و به پایین تنه هان نگاه کرد،هان با نگاه تیز مرد لرزی به جونش افتاد ولی خودش در جدی نشون داد
هان: هعییی به چی نگاه میکنی
مرد ابروی بالا داد و نگاه تیزش رو به چشمای هان داد ترسش رو حس میکرد سرش رو جلو برد و دستش رو بالا اورد و چونه هان رو بین دو انگشتش گرفت
مرد: برای مرگ خیلی جونی هنوز خیلی باهات کار داریم
هان: عوضی حرومزاده
مرد:خیلی زبونت درازه میخواهی برات کوتاهش کنم ؟
هان: جرعتش نداری ترسووو ،من ببر پیش فلیکس اصلا جونگین کجاست
مرد:فقط منتظرم رئیسم بهم اجازه بده بکشمت اونوقت میبینیم کی جرعت نداره کی ترسو هسته ،تو الان باید نگران خودت باشی نه دوستات
هان: منم منتظرم عوضی، ولم کننن
مرد چونش رو رها کرد و به صندلی تکیه داد و دستاش رو در هم قفل کرد
مرد:اسمت چیه؟ چند سالته ؟
هان: به تو چه
مرد چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید که خودش رو کنترل کنه ولی وقتی چشماش رو باز کرد هان با ترس به چشمایی که حالا ترسناک و جدی بودن نگاه کرد اگر همینطوری ادامه میداد قطعا میمیرد
مرد: سوالم رو دوباره تکرار نمیکنم
هان: هان...هان جیسونگ ...20سالمه
مرد لبخندی زد و از روی صندلی بلند شد
مرد :آفرین، پسر خوبی باش
از این پسر خوشش اومده بود دستش رو داخل موهای هان کرد و بهمشون ریخت
هان: هعییییی
به سمت در رفت که با حرف هان ایستاد و لبخندی زد
هان :صبر کن کجا میری بیا بازم کن...
مرد:نمیشه
هان لعنت بهت ... حداقل بگو اسمت چیه ؟
لینو :لی مین هو
بعد از حرفش از اتاق خارج شد و دوباره هان رو داخل اتاق تاریک رها کرد...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
هان با سردرد بدی بیدار شد خواست دستش رو بالا بیاره که دید به یک صندلی بسته شده اخمی کردی و تکونی خورد و به اطراف نگاه کرد اتاق سرد و تاریکی بود که هیچ وسایلی داخلش نبود به جز یک لامپ کم نور که بالای سر هان بود هیچی یادش نبود اینکه اینجا کجاست دقیقا چه اتفاقی اف...
یک لحظه همه چی مثل یک فیلم از جلو چشماش رد شد ماشین،فلیکس ،اون دوتا غریبه ،اونا بیهوششون کردن ، ای ان ،...
ای ان همراهش بود سرش رو بالا اورد و با دقت به اطراف نگاه کرد ولی ندیدش
لینو:ای ان...جونگیننن...جونگییییی کجا...
حرفش هنوز تموم نشده بود که در اتاق با صدای بدی باز شد نگاهشو به در داد ولی با نوری که بهش عادت نداشته چشماش رو بست کم کم تلاش کرد و با اخم چشماش رو باز کردی و به مردی که وارد شده بود نگاه کرد ولی صورتش رو نمیدید تا وقتی که در بسته شد و اتاق باز در تاریکی غرق شد مرد غریب جلو اومد و یک صندلی جلو هان گذاشت و نشست و اون موقع بود که هان صورتش رو دید و شناختش اون یکی از همون عوضی ها بود که دزدیده بودنشون
هان:عوضی حرومزاده ولم کن اینجا کجایه تو اشغال قرار بود ما رو ببری پیش فلیکس...
با قرار گرفتن دست مرد روی ران پایش لرزید و حرفش رو خورد و با شوک و ترس به مرد غریبه نگاه کرد
هان: دا...داری... چه کار میکنی ...و...ولم کن ...بهم دست نزن عوضی ...
مرد :نمیخواهی ساکت شی؟
هان که یکم جرعت گرفته بود باز به حرفش ادامه داد
هان :نه نمیخوام مثلا میخواهی چه کار کنی؟ میکشیم؟
مرد پوزخندی زد سرش رو کج کرد و به پایین تنه هان نگاه کرد،هان با نگاه تیز مرد لرزی به جونش افتاد ولی خودش در جدی نشون داد
هان: هعییی به چی نگاه میکنی
مرد ابروی بالا داد و نگاه تیزش رو به چشمای هان داد ترسش رو حس میکرد سرش رو جلو برد و دستش رو بالا اورد و چونه هان رو بین دو انگشتش گرفت
مرد: برای مرگ خیلی جونی هنوز خیلی باهات کار داریم
هان: عوضی حرومزاده
مرد:خیلی زبونت درازه میخواهی برات کوتاهش کنم ؟
هان: جرعتش نداری ترسووو ،من ببر پیش فلیکس اصلا جونگین کجاست
مرد:فقط منتظرم رئیسم بهم اجازه بده بکشمت اونوقت میبینیم کی جرعت نداره کی ترسو هسته ،تو الان باید نگران خودت باشی نه دوستات
هان: منم منتظرم عوضی، ولم کننن
مرد چونش رو رها کرد و به صندلی تکیه داد و دستاش رو در هم قفل کرد
مرد:اسمت چیه؟ چند سالته ؟
هان: به تو چه
مرد چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید که خودش رو کنترل کنه ولی وقتی چشماش رو باز کرد هان با ترس به چشمایی که حالا ترسناک و جدی بودن نگاه کرد اگر همینطوری ادامه میداد قطعا میمیرد
مرد: سوالم رو دوباره تکرار نمیکنم
هان: هان...هان جیسونگ ...20سالمه
مرد لبخندی زد و از روی صندلی بلند شد
مرد :آفرین، پسر خوبی باش
از این پسر خوشش اومده بود دستش رو داخل موهای هان کرد و بهمشون ریخت
هان: هعییییی
به سمت در رفت که با حرف هان ایستاد و لبخندی زد
هان :صبر کن کجا میری بیا بازم کن...
مرد:نمیشه
هان لعنت بهت ... حداقل بگو اسمت چیه ؟
لینو :لی مین هو
بعد از حرفش از اتاق خارج شد و دوباره هان رو داخل اتاق تاریک رها کرد...
#فیک #استری_کیدز #هیونجین #هوانگ_هیونجین #فلیکس #لی_فلیکس #استریکیدز #هیونلیکس
- ۱۳۴
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط