{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمارت لزومی نداره گفت و گویی با هم داشته باشیم در ظمن شما با ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ⑧





+ عمارت! لزومی نداره گفت و گویی با هم داشته باشیم! در ظمن شما با دختر عموتون مشغول بودید گفتم مزاحم نشم به کارتون برسید
-بورام! *عصبی
+الانم برو اونور میخوام برم عمارت
- تا زمانی که صحبت هام رو نشنوی جایی نمیری!
+بزور میبریم؟ یا دست و پامو میبندی؟ دقیقا چکاره منی که بهم دستور میدی؟ ارباب زاده ای! منم دختر اربابم... من یه رعیت و ادم معمولی نیستم شاهزاده!
سویان « بانوی من تروخدا لجبازی نکنید!
+دخالت نکن سویان
-مجبورم نکن به زور ببرمت بالا
+ دستت بهم بخوره بد میبینی مین!
&داشتم با شرکت های دیگه ای که توی مزایده شرکت کرده بودن صحبت میکردم که پیش خدمت یونگی و بورام نگران اومدن پیشم.... عذرخواهی کردم و رفتم یه گوشه تا بتونن صحبت کنن.... چی شده؟ چرا اینقدر نگرانین؟
سویان « آقا خانم و جناب مین دعواشون شده... میترسم کار به جای بد کشیده بشه... خواهش میکنم باهاشون صحبت کنید
& کجان؟
سویان « توی محوطه! نزدیک ماشینتون
& خدای من احمقا جلوی اون همه آدم؟... عصبی و بدو بدو پله ها رو یکی در میون پایین اومدم و با عجله به طرف محوطه رفتم...اگه صداشون بالا میرفت اوضاع برای جفتشون بدتر میشد... با رسیدن به محوطه و دیدن پنی کنار یونگی و بورام سرعتم رو بیشتر کردم.... اگه بیشتر طول میکشید یقینا بورام و پنی دعوای بدی راه مینداختن
- وسطای مزایده بود که پنی خیلی خود سر اومد و کنارم نشست...اونقدر غرق فکر و خیال شدم که متوجه رفتن بورام نشده بودم... نگاهی گذرا به پنی انداختم و خواستم بلند شم که با عشوه خندیدو گفت
پنی « یونگی کجا؟ میخواهی برم با عمو صحبت کنم با اون دختری نچسب ازدواج نکنی؟
- حد خودتو بدون پنی! حق نداری بهش توهین کنی! خودت چی؟ مگه کی هستی؟
پنی « یونگیییی... چطور میتونی با من اینجوری صحبت کنیییی؟؟؟؟؟
+ حوصله تو یکی رو ندارم پنی تمومش کن
پنی « با اومدن بورام با نفرت بهش خیره شدم و خودم رو بیشتر به یونگی چسبوندم و زدم زیر خنده ... یونگی مال منه... نمیزارم به این راحتی اونو از چنگم در بیاری
پایان فلش بک //
+ بورام پا رو دمم نزار... لعنتی چه مرگت شده؟؟؟؟ همین الان خوب بودی ... وایسا ببینم به خاطر پنیه؟؟؟
+پنی؟ چرا باید برام مهم باشه؟ اصلا تو با من چیکار داری؟
+من ...
پنی « اینجا چه خبره؟ دختره ی دهاتی بهت یاد ندادن اینجور جا ها داد و بیداد نکنی؟؟
پنی لعنتی! همین کم بود که پنیه احمق خودش رو بندازه وسط و دعوای بدی رو آغاز کنه! عصبی دستی توی موهام کشیدم و جلوی بورام ایستادم و کشیدمش پشت سر خودم ...
دیدگاه ها (۷)

𝒫𝒶𝓇𝓉 ⑨پنی مودب باش! حق نداری بهش توهین کنی... در ظمن حق ندار...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⓪- با این حرف بورام سرم رو بالا اوردم و به در نگاه کرد...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ⑦+آه... اره اره... چی شده؟ -داورا اومدن... حواست رو جمع...

احساس می کنم که شما فیکای جونگکوک رو بیشتر دوست دارید چون فی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط