پنی مودب باش حق نداری بهش توهین کنی در ظمن حق نداری راجب این ...
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⑨
پنی مودب باش! حق نداری بهش توهین کنی... در ظمن حق نداری راجب این موضوع نظری بدی یا دخالت کنی... برو
پنی« چرا؟ به منم مربوطه ها! مگه نمیخواستی ردش کنی؟
+ مغزم سوت میکشید! مشتم رو گره کردم و خیز برداشتم سمت پنی که یونگی مچ دستم رو گرفت و مقابلم قرار گرفت
-تمومش کن ... با جفتتنونم! خجالت بکشید شما جفتتون از خانواده های اصیلید جلوی این همه ادم میخواین داد و بیداد راه بندازین؟
+اومدم حرفی بزنم که دستی روی شونه ام قرار گرفت!لازم نبود برگردم چون میدونستم کیه...جیهوپ تنها کسیه که اینجور مواقع پیداش میشه
& معلوم هست چیکار میکنید؟این چه معرکه ایه که راه انداختین ! بورام تو دیگه چرا؟ مگه اومدی اینجا داد و بیداد راه بندازی؟
+ هوپ کسی که این دعوا رو شروع کرد
پنی « داره ز..
&جفتتون ساکت شید... پنی در حدی نیستی که بخواهی توی بحث یونگی و بورام دخالت کنی! برو به کارت برس... شما دو هم بیاین بریم بالا ببینم یهویی چتون شد
+پنی عملا یه آدم کینه ای بود! روباهی که بهتر از خودش اونو میشناختم... چشماش برق بدی زد و با اکراه دور شد... جیهوپ به من و بورام اشاره کرد تا بریم بالا
& به پیشنهاد یونگی رفتیم به اتاق خودش تا خودشون رو توجیح کنن... روی صندلی مقابل دو تا بچه های تخس پرویی که اندازه دنیا برام ارزش داشتن نشسته بودم و با پاهام ضرب گرفته بودم... هیچکدومشون قصد حرف زدن نداشتن و سکوت کرده بودن... عصبی غریدم « حرف میزنید یا نه
- نگاهی به بورام کردم و گفتم « پنی وسط مزایده اومد پیش من! خواهر جنابعالی حسادتش گل کرد و اوفتاد روی دنده لج! بهش گفته بودم بعد از مزایده بیاد اینجا تا باهاش صحبت کنم اما داشت میرفت عمارت... اومدم جلوشو گرفتم و دعوامون شد... بعدشم که پنی اومد و خودت اومدی جمعش کردی
& بورام منو نگاه کن!
+ اشک توی چشمام جمع شده بود و بغض به گلوم چنگ میزد.... حتی جیهوپ هم اینجور مواقع طرف یونگی رو میگرفت... از سرجام بلند شدم که جیهوپ گفت
& کجا؟
+ قبرستون! اگه یه ذره برات مهمم بزار برم چون اصلا حوصله ندارم....
- که بری با خیال راحت گریه کنی؟
~منتظر جوابی از طرف بورام بودن که نگاه بورام به پرده کنار در اوفتاد.... سایه ای از بیرون مشخص بود و معلوم بود یه نفر فالگوش ایستاده و به حرفهای اونا گوش میده... لازم نبود در رو باز کنه تا ببینه کیه.... هیچکس جز پنی به این بحث علاقه مند نبود....به نظرش بهتر بود اونم میومد توی اتاق تا بهتر به فصولیش برسه... پس گفت
+ دم در بده خانم مین! تشریف بیارین داخل.... البته یادم نمیاد گفته باشن شما هم بیاین بالا
پنی مودب باش! حق نداری بهش توهین کنی... در ظمن حق نداری راجب این موضوع نظری بدی یا دخالت کنی... برو
پنی« چرا؟ به منم مربوطه ها! مگه نمیخواستی ردش کنی؟
+ مغزم سوت میکشید! مشتم رو گره کردم و خیز برداشتم سمت پنی که یونگی مچ دستم رو گرفت و مقابلم قرار گرفت
-تمومش کن ... با جفتتنونم! خجالت بکشید شما جفتتون از خانواده های اصیلید جلوی این همه ادم میخواین داد و بیداد راه بندازین؟
+اومدم حرفی بزنم که دستی روی شونه ام قرار گرفت!لازم نبود برگردم چون میدونستم کیه...جیهوپ تنها کسیه که اینجور مواقع پیداش میشه
& معلوم هست چیکار میکنید؟این چه معرکه ایه که راه انداختین ! بورام تو دیگه چرا؟ مگه اومدی اینجا داد و بیداد راه بندازی؟
+ هوپ کسی که این دعوا رو شروع کرد
پنی « داره ز..
&جفتتون ساکت شید... پنی در حدی نیستی که بخواهی توی بحث یونگی و بورام دخالت کنی! برو به کارت برس... شما دو هم بیاین بریم بالا ببینم یهویی چتون شد
+پنی عملا یه آدم کینه ای بود! روباهی که بهتر از خودش اونو میشناختم... چشماش برق بدی زد و با اکراه دور شد... جیهوپ به من و بورام اشاره کرد تا بریم بالا
& به پیشنهاد یونگی رفتیم به اتاق خودش تا خودشون رو توجیح کنن... روی صندلی مقابل دو تا بچه های تخس پرویی که اندازه دنیا برام ارزش داشتن نشسته بودم و با پاهام ضرب گرفته بودم... هیچکدومشون قصد حرف زدن نداشتن و سکوت کرده بودن... عصبی غریدم « حرف میزنید یا نه
- نگاهی به بورام کردم و گفتم « پنی وسط مزایده اومد پیش من! خواهر جنابعالی حسادتش گل کرد و اوفتاد روی دنده لج! بهش گفته بودم بعد از مزایده بیاد اینجا تا باهاش صحبت کنم اما داشت میرفت عمارت... اومدم جلوشو گرفتم و دعوامون شد... بعدشم که پنی اومد و خودت اومدی جمعش کردی
& بورام منو نگاه کن!
+ اشک توی چشمام جمع شده بود و بغض به گلوم چنگ میزد.... حتی جیهوپ هم اینجور مواقع طرف یونگی رو میگرفت... از سرجام بلند شدم که جیهوپ گفت
& کجا؟
+ قبرستون! اگه یه ذره برات مهمم بزار برم چون اصلا حوصله ندارم....
- که بری با خیال راحت گریه کنی؟
~منتظر جوابی از طرف بورام بودن که نگاه بورام به پرده کنار در اوفتاد.... سایه ای از بیرون مشخص بود و معلوم بود یه نفر فالگوش ایستاده و به حرفهای اونا گوش میده... لازم نبود در رو باز کنه تا ببینه کیه.... هیچکس جز پنی به این بحث علاقه مند نبود....به نظرش بهتر بود اونم میومد توی اتاق تا بهتر به فصولیش برسه... پس گفت
+ دم در بده خانم مین! تشریف بیارین داخل.... البته یادم نمیاد گفته باشن شما هم بیاین بالا
- ۱.۷k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط